تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
جاي خالي نوحه هاي محلي در رسانه ملي

از جام جم

نوحه خواني و مرثيه سرايي در رثاي امام حسين و ائمه اطهار عليهماالسلام از نمونه هاي بارز هنر ايراني و عشق و علاقه مردم ايران زمين به خاندان عصمت و طهارت است.

در شرايطي که اعراب بني اميه از يک سو با فرهنگ و هنر ايراني و از سوي ديگر با تشيع مي جنگيدند اين دو عنصر، يعني هنر ايراني و ارادت به اهل بيت پيامبر و امامان در نقطه اي تلاقي کردند و عشق ، عرفان ، زيبايي ، پرستش و اسلام علوي را به اوج رساندند. برخورد ايرانيان با اسلام در حقيقت انقلاب ديگري در خارج از عربستان بود. ايرانيان با عشق و علاقه به دين مبين اسلام و رهنمودهاي متعالي آن و با تکيه بر قول پيامبر و روايات و بهره گيري از کلام خداوند و بزرگان دين در حکمت و فلسفه ، معماري و هنرهاي تجسمي ، ادبيات و شعر و موسيقي ، پزشکي ، تاويل و تفسير قرآن و... به جايگاهي درخور و شايسته رسيدند. ايرانيان نه تنها در دوره هاي اخير که در تمام تاريخ 1400 ساله اسلام حامي و پيروان خاندان نبي و امامان معصوم بوده اند و در حمايت و پاسداري از اين ميراث بزرگ ، کوشش هاي فراواني کرده اند.

 

يکي از اين تلاش ها، زنده نگاه داشتن قيام و عقيده امام حسين ع و پاسداري از حرکت اين امام همام بوده است.

رسوم و آيين هاي گوناگوني در نقاط مختلف کشور در ايام سوگواري محرم برگزار مي شود و تعزيه از اين جمله است.

همان طور که مي دانيد در ايام عاشورا توسط مداحان اهل بيت نوحه خواني مي کنند که اين نوحه ها در برگيرنده حوادث عاشورا و ذکر مصيبت خاندان پيامبر گرامي اسلام و نيز رنج ها و رشادت هاي اهل کربلاست.

 

اين نوحه ها اغلب در دستگاه هاي موسيقي ايراني چون شور و ماهور..... خوانده مي شود. در گذشته و کما بيش حالا، مداحان اهل بيت اهل موسيقي و شعر و گاه خود سراينده اشعار مدح و مرثيه بوده اند. همان طور که گفتيم نوحه خوانان در گذشته موسيقي را بلد و در ريتم گذاري و ملودي سازي روي اشعار نوحه استاد بودند. امروز هم اگر پاي را از تهران بيرون بگذاريد خواهيد ديد که مثلا در لرستان همچنان ملودي سازي هايي روي نوحه به صورت علمي انجام مي شود و حتي گاه اين ملودي نوحه هاست که مورد تقليد آهنگسازان قرار مي گيرد و نوحه خوان هاي شهرستاني هنوز تحت تاثير مداحان پايتخت که گاه از اين روش ها براي نوحه خواني استفاده مي کنند، قرار نگرفته اند.

 

خوشبختانه هنوز در شهرستان ها، لحن ها و ريتم ها و متد عزاداري همچنان اصيل و در شان عاشورا انجام مي گيرد. شايد به تحقيق بتوان گفت سال هاست (شايد دست کم 70 سال) اشعاري که مردم در خرم آباد در ظهر عاشورا مي خوانند هيچ تغييري نکرده است ، چراکه شعر و ملوي در نهايت زيبايي و معنا قرار دارد و نيازي به تغيير آن نيست. نوحه هاي آذري هم که ديگر جاي بحث ندارد که آدم حتي اگر آذري هم بلد نباشد از شنيدن آنها بهره مي برد. در ادامه آنچه مي توان از ويژگي مداحي و نوحه خواني در خرم آباد گفت ، يکي اشعار نوحه در لرستان است.

