تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
لرستان ميزبان شب شعر «در حلقه رندان» شد !

شب شعر طنز استاني «در حلقه رندان»، با حضور طنزپردازان بومي و كشوري، يكشنبه 27 مرداد در خرم‌آباد برگزار مي‌شود.

به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از واحد خبر حوزه هنري، در اين نشست كه با ميلاد حضرت مهدي (عج) نيز تقارن دارد، يوسف‌علي ميرشكاك، ناصرفيض، سيدعبدالجواد موسوي، جلال سميعي، رضا ساكي، مهدي استاد احمد و حاج حسين شعباني همراه با جمعي از شاعران طنزپرداز لرستان جديدترين آثار خود را براي حاضران مي‌خوانند.
اجراي موسيقي محلي و نمايش از ديگر برنامه‌هاي اين مراسم است.
اين برنامه به كوشش حوزه هنري استان لرستان و با همكاري دفتر طنز حوزه هنري، ساعت 18 روز ياد شده در سينما استقلال خرم آباد برگزار مي‌شود.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
خرم آباد
کوه٬ کمانچه٬کودکی...این جا خرم آباد است.
 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
گزارش دگرخند

نشست بررسي شعرهاي طنز اكبر اكسير
اكسير: شعر امروز به خانه‌تكاني نياز داد
منشي‌زاده: شعر طنز اكسير مثل شيرقهوه است

دو مجموعه‌ي شعر طنز اكبر اكسير با عنوان‌هاي «زنبورهاي عسل ديابت گرفته‌اند» و «پسته‌ي لال سكوت دندان‌شكن است» روز گذشته (دوشنبه، 21 مرداد) در نشست «دگرخند» حوزه‌ي هنري بررسي شدند.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در ابتداي جلسه، رضا ساكي كه اجراي برنامه آن‌ را برعهده داشت، گفت: هرچند در زمينه‌ي نثر و داستان كم‌تر شاهد كتاب‌هاي تأثيرگذاريم، اما خدا را شكر، در زمينه‌ي شعر طنز آثار زيادي داريم، بويژه كارهاي اكسير و نگاه و ديدش كه تأثيرگذار بوده و باعث خوشحالي است.

در ادامه، اكبر اكسير - شاعر مجموعه‌هاي يادشده - در سخناني گفت: اول به صندلي عزيز سلام مي‌گويم! صندلي‌ها راضي نشدند تحمل مخاطبان را داشته باشند؛ اما حتا اگر يك ‌نفر هم مخاطب داشته باشيم، براي‌مان كافي است؛ آن‌هايي كه در اين هواي گرم خود را به اين اتاق رسانده‌اند.

او سپس در سخناني گفت: شعر فرانو نه ادعاي مكتب دارد و نه سبكي خاص؛ يك لحن است؛ يك لحن وحشي در طنز امروز كه ادامه‌ي همان شعر و پيشنهادات نيماست. وقتي شعر «بازار شش» را منتشر كردم، احتياج داشتم به يك زبان بسيار ساده و بي‌پيرايه. مي‌خواستم اگر كسي شعرم را خواند، نگويد، اكسير! اين كلمه بار شعري ندارد. من يورشي را كه مي‌خواستم، عليه كلمات لوكس انجام دادم و يك خانه‌تكاني كردم. با تزريق طنز بسيار ملايم به اين شعرها فقط خواستم مخاطبان را متوجه كنم.

اين شاعر متذكر شد: مخاطب امروز هيچ حوصله‌ي زياد‌ه‌گويي و پيچ ‌و خم ندارد؛ پس بايد يك آسيب‌شناسي مي‌شد. از سويي، فهميدم بزرگ‌ترين آفت ما در شعر امروز، عاشقانه‌هاي مبتذل و شعارهاي آن‌چناني است؛ مثل نفت براي اقتصاد ما. در هر محفلي اگر يك شعر آن‌چناني يا شعر كثيف بخوانيم، همه به‌به مي‌گويند. همه‌اش زير سر همين ضمير مؤنث مفلوك است. من با عشق مخالف نيستم و همه‌ي شعرهايم را نيز به همسرم تقديم كرده‌ام؛ اما به يك خانه‌تكاني در شعر احتياج داريم. هزار سال ادبيات فارسي مشحون است از شاهدبازي. سيروس شميسا كتاب خوبي نوشت. تا ديروز، اسير معشوقه‌هاي مذكر بوديم و الآن هم در قالب مؤنث داريم شعر مي‌گوييم. در كنگره‌هاي شعر نيز اين مسأله زياد شده است.

