تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
... اما حاجی آقا فقط یک داستان سیاسی نیست، مسائلی چون تعداد زوجات و اوضاع خدمتکاران منزل حاجی آقا و رشوه خواری و دروغ و تزویر همه از عناصری هستند که هدایت با آنها شوخی می کند. شکل و شمایل حاجی آقا و تعابیری که هدایت در لحظه لحظه داستان از واکنش های او و حالات چهره اش می دهد و دردی که امان او را بریده و نشیمنگاه او را دچار عذاب کرده است از عناصر دیگر شوخی در حاجی آقاست. جمله معروف «توی دنیا دو طبقه مردم هستند به چاپ و چاپیده، اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی...» که از زبان حاجی آقا صادر می شود طنز تلخ و روش استعمار مردم به دست امثال حاجی آقاست، جمله ای که شاید مانیفست زندگی بسیاری از مردم و دولت ها و حکومت ها باشد، و حقیقت تلخی از مناسبات آدم ها...
طنازان
آمار وبلاگ
منتقدی از عالم برزخ

جان خارین معلم سی و یک ساله دبیرستان احساس بدی داشت! دهانش تلخ شده بود و سرش گیج می رفت! اعضای هیئت مدیره دبیرستان را که روبرویش نشسته بودند به شکل انگشت شست هایی می دید که حرکت می کردند. جان یک بار دیگر نیرویش را جمع کرد و در حالی که سعی می کرد منطقی و آرام جلوه کند، گفت: «آقایون توجه داشته باشند که همین دیروز دو نفر از دانش آموزان با هم وارد دستشویی شدند! متوجه هستید که، با هم وارد دستشویی شدند.»
یکی از اعضای هیئت مدیره که قیافه اش شبیه سارقان سابقه دار بازنشسته بود در حالی که می خندید، گفت: «آفرین جانی، داریم به نتیجه می رسیم، براوو پسر برو رو این مسائل کار کن، فیزیولوژی بدن دانش آموزان دبیرستان و انحنای کمر در اثر حمل کیف مدرسه، برات متاسفم که اینجا یه مدرسه پسرونه اس ای کاش لااقل یه شیفت دختر داشتیم» و با دست به پهلوی یکی دیگر از اعضای هیئت مدیره زد و خندید.
جان خارین که انگار دنیا دور سرش می چرخید، دستانش را روی میز گذاشت و با لحنی بغض آلود مثل کسی که می خواهند خبر مرگ عزیزی را به کسی بدهد، گفت: «آقایون ما تو دبیرستان دانش آموزان دو جنسه و خراب داریم! البته دو جنسه فقط یکی، ولی کسانی که به دستشویی رفت و آمد می کنن زیادن! آقایون مواد مخدر فقط مسئله ما نیست، مسئله اینه که عرض کردم.»
رییس هیئت مدیره آقای واوانی لاکرز سرهنگ بازنشسته که کنار مادام باربارا راب نشسته بود و از اول جلسه مثل برج پیزا به طرف مادام تغییر جهت داده بود با دست چپ خود به جان خارین اشاره کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت: «آقای معلم چرا یه گزارش تهیه نمی کنی و این موارد رو به منطقه گزارش نمی کنی؟ چطوره در مورد معلم های دیگه و اعضای هیئت مدیره هم بنویسی؟ ها؟ ها خانم باربارا راب؟ نظر شما چیه؟»