اشعاري که در نوحه هاي لري استفاده مي شود اغلب کاملا و از آغاز به زبان لري سروده شده اند و گاه به سبب وجود واژه ها و اصطلاحات قابل ترجمه به فارسي معيار هم نيستند. اين اشعار، پر مغز و محتوا هستند و در اوزان عروضي فارسي سروده شده اند و سرايندگان آنها شاعران برجسته محلي هستند که محيط بر واقعه عاشورا و مومنين بر خاندان عصمت و طهارت هستند!

 

اين اشعار داراي ترجيع بند هستند و اين وجود ترجيع بند در نوحه هاي لري مهم ترين ويژگي نوحه خواني لري است که علاوه بر زيبا کردن کلام باعث وجود کرخواني در نوحه هاي لري شده است ، به طوري که مردم هم اين نوحه ها را بيشتر مي پسندند. نکته ديگر، قدرت اين اشعار و تلفيق درست آنها با ملودي است. وجه غالب اين آثار در عزاداري امام حسين در لرستان توجه به حماسه بودن قيام کربلاست و نوحه ها اغلب درون مايه حماسي دارند. در اين نوحه ها که شايد بتوان گفت کمتر عنصر تحريف و خرافه در آنها يافت مي شود سينه زني آرام و با فاصله انجام مي شود و طرز اجراي اين نوحه ها بويژه از باب سکوت در ملودي ها قابل پژوهش است.

 

مکث بعد از اتمام بند يا بيت و پس از آن سينه زدن جماعت ، تداعي کننده فضايي عجيب و غريب است که از ويژگي هاي اين منطقه است. در 2 هيات قديمي شهر خرم آباد که تاريخ تاسيس يکي از آنها (محله پشت بازار) بنا به پرچمي که حمل مي کنند به سال 900 هجري برمي گردد، نوحه خواني اين گونه شروع مي شود که ابتدا نوحه خوان شاه بيت يا ترجيع بند نوحه را به آواز مي خواند و بعد دسته پاسخ مي دهد و در تکرار دوم ، دسته شروع به سينه زني مي کند.در لرستان از سرنا و دهل هم براي عزاداري عاشورا استفاده مي شود و در صبح عاشورا، نوازندگان محلي آهنگي به نام (چمريونه) را مي نوازند که در واقع ملودي مرگ در لرستان است که در غم از دست رفتن عزيزان نواخته مي شود و در حقيقت براعت استهلالي است (پيش گفتن آنچه قرار است اتفاق بيفتد) براي اتفاقي که قرار است در ظهر عاشورا بيفتد. نکته تاسف برانگيز در عزاداري عاشورا در لرستان ، کم توجهي و در حاشيه قرار گرفتن تعزيه است.

 

در پايان مي توان به مديران ارشد رسانه ملي که در سال هاي اخير از پخش نوحه هاي کم محتوا از راديو و تلويزيون جلوگيري کرده اند پيشنهاد پخش نوحه هاي محلي را داد، هرچند به دفعات شاهد پخش نوحه هاي آذري از رسانه ملي بوده ايم ، اما جا دارد به نواحي ديگر کشور هم توجه شود.۳۰/۱۰/۸۶