او در ادامه‌ي اين موضوع متذكر شد: اين واژه‌ي «تو» بايد در ادبيات ما مشخص شود. من «تو» را در شعرم حذف كردم؛ محيط زيست، مصائب انسان امروز و ميراث فرهنگي به من الهام داد. شاعر امروز بايد به انسان امروز و پديده‌هاي اطرافش دقت كند. من در سه كتابم، اين ‌كار را انجام دادم؛ آ‌ن‌هم با طنز. در اين كتاب‌ها از شعار خبري نيست و اگر حرفي زده‌ام، از سر درد با لحن بسيار معصوم و كودكانه گفته‌ام و اكثر طنزها به خودم برمي‌گردد. خواستم مخاطب با كمال راحتي اين زهر را بنوشد.

اكسير سپس درباره‌ي تصميمش براي اين‌گونه شعر گفتن، گفت: من آدم شوخي هستم و طنزهايم اكثرا شفاهي‌اند. طنز بايد در ذات شخص وجود داشته باشد. هيچ‌كس نمي‌تواند بدون اين‌كه طنز در خونش نهادينه نشده باشد، شعر طنز بگويد. من كارم، غزل و مثنوي بود، تا رسيدم به شعر سپيد و در سال 72، كلا شعر را كنار گذاشتم؛ چون هيچ‌كدام مرا قانع نكرد. ديدم جوان‌ترها بهتر غزل مي‌گويند؛ پس كنار گذاشتم. تجربه‌ي شعر دانشجويي را هم همين‌طور كنار گذاشتم، ديدم نمونه‌هاي خوبي سروده مي‌شود.

اين شاعر افزود: مثلا در شعرهاي كيومرث منشي‌زاده، طنز جاري و زيرپوستي است؛ بدون اين‌كه ديده شود. براي مخاطب امروز با اين بي‌حوصلگي، طنز بهترين نسخه‌اي است كه مي‌شود روي آن حساب كرد.

در ادامه، كيومرث منشي‌زاده گفت: شعر اكسير شبيه شيرقهوه است. طنز و شعر در شعر او آن‌چنان با هم ميكس شده كه معلوم نيست شير است يا قهوه؛ اما هم شير است و هم قهوه. شعر‌ش با طنز عجين است؛ چون خود او به طنز علاقه دارد و دنبال اين‌ كار است و سوادش را نيز دارد. از سوي ديگر، به زبان فارسي و تركي مسلط است.

اين شاعر يادآور شد: اكسير يك كار متشخص انجام داده است و اسم‌هاي قشنگي نيز براي كتاب‌هايش انتخاب مي‌كند. «بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز» را بارها و بارها خواندم. بهترين شاعران جهان، بهترين طنزپردازان هم هستند. مگر كسي بهتر از سعدي، حافظ و خيام در شعر وجود دارد و در فارسي چه كسي از اين‌ها طنزپردازتر است؟ هر بار بخوانيد، لذت مي‌بريد. شعر اكسير با طنز‌ش قرين است. طنز او در عين اين‌كه لبخند بر لب مي‌آورد، عمق و حقيقتي پشتش نهفته است. از سويي، انساني ‌بودن كار نيز اهميت دارد. پشت شعر او، يك فرياد و يك اعتراض نهفته است.

سپس اكسير گفت: شعر امروز كه طنز هم يكي از لازمه‌هايش است، بايد در خدمت درد بشر باشد و به گمانم، وقت شعر بي‌درد، گذشته است. ما ملت دردمندي هستيم و انسان‌هاي سوژه‌مدار. شاعر امروز بايد سرش را از آسمان اوهام و خيالات به سمت زمين بياورد. وقتش رسيده كه ما شعر را پايين‌تر بياوريم و او را با انسان امروز همراه كنيم و در سبد خانواده‌ها قرار دهيم. اگر با مردم و اشيا حرف بزنيم، شايد ديگر گل و بلبل معنا نداشته باشد. سوژه‌هاي من شايد در كيسه‌هاي زباله، تخت ‌جمشيد، سيوند و آزادي باشند. همه مي‌خواهند به انسان هشدار بدهند كه به دنبال فضيلت گم‌شده‌اش باشد. شاعر امروز مي‌تواند در لاي مشكلات بچرخد و مسائل را ببيند و اين‌جا طنز به ياري‌اش مي‌آيد، كه اگر بتواند آن‌را در رگ‌هاي شعرش خوب جاري كند، موفق مي‌شود.