جان خارین نمی دانست چرا ولی واقعا احساس می کرد دست راست لاکرز روی پای مادام راب است حتی حس کرد لاکرز بعد از گفتن این جمله ران مادام راب را فشار داد چون کمر مادام راب مثل کسی که ویشگونش گرفتی باشند کمی راست شد! جان خارین حتی فکر می کرد بارها دو تن از اعضای هیئت مدیره را با هم در دستشویی دیده است. حاضر بود قسم بخورد اما چه فایده؟ نه انگار واقعا دیوانه شده بود. فکر می کرد در آن دبیرستان دارد اتفاقاتی می افتد. به همه چیز مشکوک بود، اما مگر خودش در دستشویی حشیش پیدا نکرده بود. یقیین داشت که والتر کاراس دانش آموز سال دوم سیگار می کشد. با خودش می گفت ای کاش کلاسش مشرف به دستشویی مدرسه نبود! پس جریان آن روژ لب چه بود؟ نکند روژ لبی که پشت درختان چنار حیاط کوچک مدرسه پیدا کرده بود، متعلق به مادام راب است. اگر روژ لب مال مادام راب است پس حتما آن بسته هم متعلق به یکی از آقایان هیئت مدیره است. به راحتی می توانست از مادام راب بپرسد که آیا روژ لب گم کرده است یا نه؟ یا روژ لب را نشان بدهد و سوال کند، اما به هیچ وجه نمی توانست از آقایان در مورد آن بسته بپرسد. نه نمی توانست، دست کم تا مادام راب آنجا بود از پرسش شرم داشت. واوانی لاکرز یک بار دیگر سوالش را تکرار کرد. جان خارین که به زحمت روی پا ایستاده بود از جمع عذر خواهی کرد و نشست  و ادامه داد: «آقایون من فکر می کنم کمی بیمار هستم و نیاز به یک مرخصی طولانی مدت دارم. دست کم تا اواخر عمر، تا نظر شما چی باشه؟»
آقای لاکرز با شنیدن این حرف تقریبا نیم خیز شد و پرسید: «می خواین استعفا بدین؟ این عالیه!» و برای اولین بار در طول جلسه جان خارین دست راست سرهنگ بازنشسته را دید که توی هوا تکان می خورد مثل پرنده ای که تازه از آشیانه بیرون آمده باشد!
یک هفته بعد جان خارین در حالی دبیرستان را ترک می کرد که در مراسم خداحافظی آن قدر در مورد رشد آموزش و پرورش در کشور یاوه گفته بود و از سلامت، امنیت و بهداشت مدارس تعریف کرده بود که اعضای هیئت مدیره را انگشت به دهان کرده بود! یک هفته بعد جان خارین معلم سی و یک ساله بازنشسته به جرم نوشتن مقاله ای با عنوان «فساد در مدرسه» به جرم تشویش اذهان عمومی دستگیر شد و به زندان افتاد! یک هفته بعد که جان با فساد موجود در زندان مواجه شد! شب نامه ای علیه ریاست زندان منتشر کرد که در آن از فساد موجود در زندان به شدت انتقاد کرده بود! یک هفته که جان خارین را از سلول انفرادی به سمت دادگاه می بردند  ناگهان قولنجش گرفت و ماموران مجبور شدند تا بهبودی او را در بیمارستان بستری کنند! یک هفته بعد هنگامی که پزشک مرگ او را تایید کرد، یک سایت اینترنتی مقاله ای از خارین فقید منتشر کرد که در آن به وضوح از وضع بد بیمارستان ها و مناسبات حاکم بر آن انتقاد شده بود! یک هفته بعد کشیش کنستانتین در حضور پاپ روح فردی به نام جان خارین را مستوجب آتش دوزخ دانست و آن را تا ابد لعن کرد! به گفته ی یکی از کشیشان نزدیک به پاپ، جان خارین مدتی به خواب پاپ می آمده است و از وضع موجود در عالم برزخ و رفتار برخی از ارواح به شدت گله می کرده است! ۲۸/۲/۸۷