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
زندگی دو گانه بانتی

داستان هشتم در لوح

مایلو مامور ویژه وقتی کاملا مطئن شد فردی که مقابل اوست بانتی هرابال است، نامه را به او داد و رسید گرفت. روی پاکت نامه نوشته شده بود: «از اداره یکم سازمان به هنرمند گرامی بانتی هرابال، لطفا شخصا مفتوح شود!»
هرابال با ترس و لرز نامه را باز کرد اما قبل از خواندن آن اتفاقات چهل و دو سال گذشته ی زندگی اش را مرور کرد بلکه بتواند دلیل صدور این نامه را بیابد، به هرحال بعد از چند دقیقه متن نامه را خواند، متن نامه چنین بود: «خدمت برادرعزیز بانتی هرابال، نظر به این که آخرین فیلم ساخته شده توسط شما فروشی بالاتر از حد مصوب آیین نامه داشته است، لازم است راس ساعت ده صبح روز یکشنبه مورخه یازدهم ژانویه به ساختمان اداره یکم سازمان طبقه نوزدهم اتاق هفتاد و سوم مراجعه کنید. بدیهی است عدم مراجعه شما به منزله ی اقدام علیه دولت تلقی شده بقیه قضایا از طریق مجاری نظامی پیگیری خواهد شد. لطفا نامه را بعد از مطالعه امحا فرمایید و اصل امحاییه را در روز ملاقات به همراه داشته باشید.»
بانتی هرابال که حسابی متعجب شده بود، سریع به چند تن از دوستانش که قبلا نامه هایی از اداره یکم سازمان دریافت کرده بودند تلفن زد و آنها را به شام دعوت کرد تا موضوع را با آنها در میان بگذارد. هنگام شام وقتی بانتی نامه را به دوستانش نشان داد، همگی تعجب کردند چرا که تا به حال کسی را برای موفقیت یک اثر هنری آن هم در مورد جنگ دوم بازخواست نکرده بودند. دوستان بانتی بعد از چند ساعت شور به آن نتیجه رسیدند که بهتر است بانتی راس ساعت موعد مقرر آنجا باشد و با صبر و تحمل به سوالات آنها طوری که دوست دارند، پاسخ بگوید تا قضیه حل و فصل شود. در میان دوستان بانتی دو نفر از این جلسه پرسش و پاسخ به سلامت بیرون آمده بودند و بقیه رد شده بودند. بانتی آن شب توانست از تجربیات آنها استفاده کند تا روز موعد از عهده سوالات بربیاید.
بانتی روز یازدهم ژانویه یک ساعت زودتر وارد ساختمان اداره یکم سازمان شد. راس ساعت وارد اتاق هفتاد و سوم شد. داخل اتاق یک جوان نشسته بود که یک کلاسور در دست داشت و عینک دودی زده بود. بانتی روی یک صندلی پلاستیکی مقابل بازپرس ویژه نشست و گفت: «بفرمایید؟»
بازپرس ویژه که از بدو ورود بانتی حرکتی نکرده بود، گفت: «ما می پرسیم شما می فرمایید، خُب؟»
بانتی جواب نداد و بازپرس تکرار کرد: «آقای هرابال ما از هنرمندها انتظار ویژه ای داریم. به همین دلیله که این مکالمه این جا برگزار شد وگرنه می توانست در طبقه زیر زمین برگزار شود، خُب؟»
بانتی به آرامی جواب داد: «بله»
بازپرس گفت: «وقت زیادی نداریم آقا. تعدادی سوال می پرسم، لطفا زود با بله و یا خیر جواب بدین. فقط بله یا خیر، خُب؟»
بانتی جواب داد: «خ... بله»
بازپرس ادامه داد: «شروع می کنم. آقای بانتی هرابال شما فکر می کنید، مردم متوجه ظرایف فیلم شما شده اند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر...»
-«شما فکر می کنید بازیگران فیلم شما به آنچه بازی کرده اند اعتقاد دارند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«به نظر شما مردم منتظر قسمت دوم فیلم شما هستند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«شما قصد ساخت فیلم دیگری با موضوع جنگ ندارید؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«آیا وجود برخی شخصیت ها در فیلم از اشتباه شما بوده است؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا اشتباه خود را می پذیرید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا نقد های برادران ما را خوانده اید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا قصد ندارید فیلم بعدی را با پیشنهاد سازمان کار کنید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله...»
بعد از حدود ده دقیقه پرسش و پاسخ که بانتی هرابال سعی می کرد بر خودش مسلط باشد، بازپرس در ادامه پرسید: «شما فکر می کنید چون در جنگ شرکت کرده اید هر چیزی درباره جنگ می توانید بگویید؟»
بانتی با شنیدن این پرسش کمی عصبی شد و جوابی نداد، بازپرس که متوجه شده بود، ادامه داد: «فکر کرده اید فقط شما جلوی آلمان ها ایستاده اید؟ آیا بهتر نبود برای کسب شهرت با اعتقادات مردم بازی نکنید؟»
بانتی با شنیدن این سوال چشمانش را از زمین به چشم های بازپرس دوخت، قیافه ی بازپرس نه به متفقین می خورد، نه به نیروهای ویژه و نه به نیروی های داوطلب و نه حتی به گارد اس اس و یا گشتاپو، قیافه اش بیشتر شبیه یک بازپرس کودن بود که ارزش کتک زدن هم نداشت! بانتی فکر کرد اگر این بازپرس در جنگ شرکت کرده بود از آن جاسوس های وطن فروشی می شد که باید با دست های خودش نارنجک را می انداخت توی حلقش تا آرام بگیرد! بازپرس که ازدیدن چشمهای نافذ بانتی وحشت زده شده بود، دیگر ادامه نداد.
بعد از یک هفته نامه ای از اداره یکم سازمان به دست بانتی هرابال رسید. نامه ای به نشانی سی گیرنده که رونوشت آن به آدرس منزل بانتی هم فرستاده شده بود. در این نامه نوشته بود: «با توجه به سوابق برادر بانتی و نظر به این که ایشان با حضور در اداره یکم حسن نیت خود را اثبات کرده اند، فعالیت ایشان در عرصه فیلم سازی به مدت یک سال دیگر از نظر این سازمان بلامانع می باشد. ضمنا نامبرده اعلام آمادگی کرده است که به طور افتخاری با سازمان همکاری و معاضدت نماید. مراتب جهت آگاهی و اعلام و اقدام هرگونه امر مقتضی به عرض می رسد.»  ۲۴/۱۰/۸۶