او در ادامه خاطرنشان كرد: شاعر امروز با يك نشاط خاص بايد به مخاطب انرژي مثبت بدهد و به تحقيرزدايي بپردازد. از روي دلسوزي حرف‌ زدن به لاي قباي هيچ‌كس برنمي‌خورد. سال گذشته، حوزه به كتاب «زنبورها...» جايزه داد و نامزد كتاب سال ارشاد هم شد؛ پس نشان مي‌دهد انسان‌هايي هم در هيأت ژوري هستند كه به شاعران، بدون حب و بغض، نگاه مي‌كنند و امتياز مي‌دهند و در مميزي كساني هستند كه اثر خوب را تشخيص مي‌دهند.

سپس منشي‌زاده درباره‌ي عنوان اين اثر گفت: به هرحال، شاعر اين اسم را انتخاب كرده و اين ‌كار شده است. عجين ‌كردن لغات را خيلي خوب آورده و تناسبات شعرش جيغ نمي‌كشد شعرهاي او اين حسن را دارد كه كلمات و عصر جديد را مطرح مي‌كند. مشابهتي بين او و ژاك پرور و ماياكوفسكي است. شعر بايد تا حد ممكن خردگريز باشد؛ اما بي‌خردانه نباشد. پروين بعد از سعدي، انساني‌ترين نوع تفكر را دارد. حسن شعر اكسير اين است كه از يك‌جا شروع مي‌شود و به يك‌جا ختم مي‌شود.

اكسير نيز درباره‌ي پايان‌بندي شعرهايش گفت: شايد برخي بعد از خواندن كتاب فكر كنند كه من اول، آخر شعر را گفته‌ام و بعد بخش اولش را؛ اما اين‌طور نبود. سوژه‌اي در ذهنم جرقه‌ مي‌زد و شكل مي‌گرفت؛ مثل شعر «نكته» يا «ايران ناسيونال». فينال غيرمترقبه لازمه‌ي اين نوع شعر است؛ نه اين‌كه شوك وارد كند.

همچنين اسماعيل اميني كه در جلسه حضور داشت، در توضيحاتي گفت: اين‌كه داوري كنيم كه اين شعرها شعر هستند يا نيستند، به نظرم در حوزه‌ي مسائل مربوط به انسان، خط ‌كشيدن خيلي دقيق نيست. برخي از شعرها به شعر بيش‌تر نزديك است و برخي نه؛ از شيوه‌هاي كاريكلماتور استفاده و كمي از شعر دور شده است. هر سه مجموعه‌ي او اين‌طورند و اين‌هم طبيعي است. در شعر اكسير، فرازهاي اين‌گونه‌اي وجود دارد. همه‌ي پيشينه‌ي شعر ما هم همين‌طور است.

اين شاعر در ادامه عنوان كرد: من «زنبورهاي...» را خيلي پسنديدم؛ شايد چون بقيه‌ي مجموعه‌ها را كم‌تر خوانده‌ام. ترجيح مي‌دادم براي اين شعر، اسم‌گذاري نشود كه بگوييم شعر فرانو. زبان و عناصر اين شعرها خيلي طبيعي‌اند و نقاب ندارند و اين در روزگاري كه شعر امروز نقاب دارد و ادا درمي‌آورد، خيلي ‌خوب است. اين‌جا بي‌پيرايه است. ابراز انديشه، هم متنوع است و هم بسيار عميق؛ با اين‌كه ادعاي عميق‌ بودن ندارد؛ چون در شعر امروز متأسفانه با اين روبه‌رو هستيم كه مي‌گويند چون عميق‌ هستيم، با مقدسات شوخي مي‌كنند يا با اساطير. به نظرم، نوعي از طنز نجيب و دور از ترس را دارد. منتقد و ستيزه‌گر است؛ اما هتاك نيست. يك‌جور هوشمندي و نگاه نافذ در نگاه اكسير است. زبان قوي است و سست نيست. اما داوري ‌كردن كلي را نمي‌پسندم كه بگوييم مخاطب امروز كم‌حوصله است. داوري قطعي و كلي خوب نيست و لزوما اگر شعر مي‌گوييم، نبايد فكر كنيم كه حمله و ستيزي به زبان گذشته داريم.