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
سفر به زنجان

با استاد یوسفعلی میر شکاک،ناصر فیض،رحیم رسولی،عباس صادقی،سید جواد موسوی،خلیل جوادی و جلال سمیعی زنجان بودیم برای افتتاح دفتر طنز حوزه هنری زنجان.خیلی خوش گذشت اما مهم ترین ره آورد سفر این عکس بود که در هتل گرفتیم!البته ما بی توجه و هفت نفری سوار شدیم و سقوط نکردیم آن هم با جلال سمیعی۲۵/۲/۸۷

 خبر:دو هفته نامه گل آقا هم منتشر شد به سلامتی!این جا

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
نور، صدا، دوربین، خنده

در نخستین نشست سال جاری از سلسله‌نشست‌های "نور، صدا، دوربین، خنده" بهرام عظیمی (کاریکاتوریست و انیماتور) و منوچهر احترامی (طنزپرداز و نویسنده‌ی کودکان) انیمیشن سینمایی "موش سرآشپز" (راتاتوی) را نقد می‌کنند.
راتاتوی که محصول مشترک کمپانی‌های دیزنی و پیکسار در سال 2007 است و توانست آخرین اسکار انیمیشن را از آن خود کند، یکی از محبوب‌ترین آثار سینمایی و خانگی ماه‌های اخیر است. این نشست که با نمایش گزیده‌ای از فیلم همراه خواهد بود، دوشنبه 23 اردیبهشت و از ساعت 16:30 در سالن شماره‌ی 2 تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی‌ هنری برگزار خواهد شد.
گفتنی‌ست سلسله‌نشست‌های "نور، صدا، دوربین، خنده" که به‌همت دفتر طنز حوزه‌ی هنری برگزار می‌شود، به نقد آثار طنزآمیز سینما و تلویزیون ایران و جهان می‌پردازد و امسال وارد سومین سال خود می‌شود.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
منوچهر احترامي در بررسي كار چخوف

گزارش نشست دیروز در حوزه به نقل از ایسنا:

منوچهر احترامي چخوف را به يك راننده‌ي ناشي پيش‌بيني‌نشدني تشبيه كرد و گفت: هيچ نويسنده‌اي نيست كه زير دين چخوف نباشد.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين پيشكسوت طنز در نشست دگرخند دفتر طنز حوزه‌ي هنري كه روز گذشته (سه‌شنبه) در بررسي آثار و طنز چخوف برگزار شد، پس از نمايش تله‌تئاتر «خواستگاري نظامي» چخوف، درباره‌ي زمان آشنايي‌اش با آثار اين نويسنده‌ي روس گفت: فكر مي‌كنم هشت يا نه ساله بودم كه يكي از ترجمه‌هاي قديمي از آثار چخوف را با مقدمه‌ي مفصلي كه درباره‌ي فكاهي‌نويسي چخوف بر آن نوشته بود، خواندم. اين آشنايي حتا قبل از كودتاي 28 مرداد صورت گرفت و چخوف چون روس بود، در آن دوره در اين‌جا معروف شده بود و آثارش چاپ مي‌شدند.

اين نويسنده‌ي طنزپرداز ادامه داد: پس از خواندن آثار ديگري از چخوف فهميدم كه او اقيانوسي است و فكر مي‌كنم پايان آشنايي من با او مشخص نباشد؛ چون واقعا بي‌كران است.

احترامي در ادامه‌ي سخنانش گفت: چخوف نمايش‌نامه‌هاي تك‌پرده‌يي زيادي دارد و ظاهر كارش خيلي ژورناليستي است و به نظر مي‌رسد گاهي يك‌روزه متن‌هايي براي مطبوعات مي‌نوشته است. او در طول نزديك به 26 سال كار، حجمي از آثار را ارائه داده كه حيرت‌آور است و غير از بخش‌هاي روزنامه‌يي كارهايش كه بيش‌تر طرح هستند، همه‌ي آثارش ماندگارند.

او همچنين تأكيد كرد: چخوف را نمي‌توان در يك نگاه بررسي كرد؛ بايد مجموعه‌ي كارهايش را خواند و دانه ‌دانه بررسي كرد و يا شخصيت‌هايي را كه در آثارش خلق كرده است، همين‌طور. مثلا ماركز يا همينگوي در آثارشان چند شخصيت بيش‌تر ندارند؛ اما چخوف در هر قصه و نمايش‌نامه‌اش مثل «مرغ دريايي» و «باغ آلبالو» شخصيت‌هاي فراواني دارد كه همه اثرگذاراند و در سايه نيستند. درباره‌ي چخوف مثل اين است كه بگوييم شبيه يك راننده‌ي ناشي است كه تو نمي‌داني چه زماني در جاده به خاكي مي‌زند و چه زماني مسير عوض مي‌كند؛ چيزي پيش‌بيني‌نشده است و اين يعني خود زندگي. او زندگي را تعريف نمي‌كند؛ بلكه خود زندگي را نشان مي‌دهد. چخوف متخصص اين‌ كار است. درباره‌ي شخصيت‌هايش نمي‌توان فهميد كه يك لحظه بعد چه مي‌كنند.

احترامي گفت: چخوف چيز اضافه‌اي در آثارش، بويژه در نمايش‌نامه‌هايش، نمي‌آورد. حتا اگر در صحنه‌اي تفنگي بر روي ديوار آويزان باشد، معتقد است كه حتما بايد تا پايان صحنه گلوله‌اي از آن شليك شود. حركت‌ها، ديالوگ‌ها، تصميم‌ها و اتفاق‌ها پيش‌بيني‌نشده‌اند و اين ‌كار چخوف است. به همين دليل است كه وقتي يك قصه از او را بارها مي‌خوانيم، باز دل‌مان مي‌خواهد دوباره آن‌را بخوانيم؛ مثل شعر حافظ است كه باز مي‌خوانيم و دوست داريم دوباره بخوانيم.