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
مرحله پنجاه و هفتم طرح امنیت

داستان هفتم در لوح

ایلیچ مازوف مشغول خواندن روزنامه بود وتازه یک فنجان قهوه داغ برایش آورده بودند که ماموران وارد کافه شدند! سردسته ماموران سرکار استواری بود شبیه گروهبان گارسیا که به جای حرف زدن فریاد می کشید. سرکار استوار به محض ورود به کافه روی یکی از میزها پرید و بلند فریاد کشید: «دستها روی میز، کسی از جاش تکون نخوره تا ما بگیم.»

بعد از جیب بغل اورکتش یک کاغذ در آورد و بلند بلند شروع به خواندن کرد: «بدینوسیله مرحله ی پنجاه و هفتم از طرح امنیت به مرحله اجرا در می آید، در این مرحله کافه ها از لوث وجود عناصر معاند و مشکوک و اهل ادب پاک خواهد شد، حاضرین تو کافه لطفاً با ما همکاری کنید تا زودتر شمارو تحویل مراجع قانونی و قضایی بدیم بریم سر کار و زندگیمون.»

بعد از صدور فرمان حمله از جانب سرکار استوار ماموران مشغول بازجویی از افراد و پر کردن فرم مشخصات ظاهری و باطنی آنها شدند. دو نفر از ماموران به نام های سر گروهبان زاماراتا و سر گروهبان لارچینی به سراغ ایلیچ مازوف که بی توجه به اتفاقات مشغول قهوه خوردن بود، رفتند. گروهبان زاماراتا مسئول توضیح دادن مشخصات ظاهری افراد بود و سر گروهبان لارچینی مسئول نوشتن مشخصات در فرم ها و اعلام نتیجه ی نهایی و تعیین مشخصات باطنی افراد بود. گروهبان زاماراتا درست بالای سر ایلیچ مازوف ایستاده بود و اعلام مشخصات می کرد: «سن حدود 45 سال، کلاه بره به سردارد، روزنامه ی وطن امروز می خواند، سیگاری، ته ریش دارد، نیشش باز است، کتاب خارجی می خواند، هنگام بازجویی قهوه می خورد و ...»

گروهبان لارچینی که یادداشت می کرد، گفت: «قربان کلاه کپی به سردارد!»

گروهبان زاماراتا گفت: «خیر کلاه بره بر سر دارد!»

گروهبان لارچینی گفت: «کپی است قربان، مطمئنم!»

گروهبان زاماراتا گفت: «بره است، با من جر و بحث نکن.»

در همین حال سرکار استوار که متوجه بگو مگوی آن دو شده بود، فریاد زد: «سرگروهبان چه مرگت شده، نوشتن مشخصات ظاهری این همه سر و صدا نداره!»

گروهبان  زاماراتا بلافاصله به سمت استوار دوید، احترام نظامی گذاشت و گفت: «من می گویم طرف کلاه پره به سر دارد، لارچینی می گوید  کلاه اش کپی است.»