منوچهر احترامي نيز در سخناني گفت: از كارهاي اكسير لذت بردم. كار او به هرحال نوست و اين بستگي به سليقه‌ي افراد دارد. مثلا منشي‌زاده شعر من را شاعرانه نمي‌داند و من هم شعر او را رياضيات مي‌دانم. من زياد به فرم اعتقاد ندارم و بيش‌تر زبان و محتوا را مي‌پسندم. فقط اين‌كه از شعرهاي اكسير خوشم آمد.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
نقد اشعار طنز اکبر اکسیر در دگرخند

نشست "دگرخند" با نقد و بررسی اشعار طنز اکبر اکسیر 21 مرداد در سالن شماره دو تالار اندیشه حوزه هنری برگزار می شود.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از واحد خبر حوزه هنری، در این نشست مجموعه اشعار طنز "زنبورهای عسل دیابت گرفته اند" و "پسته لال سکوت دندان شکن"  با حضور مولف و توسط کیومرث منشی زاده بررسی می شود.

این نشست روز دوشنبه ساعت 17 در حوزه هنری برگزار می شود.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
کرگدن ها و اقتضائات زمانه...

ستون امروز طنز میرفتاح را ده بار خواندم٬ خیلی خوب است خیلی...سیراب شدم از خواندنش...

شتر درست مي گويد. حواسش است چه مي گويد. راست مي گويد. در دوراني که شيران روبه مزاج مي شوند، کرگدن ها هم ستون طنز راه مي اندازند. شاملو مي گفت «غم نان»، پيشينيان مي گفتند «احتياج» ما اسمش را گذاشته ايم «اقتضائات زمانه». هر چه هست دارد ما را وا مي دارد که به عادات مرسوم گردن بگذاريم و به رسم زمانه تن دهيم. حالا ما هم مثل همه از اين مي ناليم که در مسابقه طمع عقب افتاديم و حتي خاک گلداني به نام مان نيست. کجاي کاريم؟ غم زمانه دارد از پايمان مي اندازد؟ مگر قرار نبود از روي دست خواجه شيراز مشق کنيم و غم زمانه را به هيچ جايمان حساب نکنيم و گناه را به گردن دانش و فضلي بيندازيم که اگرچه اندک، فلک روزي مان کرده، مگر خودمان قبول نکرده بوديم که همه سهم مان از حيات، همين حرمان و دوري از معشوق و سينه کباب و چشمان تر و دل خراب و هنر عاشقي و از اين قبيل باشد؟ مگر قرار و مدار نگذاشته بوديم که همه پيمانه ما از خوشي و نشاط و شادابي، همين ميگساري هاي- اگرچه- استعاري زودگذر باشد و هم صحبتي با پير مي فروش و رفاقت با مغبچه باده فروش؟ بالاخره کرگدن بودن تاوان دارد ديگر. ندارد؟

اگر کرگدن هم بنشيند و حساب دو دو تا چهار تاي زندگي کند و از نداشتن زمين و خانه و نرسيدن دستمزد اندکش دل نگران باشد و دست تحسر بر پيشاني بکوبد، پس چه فرقي دارد با گراز؟ چه فرقي دارد با بزمجه هايي که مدام رنگ عوض مي کنند يا با موش هايي که سکه روي سکه مي گذارند؟ اين ستون دلتنگي هاي کرگدن است يا بزمجه؟ هر چيزي تاواني دارد. بهايي دارد. قيمتي دارد که بايد بپردازي. حتي بزمجه شدن هم بهايش اين است که خودت را از چشم همه بيندازي و همه از نگاه کردن به چهره ات حالشان به هم بخورد. بحث زشتي و خوشگلي نيست. کرگدن ها هم زشتند، اما کسي از تماشاي آنها مجبور نيست کفاره بدهد. کرگدن بودن و اقامت در جنگل و همنشيني با حيوانات فرهيخته هم تاوانش اين است که به فقر و قناعت خو کني. نشنيدي که خواجه گفت؛«ما آبروي فقر و قناعت نمي بريم/ با پادشه بگوي که روزي مقدر است». تاوان کرگدن بودن هم همين است که راضي باشي و شکايت نکني که روزي ما ز خوان قدر، اين نواله است.