اين پژوهشگر طنز در ادامه توضيح داد: ديالوگ‌ها و قصه‌هاي چخوف تك‌ديالوگ يا تك‌قصه نيستند. او با همه‌چيز قدم به قدم پيش مي‌رود؛ از جمله با شخصيت‌هايش. در تمام نمايش‌نامه‌هاي او دانشجويي وجود دارد كه از ابتدا تا انتهاي عمرش، شغلش دانشجويي است. اين قبيل شخصيت‌ها در همه‌ي نمايش‌نامه‌هاي او مرتب تكرار مي‌شوند. در صحنه‌هاي او، صحنه يا رو به باغ باز مي‌شود؛ چون به‌هرحال فضاي بورژوازي است، و يا ميز و صندلي در آن چيده شده است. فضاها و حركت‌ها خيلي ساده‌اند و پيش‌بيني‌نشده. و اگر او را با گي دو مو پاسان مقايسه كنيم، بايد بگوييم مو پاسان درباره‌ي زندگي آدم‌ها مي‌نويسد؛ اما چخوف خود زندگي را به تصوير مي‌كشد. تفاوت ديگر او با بقيه در اين است كه چخوف همراه با آدم‌هايش مي‌آيد و براي همه‌ي آن‌ها دل‌سوزي هم مي‌كند. طنز او نمي‌خنداند؛ ولي به فكر وامي‌دارد. ترسيم آدم‌ها در آثارش بيش‌تر ما را به خنده وامي‌دارد. او دنيايي دارد پر از آدم‌هايي كه همه عاشق‌اند و خطاكار و معصوم.

منوچهر احترامي همچنين درباره‌ي وجود فضاي گروتسك يا طنز سياه در آثار چخوف گفت: طنز گروتسك زشت‌تر نشان‌ دادن زشتي‌هاست؛ چخوف زشتي‌ها را نشان مي‌دهد؛ ولي هيچ‌كس را گناه‌كار نمي‌بيند. او توانايي اين را دارد كه فانتزي را با مسائل معمولي روزمره قاطي كند. در تصويرسازي معركه است و حتا خيلي از نويسندگان ايراني در همان سال‌هايي كه شروع كردند به قصه‌ نوشتن، از او تقليد كردند و او سهمي در آثار ادبي آن دوره‌ي ما دارد. چخوف خيلي از زشتي‌ها را نشان مي‌دهد؛ اما زشت نشان نمي‌دهد؛ با لطافت و عطوفت نشان مي‌دهد. فرق من و چخوف مثل فرق من و هوشنگ مرادي ‌كرماني است. قصه‌هاي مرادي كرماني خيلي تصويري‌اند و بنابراين همه‌ي كارهايش فيلم مي‌شوند. چخوف در اين‌ كار تبحر دارد؛ يعني چيزهايي را كه مربوط به قصه نيست، نمي‌آورد و چيزهايي را كه احتمالا مربوط به قصه است، مي‌آورد.

وي درباره‌ي تاثير چخوف بر آثار ادبي ايران نيز گفت: يك نويسنده‌ي فرانسوي مي‌گويد اگر چخوف نبود، من هم نبودم. هيچ نويسند‌ه‌ي فرانسوي نمي‌تواند ادعا كند كه رگه‌اي از آثار چخوف در كارهايش نيست. حتا در فيلم‌هاي كوروساوا اثر گذاشته است. در كار ما هم در نوشته‌هاي صادق هدايت و در تك‌قصه‌هاي كوچك خيلي قشنگ اوايل كار صادق چوبك، اين فضاها را مي‌بينيم. در قصه‌ها و آدم‌هاي ديگر هم مي‌بينيم؛ حتا برخي از نويسندگان ما برخي از قصه‌هاي او را به نام خود چاپ كرده‌اند؛ مثل «تمشك تيغ‌دار». ماركز هم براي آثار كوتاهش از فرانسوي‌ها و فرانسوي‌ها هم از روس‌ها و چخوف اثر گرفته‌اند. معتقدم هيچ نويسنده‌اي در هيچ‌جاي دنيا نيست كه بعد از چخوف، زير دين او نباشد؛ به خاطر فضاهايي كه ساخته و نوع برخوردي كه با قصه داشته و همراهي‌اش با آدم‌ها. چخوف براي همه اشك مي‌ريزد.

