تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
فوق ديپلم يا سربازي؟

پدر مي گفت: آدم هرچه با مدرک بالا تر برود سربازي بهتر است. برو همين فوق ديپلم را بخوان بعد که رفتي سربازي گروهبان يکم مي شي، دوست داري گروهبان يکم باشي يا سرباز؟ گفتم:  نمي دانم. پدر ادامه داد: تازه اگر فوق ديپلم را ادامه بدهي و ليسانس بگيري آن وقت ستوان دوم مي شوي. دوست داري گروهبان يکم باشي يا ستوان دوم. گفتم نمي دانم، پدر ادامه داد: البته اگر ليسانس را ادامه بدهي و فوق ليسانس بگيري آن وقت ستوان يکم مي شوي، دوست داري ستوان دوم باشي يا ستوان يکم؟ گفتم نمي دانم. پدر ديگر ادامه نداد چون گويا در ارتش به وظيفه ها درجه سرواني يا سرگردي نمي دهند، اما اگر هم مي دادند باز هم نمي دانستم که بايد چکار بکنم، بروم سربازي يا بروم فوق ديپلم بخوانم.
خان دايي مي گفت: پسرم با همين فوق ديپلم رفت سربازي بعد فرستادش آمريکا، الا ن با همان فوق ديپلم ماهي صدهزار دلا ر حقوق مي گيرد، تو دوست نداري ماهي صد هزار دلا ر حقوق بگيري؟ گفتم  نمي دانم. خان دايي گفت: چرند نگو، برو درست را بخوان بعد بيا تا خودم بفرستمت آمريکا ماهي صدهزار دلا ر حقوق بگيري.
پسر عمه ام مي گفت: ول معطلي، من خودم فوق ديپلم دارم، اما با فوق ديپلم هيچ کاري نمي شود کرد. به همين خاطر من الا ن سوپرمارکت دارم. به نظر من برو سربازي، بعد بيا همين جا توي سوپرمارکتي با هم شريک بشويم، دوست نداري يک سوپرمارکت دو دهنه داشته باشي  و گفتم: نمي دانم.
مادرم گفت: من نمي ذارم پسرم بره فوق ديپلم بخونه، مدرک فوق ديپلم خوب نيست، همين ديروز تو روزنامه نوشته بود يه قاتل رو که اعلا م کردند مدرکش فوق ديپلم بوده، پسر من يه سال ديگه مي شينه درس مي خونه  تا ليسانس قبول بشه، تو که نمي خواي فوق ديپلم بگيري بعد بري آدم بکشي،  ها؟ گفتم: نمي دانم.
داماد بزرگمان مي گفت: به نظر من بايد کاري کنيم که تو از سربازي رفتن معاف بشي، من نمي گم برو فوق ديپلم بخون، ولي اگه معافيت بگيري خيلي خوبه، يه رفيق دارم که تو کار معافيت پزشکيه، بهش مي گم يه کاري بکنه، يه کمي درد داره، ولي مي ارزه، دوست داري، بين مهره هاي کمرت فاصله بندازم تا معاف شي؟ گفتم: نمي دانم.
در خانه هستيم، من، پدر، مادر و دامادمان داريم يانگوم مي بينيم، بي اختيار به ياد سلسله مراتب تحصيلي مي افتم و در سريال غرق مي شوم. با خودم فکر مي کنم که مدرک بانوي اول آشپزخانه ليسانس است و پزشک قصر هم حتما دکترا دارد. اما مدرک يانگوم بايد فوق ديپلمي چيزي باشد. اما پزشکيار يانگوم تنها کسي بود که توانست بيماري امپراطور را درمان کند. با تلنگر دامادمان از رويا بيرون مي آيم، يانگوم تمام شده است. نگاهي به اهل خانه مي کنم. مادرم را مثل مادام  چويي مي بينم، پدرم را مثل وزيراُ و دامادمان را شبيه بانوي اول آشپزخانه.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com