دنيا و مواهب دنيا تقسيم شده است. پول و جاه و نعمت و ملک و ملک و وصل و خرسندي و عاقبت و جمعيت و... از آن همه فقر و قناعت و پريشاني و حرمان و آه و اشک و اميدهاي تلخ از آن کرگدن ها. گيرم به اين فهرست نواي چنگ و آب رکناباد و گل هاي سه، پنج روزه را هم اضافه کنيد. به قول حافظ «جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است/ ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار» اما بد روزگاري شده. قرار بود هر چه هست مال ديگران باشد و در عوض کرگدن ها يک امن خاطر خشک و خالي داشته باشند. تقسيم کرده بودند و قرار بود که «سلطان و فکر لشکر و سوداي تاج و گنج/ درويش و امن خاطر و کنج قلندري» اما نمي دانم چه ککي به خرقه درويش افتاده که او هم ديگر اين امن خاطر را ندارد. نگران است. تپش قلب دارد. شب ها از خواب مي پرد و فکر طلبکاران، از آسمان چهارم، به قعر زمينش مي اندازد. فکر اينکه چه بايد بکند. جواب اهل و عيال را چه بدهد. فکر اينکه ديگر پريشاني اش به جمعيت خاطر نمي رسد... چه ککي به تن مان انداخته اند؟ نمي دانم.

روزي درباره کرگدن ها نوشتم که اينها موجودات باستاني پوست کلفتي هستند که نه دشمن دارند، نه با کسي دشمني مي کنند. نه شکار مي کنند، نه شکار مي شوند. تنها و بي آزار به دوردست ها نگاه مي کنند و بردبارانه و بي منت، پرندگان کوچک را بر گرده خود سوار مي کنند. اما روزگار عوض شده. مي بينم که دشمن دارند. نه يکي و دو تا. صدتا صدتا. آنها هم مجبورند دشمني کنند. مي بينم که دارند شکار مي شوند. مي بينم که اين پوست کلفت چنان مشتري پيدا کرده که همه دنبال به دام انداختن آنها هستند. از شکارچيان بومي تا شکارچيان مدرن، همه امنيت خاطر اين موجود بي آزار را به هم زده اند. آنقدر روزگار بد شده که حالا حتي اين پرندگان کوچک هستند که منتي چندين برابر وزن خود بر دوش کرگدن مي گذارند... يادتان هست مي گفتم که کرگدن ها، شاخ ناکارآمد زشتي روي پيشاني دارند؟ حالا آنقدر خواص براي اين شاخ برشمرده اند که هر کسي از راه برسد، دنبال فرصتي مي گردد که شاخت را بشکند و با خود ببرد... با اين همه همچنان سعي مي کنيم که بر مرام و مدار بي امن و آسايش درويشي و کرگدني بمانيم و دلخوش باشيم که سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب/ اين همه از نظر لطف شما مي بينم.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
در ستایش هفتان

در ستایش هفتان

یا چه شد که هفتان از نان شب برایم مهم تر شد!

هفتان سه ساله شد.در طول سه سال گذشته دست تقدیر بسیاری از نشریات و سایت ها را از ما گرفت اما انگار کار کار خود خدا بود که هفتان همچنان بماند.سه سالگی هفتان را اول به خودم تبریک می گویم و دوم به همه ی هفتانی ها به ویژه حضرت آقای سید رضا خان شکراللهی(انار الله برهانه)

قصد دارم چند نکته کوتاه در مورد هفتان بنویسم و یک خاطره هم تعریف کنم:

1- در سال های نه چند دور عده ای به قصد تشویش اذهان عمومی و خصوصی کاربران اینترنت شروع به تخریب دولت نهم ...ببخشید هفتان کردند و بحث شمارگان بازدید را از هفتان پیش کشیدند و فرباد کشیدند که آآآی هفتان بازدید کننده ندارد و چه چه!باید بگویم هفتان را دوست دارم و اصلا برایم مهم نیست چند نفر انسان فرهیخته هر روز صبح تا شب هفتان را می خوانند،اگر ما 10 نفر هم باشیم هفتان می ارزد به خواندن چون صبح ها مثل تخم مرغ عسلی خوردنی است و شب ها مثل یک پیاله چای دم کشیده خواندنی!(بر اساس مختصات سبک هندی - وبلاگی معاصر)