در ادامه‌ي برنامه، تله‌تئاتر ديگري از آثار چخوف پخش شد و احترامي درباره‌ي آن خاطرنشان كرد: اجراي برخي از كارهاي او خيلي سخت است؛ چون متن‌ها خيلي ساده‌اند و ظاهرشان عمقي ندارند، بويژه نمايش‌نامه‌هاي بلندش كه كم‌تر اجرا مي‌شوند. كارهاي او مي‌تواند خيلي آموزشي باشد و در فضاي دانشگاهي ما اجرا شود. در آثار او، سوژه‌ها بهانه‌اي هستند براي اين‌كه درون افراد را هم بشكافند. نقطه‌ي عطف همه‌ي آثار چخوف انسان است. او هيچ‌ كار معمولي‌اش با كار معمولي آدم‌هاي معمولي همسنگ نيست و نمايش‌نامه‌هاي اوليه‌اش كه خيلي تلخ نيستند، به هيچ‌وجه به پاي قصه‌هاي كوتاهش نمي‌رسند.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
اعترافات یک ذهن گرسنه

لائفسکی پسر بچه هفده ساله طی مدت بازجویی آن قدر لرزیده بود که ده کیلویی از وزنش کم شده بود! این کم شدن وزن به قدری سریع اتفاق افتاده بود که ماموران ترجیح داده بودند روند بازجویی را متوقف کنند تا لائفسکی زنده بماند! در اتاق بازجویی اداره یکم پلیس پراگ لائفسکی تنها نشسته و زل زده بود به آینه ای که روبرویش قرار داشت! آن طرف آینه در اتاق مجاور، بازپرس یانگ، بازپرس ورون، استوار پاز و مسئول بازجویی فنی قرمیاتف حضور داشتند. بازپرس یانگ معتقد بود اگر لائفسکی قیافه قرمیاتف را ببیند در جا سکته خواهد کرد! اما بازپرس ورون اعتقاد داشت که بهتر است یک بار دیگر لائفسکی را بترسانند تا بلکه مقر بیاید! بازپرس ورون می گفت: «نمی شه، این یه چیزی می دونه و نمی گه، اگه قرار باشه همه ی متهمین رو همین طور ول کنیم که سنگ روی سنگ بند نمی شه! این آقا دزدی کرده اون هم از یه مقام مسئول رده بالا! تا الان چند بار از بالا تماس گرفتن گزارش پرونده رو می خوان، چی بنویسم؟ بنویسم دلیل سرقت از رییس سنای مملکت به خاطر گرسنگی یه جوون هفده ساله بوده!؟ نکنه می خواین نون شیرمالی که دزدیده رو هم ضمیمه پرونده کنم؟ ها؟»
بازپرس یانگ که سعی می کرد آرامش خودش را حفظ کند، گفت: «خیر، شما از همون اول که این پسر رو گرفتین نباید به بالا جوری گزارش می دادین که فکر کنن قضیه جدیه! در حالی که این بدبخت واقعا گرسنه بود و جز یه تیکه نون چیز دیگه ای برنداشته، حالا از شانس بدش به ماشین رییس سنا دستبرد زده، همین!»
بازپرس ورون که سعی می کرد استوار و قرمیاتف را با خود همراه کند، گفت: «همین؟ همین؟ استوار شنیدین؟ بازپرس عزیز ما عقیده دارن که این ماجرا یه سرقت عادیه! و تمام فرضیه های من در مورد دخالت نئو نازی ها و احزاب رقیب و شاخه افراطی جنبش مالت همه کشکه؟! من مطمئنم که این بچه قصد انتحار یا ترور یا آدم ربایی داشته، ما اون نون شیرمال رو به آزمایشگاه فرستادیم، این بچه حتی یه گاز هم بهش نزده! پس...»
در این هنگام از پشت در صدای کوبیدن پا به زمین شنیده شد. انگار به کسی احترام نظامی بگذارند و بعد ناگهان در باز شد و افسر ارشد اطلاعات سرگرد مارمارا واتس وارد اتاق شد! افراد حاضر در اتاق همگی به حالت خبر دار ایستادند! سرگرد از پشت شیشه نگاهی به لائفسکی کرد که مثل مادر مرده ها خیر شده بود به آینه. مارمارا واتس بعد از این که چند ثانیه به لائفسکی نگاه کرد، برگشت به سمت حاضرین و از بازپرس یانگ پرسید: «اینه؟»