سرکاراستوار فریاد زد: «چرا از خود متهم نمی پرسید؟»

گروهبان زاماراتا جواب داد: «تمرد می کند قربان!»

سرکاراستوار به سرعت از میز پایین پرید و رفت جلوی ایلیچ مازوف روی صندلی نشست نگاه وحشتناکی به او انداخت و باقیمانده قهوه او را خورد و از لای روزنامه روی میز یک کتاب جیبی را بیرون کشید و فریاد زد: «پس تمرد می کنی ها؟ کلاه ملون سرت می گذاری تا رد گم کنی، ها؟ سر گروهبان اضافه کن آشنا به زبان فرانسه، این کتاب ممنوعه رو هم ضمیمه پرونده اش کنید.»

سرگروهبان زاماراتا کتاب را از دست استوار گرفت و احترام نظامی گذاشت و گفت: «جسارتاً قربان این کتاب به زبان روسیه!»

سرکاراستوار نگاه خشم آلودی به زاماراتا کرد و فریاد زد: «وقتی می گویم فرانسه بگو چشم، پس این کجان این ماشین ها، سرباز ... »

در اتاق فرماندهی ایلیچ مازوف سرپا و سرکار استوار به حالت خبردار ایستاده بودند و سرهنگ امریزی مشغول مطالعه پرونده بود. بعد از چند دقیقه سرهنگ از روی بی حوصلگی پرونده را بست و گفت: «مشخصات باطنی رو اعلام کن سرکار استوار.»

سرکاراستوار آب دهانش را قورت داد و انگار که دارد گردان را رژه می برد، فریاد زد: «بدینوسیله پاره ای از منویات درونی و مشخصات باطنی مجرم عرض می شود، حسود، دارای گرایشات لبیرال دموکراسی، روزنامه نویس، به فکر انتقام از دولت، در مهمانی ها مشروب می خورد، به مسیح شک دارد، زخم اثنی عشر، مشکوک به بواسیر، به فکر فرار، مجرد، مترجم، دروغ پرواز، احتمالا دارای افکار پلید و از حفظ داشتن مقادیر متنابهی شعر و نظریات فلسفی- سیاسی!»

سرهنگ نگاهی به ایلیچ مازوف کرد و گفت: «جناب آقای ... اسمش چی بود؟»

سرکار استوار فریاد زد: «از زمان دستگیری تا حالا لام تا کام مقر نیامده قربان.»

سرهنگ ادامه داد: «پس ببریدش بازجویی فنی در قسمت معاندین ... »

در همین لحظه تلفن قرمز روی میز سرهنگ زنگ زد و سرهنگ در حالی که احترام نظامی می گذاشت، گوشی را برداشت و گفت: «سلام قربان امر بفرمایید قربان!»

سرهنگ همینطور که به حالت خبردار ایستاده بود، قرمز شد، بعد سفید شد، بعد زرد شد، بعد دوباره قرمز شد، بعد سبز شد و در نهایت در حالی که قهوه ای شده بود گوشی را قطع کرد. ژنرال فاستونی فرمانده ی پلیس ضمن کسر درجه او از سرهنگی به سرجوخه گی اعلام کرده بود شخصی که گرفته اند یعنی ایلیچ مازوف سفیر کبیر کشور روسیه است.

 دقایقی بعد ژنرال فاستونی به همراه نخست وزیر و وزیرخارجه برای عذر خواهی شخصاً وارد اتاق سرجوخه شدند!

۱۳/۱۰/۸۶

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
لطفا کپي رايت را تعريف کنيد