2-هفتان یک شبه هفتان نشده،می توانید امتحان کنید و لینک یک خبر نامربوط را در هفتان بدهید و صبر کنید تا ببینید در کم ترین زمان ممکن لینک شما را حذف می کنند که این اتفاق در هر ساعت از شبانه روز رخ می دهد.من همین جا از تمام سربازان گمنام سایت هفتان سپاسگذاری می کنم!

3-از همه ی شما ممنونم که همه چیز را یک جا برای من جمع می کنید تا بخوانم،قول می دهم اگر نوشته ای خوبی در نت پیدا کردم برای شما لینک کنم تا بخوانید!

4-هفتانک را مثل هفتان دوست دارم!

5-از این که هفتان یک حزب مستقل است و متعلق به هیچ کس و یا هیچ جریانی نیست لذت ببریم!

6-و...خاطره:سه سال است که موثق ترین و داغ ترین خبرها را از راه هفتان خوانده ام اما روز مرگ خسرو شکیبایی اتفاق دیگری افتاد.در رژی پخش رادیو ارگ بودم که ناگهان یکی از بچه های بازیگر سراسیمه آمد و گفت که از بچه های خانه تئاتر پیام کوتاهی دریافت کرده است که هامون هم مرد،بلافاصله با چند نفر تماس گرفتم اما آنها هم از محتوای همین پیامک ها اطلاع داشتند و دنبال خبر موثقی بودند.باید به هفتان سر می زدم از تهیه کننده خواستم یک موسیقی با کلام پخش کند تا برسم به سایت هفتان.با یکی از دوستان به طرف ساختمان اداری راه افتادم ،وارد اتاق شدم رایانه را روشن کردم،مجید یکسره می گفت:فارس فارس ببین فارس زده،ولی من به آرامی هفتان را دیدم و آن وقت مطمئن شدم که خسرو رفته چون از راه هفتان به فارس رفتن حسی دیگر به آدم می دهد!مجید بلافاصله پرسید:درسته؟گفتم:بله هفتان زده!در همین حال دوستان دیگر هم رسیدند:چی شده؟چی نوشته؟مجید جواب داد: خسرو مرده، درسته.دوستان پرسیدند کجا نوشته؟اما تا خواستم حرفی بزنم مجید گفت:هفتان تو هفتان زده!

7-اگر روزی زبانم لال  یک هنرپیشه سینما یا یک هنرمند نامی یا غیر نامی کنار شما سکته کرد و بدنش سرد شد و مرد به این اتفاق اعتماد نکتید،من اگر روزی با با یک کارگردان ایرانی در مراسم اسکار باشم و به آن کارگردان مجسمه بدهند فوری می روم اینترنت پر سرعت پیدا می کنم ببینم هفتان هم نوشته یا من دارم خواب مراسم اسکار می بینم!

8-این مهم نیست که ما از خوابگرد خوشمان می آید یا نه، مهم این است که از هفتان خوشمان می آید یا نه...منظورم این است که کلک تو که از صبح تا شب تو هفتانی دیگه چرا...

9-هفت سال دیگر تو ده ساله ای،باور کن!