یانگ جواب داد: «بله قربان!»
سرگرد کلاه اش را از سر برداشت و روی میز گذاشت و از بازپرس ورون پرسید: «اینه؟»
بازپرس ورون جواب داد: «بله قربان!»
سرگرد در حالی که آستین هایش را بالا می زد رو به استوار از کرد و پرسید: «اینه؟»
استوار پاز جواب داد: «بله قربان» و احترام نظامی گذاشت چون لباس فرم تنش بود! سرگرد در حالی که داشت هفت تیرش را از دور کمر باز می کرد رو به بازجو قرمیاتف کرد و فریاد زد: «تو این جا چه غلطی می کنی؟ گم شو برو بیرون!»
قرمیاتف بدون این حرفی بزند از جلو چشم سرگرد غیب شد! افسر ارشد اطلاعات در حالی که سعی می کرد لبخند بزند وارد اتاق بازجویی شد! لائفسکی با دیدن سرگرد مثل کسی که شیطان را دیده باشد به لرزه افتاد، خودش را به  گوشه ی دیوار چسباند و با دست جلوی صورتش را گرفت و بلند بلند شروع کرد به خواندن آیاتی از کتاب مقدس! سرگرد که به آرامی روی صندلی نشسته بود، خیلی مهربانانه پرسید: «از من می ترسی؟»
لائفسکی با شنیدن این جمله صدایش را پایین آورد و در حالی که با صدای آرام انجیل می خواند از لای انگشتان به سرگرد نگاه کرد که روی صندلی نشسته است و دارد لبخند می زند! سرگرد ادامه داد: «پاشو بیا بشین! پاشو دیگه! هی پسر من وقت ندارم بجنب دیگه!»
لائفسکی به آرامی ولی با ترس روبروی سرگرد نشست! سرگرد با همان لبخند پرسید: «از من می ترسی؟»
لائفسکی با سر جواب داد: «بله!»
سرگرد: «می دونستی داری از ماشین رییس سنا دزدی می کنی؟»
لائفسکی: «نه؟»
سرگرد: «اگه می دونستی باز این کار رو میکردی؟»
لائفسکی: «نه... نه... به خدا... من...»
سرگرد: «پس چه کار می کردی؟»
لائفسکی: «من... اگه... شاید...»
سرگرد: «بگو حرف بزن چه کار می کردی؟»
لائفسکی: «من گرسنه بودم...»
سرگرد: «تو معمولا حوالی مراکز دولتی می پلکی؟»
لائفسکی: «نه، امروز صبح اتفاقی اونجا بودم، دیدم خیابون قُرقه، ولی خب کسی کارم نداشت منم جلو رفتم، وقتی داشتم از کنار ماشین رد می شدم بوی نون شنیدم، دست بردم بردارم که دستگیرم کردند.»
سرگرد: «پس نمی دونستی که این ماشین کیه؟ »
لائفسکی: «به خدا قسم اگه می دونستم یه نامه بهش می دادم برسونه دست نخست وزیر! که مشکلم حل بشه! یا خودم رو می انداختم به دست و پاش برام کار پیدا کنه! نه این که یه نون بردارم که عاقبتم...»
لائفسکی دیگر نتوانست ادامه بدهد و بغض امانش را برید! به پهنای صورت گریه می کرد البته آرام، طوری که آدم خیال می کرد دارد انجیل می خواند! سرگرد با شنیدن حرف لائفسکی به سختی از جا بلند شد و رفت! در اتاق مجاور سرگرد در سکوت مشغول بستن اسلحه و مرتب کردن لباس های خود بود. کسی جرات نداشت حرفی بزند، سرگرد وقتی کاملا مرتب شد کلاه اش را برداشت، به سمت در حرکت کرد، در را باز کرد و لحظه ای در چارچوب در ایستاد و بعد بدون این که برگردد، گفت: «بهش قلم و کاغذ بدین می خواد اعتراف کنه!» ۱۷/۲/۸۷

از لوح

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com