چندي پيش در يکي از برنامه هاي راديويي که موضوع آن کپي رايت بود، اتفاق عجيبي افتاد که اين اتفاق بيش از پيش اهميت کار تحقيق را در پيش توليد برنامه هاي راديويي مشخص مي کند.
در اين برنامه که با حضور مجري و کارشناس هنري اجرا مي شد، خانم مجري از کارشناس درخواست کرد درباره کپي رايت و اهميت و وضعيت آن در ايران صحبت کند.کارشناس برنامه که البته کارشناس ثابت اين برنامه نيز هست، سخنان خود را آغاز کرد و ضمن بيان اهميت کپي رايت از مردم خواست از تکثير غيرقانوني محصولات هنري بپرهيزند. در ادامه مجري با خواندن متن هاي طنز و بداهه همين خواسته را تکرار کرد. متاسفانه سازندگان برنامه قانون کپي رايت که در حقيقت حق مالکيت معنوي يا حقوق مولفان است را به خاطر وجود دو واژه کپي و رايت اشتباه فهميده بودند و فکر مي کردند رايت همان رايت، سي دي رايتر است (
right,write) و آن را جلوگيري از تکثير غيرقانوني محصولات فرهنگي مثل سي دي هاي صوتي و تصويري تعريف کرده بودند.
نکته مهم اين بود که بحث با وجود اشتباه بودن تا نزديک به نيم ساعت پس از شروع برنامه ادامه داشت و تا آن زمان نه تنها اصلاح نشد، بلکه بر اين تعريف غلط پافشاري و تاکيد مي شد که واضح بود عوامل اتاق فرمان هم درک درستي از قانون کپي رايت ندارند.
به هر حال، برنامه ساز آن هم در يک برنامه تخصصي و انتقادي بايد بر موضوع مورد بحث اشراف داشته باشد.
منظور از اشراف، اشراف کامل نيست؛ اما سردبير و تهيه کننده برنامه بايد دست کم با تعريف، تاريخچه و حدود و ثغور بحث آشنايي داشته باشند. نه اين که فقط موضوع را انتخاب کند و باقي ماجرا را به عهده مجري و کارشناس برنامه بگذارند تا آنها هر طور دوست داشتند، بحث را پيش ببرند.
يکي از وظايف سردبيري در برنامه هاي راديويي تبيين خطمشي مشخص براي مهمان و کارشناس و توجيه گوينده يا مجري در اين باره است که بحث را از کجا شروع کند، چگونه ادامه بدهد و چگونه خاتمه دهد و چه نتيجه اي بگيرد و مهم تر اين است که وجود يک کارشناس در برنامه در واقع براي جلوگيري از تکرار چنين اشتباه هايي است، اما وقتي خود کارشناس درخصوص بحث توجيه نباشد، ممکن است اتفاق ناخوشايندي در برنامه بيفتد. نکته بعدي درخصوص چنين خطاهايي، توجيه عوامل برنامه ساز است.
مدتي است در برخي از شبکه هاي راديويي اين طور رسم شده که عوامل برنامه ساز برنامه هاي طنز و تفريحي، اشکالات و اشتباه هاي برنامه خود را با ذکر اين مطلب که ما طنز مي سازيم، توجيه مي کنند و به خود حق مي دهند طنزنويسي و برنامه تفريحي ساختن را به بي دانشي و بي حوصلگي تعريف کنند و اشتباه هاي خود را با بيان اين که مي دانستم و دانسته انجام دادم، پنهان کنند. ولي وقتي هيچ نکته اي در آن وجود نداشته باشد، لازم است تصحيح و از تکرار آن جلوگيري شود. به نظر مي رسد قدرت برنامه در نحوه تاثيرگذاري آن بر مخاطب به اين نکته برمي گردد که آيا برنامه بر عوامل برنامه ساز تاثير گذاشته است يا خير؟
يقين بدانيد وجود مشاور و تيم تحقيق در يک برنامه راديويي از واجبات است بويژه در مباحث تخصصي!

۱۱/۱۰/۸۶

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
یک فابل عشقی
داستان ششم در لوح

دوباره داستانش را رد کردند. این بار سردبیر بالای داستان نوشته بود:« نواز، جان مادرت این شخصیت نظامی را از توی داستان دربیار سر همه ما را می بری بالای دار، آقا جان پرویز مشرف را ول کن! جان مادرت یک داستان عشقی بنویس که نه آدم نظامی تویش باشد نه کسی از خارج آمده باشد داخل کشور، نه اصلا آدم تویش باشد، اصلا یک فابل بنویس. یک فابل عشقی. ارادتمند.»