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
بوی خوش مرد

خانم فروشنده گفت: «من براتون یه پیشنهاد دارم. من این شیشه سه دلاری رو می گیرم و به جاش یه شیشه بهتون می دم که دو برابر این شیشه عطر توشه اما قیمتش شیش دلار نیست بلکه فقط چهار دلاره، موافقین؟ اگه موافقین من یه پیشنهاد دیگه دارم، این شیشه چهار دلاری رو می گیرم و به جاش این شیشه عطر رو بهتون می دم که دو برابر شیشه قبلی ظرفیت داره اما قیمتش هشت دلار نیست بلکه فقط شیش دلاره، خوبه؟ حالا با این پیشنهاد چطورین یه شیشه بزرگ تر که سه برابر شیشه قبلی جا می گیره و شما می تونین اون رو به همسرتون هدیه بدین اما قیمت این شیشه بیست و چهار دلار نیست بلکه فقط پانزده دلاره، چطوره؟ اگه قصد خرید این شیشه رو دارین من این شیشه رو می گیرم و بهتون این شیشه رو می دم که دو برابر بزرگ تره و قیمتش فقط بیست دلاره! موافقین؟»
این عین جملاتی است که عطر فروش ایستگاه مترو ال فایر هر روز برای مشتری هایش بازگو می کند. هر روز برای صد مشتری شاید هم هزار مشتری که فقط قصد خرید یک شیشه کوچک عطر را دارند. برای من که هر روز دارم از ایستگاه مترو ال فایر عبور می کنم و برای به دست آوردن پنج دلار در هفته جان می کنم دیدن این منظره از شکنجه شدن بدتر است. به نظر من رییس جمهور باید دستور بدهد آقای مارتین بولوز را که صاحب کار این خانم و صدها خانم عطر فروش دیگر است و کلیه ایستگاه های مملکت را هم قرق کرده است به جرم فساد مالی اعدام کنند تا امثال من کمی آرام بگیرند. هر بار که مقابل دکه عطر فروشی این خانم می گذرم صدایش را می شنوم که می گوید: «اما قیمت این شیشه بیست و چهار دلار نیست بلکه فقط پانزده دلاره، چطوره؟ اگه قصد خرید این شیشه رو دارین من این شیشه رو می گیرم و بهتون این شیشه رو می دم که دو برابر بزرگ تره و قیمتش فقط بیست دلاره! موافقین؟»
بد بختی این جاست که من درست وقتی می رسم که سر این جمله است و از شانس بد وقتی تازه یک مشتری آمده و خانم فروشنده دارد، می گوید: «من این شیشه سه دلاری رو می گیرم و به جاش یه شیشه بهتون می دم که دو برابر این شیشه عطر توشه» نمی رسم و باید تا آخر شب حرص بخورم که چرا باید یک نفر سر صبحی باید به اندازه کل حقوق ماهانه من عطر بفروشد و من باید برای به دست آوردن همان پول یک ماه کار کنم. بین خودمان باشد اما مدتی بود تصمیم گرفته بودم جامعه را از لوث وجود آدمی مثل مارتین بولوز پاک کنم اما یک روز یک نفر در واگن داشت به یک نفر دیگر می گفت: «که مفسدین اقتصادی را می برند توی زندانی که تلویزیون و خدمتکار مخصوص دارد.»
کمی که با خودم فکر کردم تصمیم گرفتم این کار را نکنم چون اگر تیرم به خطا می رفت آن وقت به جرم اقدام علیه امنیت ملی محاکمه می شدم. باید فکر بهتری کنم، باید شخصا مارتین بولوز را ببینم.
بالاخره توانستم در دم و دستگاه آقای مارتین بولوز کاری پیدا کنم. شغلم عطر فروشی است و در ایستگاه شماره شش لندن کار می کنم ایستگاه جان لاک. آدم وقتی شیشه های عطر را به قیمت سی دلار می فروشد آن وقت می فهمد که این مملکت چقدر آدم پولدار بی پدر مادر دارد. اما مدتی است چیزی دارد اذیتم می کند، چند روز است که یک مسافر راس ساعت هفت و بیست دقیقه از مقابل دکه من می گذرد، نمی دانم چرا اما به شدت احساس می کنم نسبت به جمله های پایانی من حساس است.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
صبر انقلابی
راننده تاکسی می گفت :خواهر کمی صبر انقلابی به خرج بده تا بزنم کنار! کاری نکن که این برادرهای راهنمایی رانندگی هوس جهاد به سرشون بزنه من پیرمرد رو جریمه کنن ماشینم رو ببرن اونجایی که عرب نی انداخت٬ ای لعنت به مسبب تخریب دولت نهم!!!!!!!!!!!نور بباره به قبر مصدق که نذاشت انگلیسی ها برینن به مملکت...

پی نوشت:خواهر بعد از صحبت های راننده تاکسی دیگر حرفی نزد.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
همین...

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

همین...اغلب تمام حرف هایی که می خواهم بزنم یا چیزهایی که می خواهم بنویسم را قبلا کسی  سروده٬ فکر کن! تمام حرف های روز آغاز مردادم را غزل کرده اند برای تو که بخوانی٬می خوانی؟

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com