تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
مربای عمه خانم

داستان سیزدهم در لوح

دو هفته بود که مربا می خورد، مربای عمه خانم که یک سال بود در خانه مانده بود قوت غالب اش شده بود و شکم اش را سیر می کرد. دانه های  آلبالو را روی نان می گذاشت و سق می زد، صورتش پر از جوش شده بود اما چاره ای نداشت فعلا باید با مربا سر می کرد. به خاطر همین مربا خوری ها این روزها هر چه که می نوشت چسبناک بود، مجبور بود مربا را دور انگشتش بپیچید و بخورد اما  نه آبی داشت که دست هایش را بشوید نه صابونی نه دستمالی، یک هفته اول بعد از خوردن مربا راه می افتاد می رفت سرکوچه دست هایش را با آب نهر می شست ولی از هفته دوم این کار را  نکرد چون آن قدر سر و وضعش کثیف بود که باید در نهر تمام بدنش را می شست، به همین خاطر به انگشتانش اجازه داد به همراه بدنش این وضع فلاکت بار را ادامه بدهد! اما فرق مهمی که انگشتانش با دیگر اجزای بدنش داشتند این بود که آنها کار مهم نوشتن را انجام می دادند به همین خاطر آنها را یک هفته در نهر شست!
برنامه روزنامه اش این طور بود که بعد از خوردن مربای صبحانه تا ظهر یک بند می نوشت، بعد ناهار مربا می خورد و تا عصر می نوشت، بعد عصرانه مربا می خورد تا شب می نوشت و بعد از شام مربا آن قدر می نوشت تا خوابش ببرد! البته او سعی می کرد این مربا خوری ها به گونه های مختلف انجام دهد تا برایش تکراری نشود، اصولا از زندگی تکراری خوشش نمی آمد به همین خاطر صبحانه با انگشت سبابه مربا می خورد، ناهار با انگشت کوچک، عصر با انگشت وسطی و شب ها با انگشت شست!
خودش مانده بود با یک بشکه مربا و چند ورق کاغذ و یک مداد که هنگام نوشتن به انگشتان مرباییش می چسبید و نمی گذاشت کوچک بودن مانع نوشتن او شود، ولی عمر این مداد هم تمام بود! تصمیم داشت بعد از تمام شدن مداد خودش را حلق آویز کند اما در خانه نه چهارپایه ای وجود داشت نه طنابی! همه دار و ندارش را طی مدت چهار ماه فروخته بود تا گشنه نماند! روز هفتاد و پنجمی بود که مربا می خورد از خواب که بلند شد به سمت بشکه مربا رفت، باورش نمی شد یک لشکر مورچه شاید یک میلیارد مورچه به بشکه مربا حمله کرده بودند. تمام سطح مربا را مورچه پوشانده بود، کنار بشکه مربا زانو زد، نگاهی به مورچه ها کرد، کمی بغض کرد و با صدای گرفته ای گفت: «شما هم چهار ماهه حق التحریر نگرفتید، نه؟»

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
لحظات واپسین

از لوح، دوازدهمین داستان

 

به جای طنز، مرثیه و مطالب فلسفی می نوشت. آخرین عناوین ستون طنزش مطالبی بود با عنوان: «بی اعتباری دنیا، عدم احاطه معلول بر علت، هورقلیای عشق، تنهایی درد انسان معاصر، مرگ بعد از گذر معشوق، خواب جنسی و ...» از خانه بیرون نمی آمد. در شب شعر ماهانه طنز آنقدر در طول خواندن بغض کرد که عاقبت هم اشک خودش را درآورد، هم اشک حاضران را! یک هفته در کلیسا بست نشست تا مراد دلش را بگیرد! به خودش نمی رسید! مثل ولگردها شده بود! دائم فیلم های رمانتیک نگاه می کرد! اعصاب نداشت. با همه دعوا می کرد! قرص های آرام بخش در او اثر نمی کرد! مواد مخدر و مشروبات الکی، کمترین تاثیر را داشت! مزه مشروبش تریاک بود. همراه تریاک تزریق می کرد و همراه تزریق قرص خواب رنده می کرد و می خورد اما باز چشمانش مثل چشم گرگ باز بود! هیچ چیز باعث خوشحالی اش نمی شد. درمانده و خسته و مهجور و بدبخت و سیاه روز و گرفته و نالان و خار و ذلیل و دمغ و بی روحیه و زار و نزار بود! دیگر صبرش به پایان رسید. از زندگی خسته شده بود به همین خاطر سیم را برداشت و دنبال پریز گشت. به زحمت توانست پریز را پیدا کند. قبل از این که کاری بکند، آخرین سیگارش را کشید. بعد سیم تلفن را به پریز زد و شماره همراه همسرش را گرفت. صدای پیغام گیر را که شنید، صدایش را صاف کرد و گفت: «سلام عزیزم الان یک هفته اس که رفتی خونه بابات نمی خوای برگردی؟»

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com