هفتمین داستانش را هم رد کردند. دیگر حوصله اش سر رفته بود. داستان عشقی بلد نبود بنویسید، چند سال بود که هر چه نوشته بود سیاسی بود. اما اوضاع این روزها در کشور حتی مثل یک هفته پیش نبود. کوچکترین انتقادی از دولت به دو راه ختم می شد، یا باید با نخست وزیر  دیدار  می کردی تا او نقد پذیر جلوه کند یا نامت   می رفت توی لیست سیاه کنار آن دسته از نویسندگانی که از صهیونیست ها دلار گرفته اند در نقد دولت داستان بنویسند. همین هفته ی پیش بود که مراسم بهترین کتاب سال برگزار شد. نواز می دانست که کتابش هیچ امیدی برای بردن جایزه ندارد و در عمل هم این اتفاق افتاد. جایزه بهترین داستان کوتاه سال به کتاب «نخست وزیر  حرف ندارد» ، جایزه بهترین پژوهش به کتاب «بررسی کرامات دولت از دیدگاه نو» و جایزه بهترین رمان سال به «اعجاز معجزه در کابینه» اعطا شد تا مراسم امسال سراسر غافلگیری باشد. چاره ای نبود باید چیزی می نوشت وگرنه از حقوق خبری نبود. شروع کرد به نوشتن فابل اما سراغ هر حیوانی که می رفت چیزی در ذهن اش نقش می بست، می ترسید کسی این حیوان ها را به خودش بگیرد. دست از نوشتن کشید و سعی کرد کمی تمرکز کند. حین تمرکز ناگهان یک داستان عشقی رمانتیک در ذهن اش نقش بست و بلافاصله شروع به نوشتن آن کرد:

 

[ما هر سه تا کیف داشتیم و در تاکسی نشسته بودیم. یکی کیف گران قیمت چرمی، یکی کیف ارزان قیمت پارچه ای و یکی کیف قفل دار مدرسه ای. ما هر سه تا عینک زده بودیم. یکی عینک ظریف طبی، یکی عینک دودی اسپرت و یکی عینک کائوچویی. ما هر سه تا کنار هم نشسته بودیم. یکی از ما مشغول روزنامه خواندن شد. کسی که عینک دودی اسپرت زده بود، گفت: «آخه اینم شد روزنامه.»

آقای راننده که یکی از همان روزنامه ها را روی داشبورد ماشینش گذاشته بود خواست چیزی بگوید که آقایی که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «شما اصلا خوندیش؟ این حرف توهین به یه مملکته، می دونی این روزنامه چقدر خواننده داره؟»

بعد رو کرد به کسی که که کیف پارچه ای داشت و گفت: «شما که می دونید؟»

و او که کیف پارچه ای داشت گفت: «اوهوم.»

کسی که که کیف چرمی گران قیمتی داشت، ادامه داد: «بهرحال من با این طرز فکرها مخالفم، اصلا با این کارها درست نمی شه.»

در همین لحظه کسی که عینک ظریفی به چشم زده بود، گفت: «هی آقا مگه تو از انقلاب چی می دونی؟»

در همین لحظه آقای راننده محکم کوبید روی ترمز و کسی  که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «البته منظور ایشون اینه که آدم نیاز به پیشرفت داره، مگه نه؟»

و کسی که کیف پارچه ای داشت، گفت: «اوهوم.»

کسی که کیف گران قیمت چرمی داشت، ادامه داد: «بهرحال من همیشه این لغت رو مترادف با خرابکاری معنی کردم»

و بعد رو کرد به کسی که عینک کائوچویی داشت و پرسید: «شماها که خرابکار نیستید؟»

در همین لحظه آقای راننده سوال کرد: «قربان اینجا پیاده می شید؟»

ما دو نفر بودیم. آقای راننده که رانندگی می کرد. کسی که عینک کائوچویی زده بود و کیف قفل دار مدرسه ای داشت و او که عینک ظریفی زده بود و کیف پارچه ای داشت.]

 

داستان را که نوشت دوباره آن را مطالعه کرد و برای اضافه کردن بار عاطفی قصه یک جای آن اضافه کرد: «یک قلب قرمز پلاستیکی از آیینه ی جلوی تاکسی آویزان بود.»

بعد سریع آن را ماشین کرد و به دفتر روزنامه فرستاد.

عصر همان روز نامه ای از سردبیر به دست اش رسید، سردبیر نوشته بود:

 «نواز جان، تو را به ایمانت قسم می دهم که بگذار این انتخابات کوفتی نخست وزیری تمام بشود کل سرمقاله های سیاسی روزنامه را می دهم خودت بنویسی، جان مادرت فعلا اصلا ننویس، داستان را هم پاره کردم بعد سوزاندم، به کسی اینها را نشان نده، هفته دیگر نخست وزیر  روزنامه نویس ها را دعوت کرده به شام، لیست اسامی را که دادم نوشتم تو را برای خیر رسانی فرستادیم شاخ افریقا، برایت بلیت دهلی گرفته ام همین امشب برو. جان مادرت آنجا چیزی ننویسی ها؟با شبکه های معاند و غیر معاند هم گفتگو نکن، کاری به وزیر و کابینه و اقتصاد مملکت هم نداشته باش، جشنواره موسیقی و داوری کتاب سال و عبور مترو از تئاتر هم به من وتو ربطی ندارد، یعقوب شاد را هم گرفته اند حق اش بود باید زبان به دهان می گرفت که نگرفت، برو آنجا مسابقات هاگی را ببین برایم نقد بنویس در مورد هاکی، فقط در مورد هاکی. قربانت نامه ی مرا هم خواندی امحا کن. ارادتمند تو.»

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
دهه شستی های ناوارد

سالهاست که همه ی دوستان و آشنایان و اهل و محل و اقوام می دانند که مکررا اذعان کرده ام که تنها افتخار من این است که متولد سال ۵۹ هستم و دهه پنجاهی هستم و دهی شستی نیستم.سالهاست با پسر عمو و دختر عموی شستی ام این بحث را داشته ام و سالهاست که به نسل چهل و پنجاه افتخار کرده ام و سالهاست که  از یکی دوستان شست شیشی می پرسم چرا خود کشی نمی کند؟ سالها پیش وقتی در محل زندگی مان در خرم آباد لیسکو (بیخ دیواری) بازی می کردیم من یک سکه پنج تومانی زرد رنگ داشتم که سال ضرب آن سال ۵۹ بود و این سکه سکه ی سانش من در لیسکو بود که همیشه در جیب کوچک شلوار جینم بود و تا سال ۷۹ هم آن را داشتم که بعدها به دلیل پیوستن به جرگه ی ادبا و خداحافظی با قهرمانی لیسکو آن را گم کردم.آن وقت همه می دانستند که رضا ساکی عمرا با آن سکه ی معروف پنج تومانی نمی بازد چون سکه ضرب سال ۵۹ است و رضا ساکی هم محصول همان سال.آن موقع فرشاد که الان دکتر شده به تقلید از من و از باب تیمن برای خودش یک سکه ضرب سال ۵۸پیدا کرده بود که به زحمت هم آن را یافته بود تا ثابت کند دهه پنجاهی است.مزدک دوست ام یک دهه پنجاهی متجدد با یک سکه روسی (؟) بازی می کرد بابک با سکه ده تومانی و میثم برادرش با یک سکه پنج تومانی نقره فام ضرب دهه شست پای ثابت لیسکو بازی محل بودند.سال ها بعد روزی که در تعطیلات عید به خرم آباد رفته بودم ناگهان در همان محل قدیمی نظاره گر لیسکو بازی جوان تر های شستی شدم.بازی گرانی ناوارد و بی ادب که لیسکو بازی شان پر صدا بود و لبریز از ناسزا.بازی با فحش فلان خواهر مادر شروع می شد که بازنده در نرود و در پایان بازی... و در بین بازی تمام احساساتشان نسبت به بازی با افعال ...و.... ابراز می شد و علاوه بر سکه از اعضای بدن هم برای ادامه روند بازی کمک بسیار می گرفتند!یادم هست آن وقت ها که یکی از بچه های ما بد جور می باخت بابک متولد سال ۵۵ می گفت امروز همه مهمون من!آن وقت یادم هست خوردن بستنی کیم پاک مزه ای داشت!البته بعد از لیسکو!

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com