تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
بله قربان

وارد سالن بزرگی شده بودند که به اندازه یک زمین فوتبال بود. بیلو از وقتی دیده بود که دژبان ها در پادگان را چهار قفله کردند و به دنبال آنها راه افتادند کمی ترسیده بود. حالا همه یعنی دوازده نفر از کسانی که در امتحان تئوری و پزشکی و ورزشی ارتش در رشته اشعه قبول شده بودند در سه ستون چهار نفری خبردار ایستاده بودند تا آخرین مراحل استخدامی را پشت سر بگذارند. کمی آن طرف تر یعنی آن طرف زمین فوتبال چهار نفر پشت یک میز نشسته بودند. هر چهار نفر می درخشیدند و نشان ها و درجه ها ی گوناگونی روی اورکت آنها نصب بود! چیز بیشتری از آن دور مشخص نبود. جز این که یکی از آنها داشت سیگار می کشید و مشغول ورق زدن احتمالا پرونده ای بود. سکوت حکم فرما بود. دو سرباز به حالت خبردار مثل سنگ بالای سر آن چهار نفر ایستاده بودند و دو تا دور بیلو و همقطاران را هم دژبان ها احاطه کرده بودند. کسی جرات حرف زدن نداشت. بیلو نگاهی به دور تا دور سالن انداخت. جز میزی که آن نفر فرمانده پشت آن نشسته بودند، هیچ چیز دیگری در سالن نبود. بیلو باز وحشت کرد. نگاهی به سقف سالن انداخت اما از پرنده یا حتی ملخی هم خبری نبود. تنها جاندارن سالن خودشان بودند. بیلو بیشتر ترسید و در همین فکرها بود که ناگهان یکی از آن چهار نفر یعنی درست نفر دوم از سمت راست فریاد کشید و ایست داد. بیلو که در فکر بود با شنیدن فریاد چنان جا خورد که نزدیک بود خودش را خیس کند. لرزشی تمام بدنش را در برگرفت و از نوک انگشتان پایش خارج شد و به شدت ادرارش گرفت. فرمانده فریاد کشید: «شما تا دقایقی دیگه رسما به عضویت ارتش در میاین. اما قبلش چند نکته هست که باید خوب شیر فهم شین. فهمیدین؟»
فرمانده این جملات را چنان بلند ادا می کرد که انگار می خواهد آن را بکشد. صدایش چند بار در سالن پیچید و طنین انداخت. گروه دوازده نفری هم چنان پاسخ فرمانده را با فریاد می دادند که گوش یکی از دژبان ها سوت کشید. او نیز با این که مثل چوب خشک خبر دار ایستاده بود اما مجبور شد برای چند صدم ثانیه انگشتش را در گوش فرو ببرد و بیرون بیاورد. فرمانده فریاد زد: «شما باید این ورقه رو امضا کنید و انگشت بزنید تا وقتی که این ورقه رو امضا نکردین، می تونین درخواست انصراف بدین و همین حالا برین. اما به محض امضای این ورقه قوانین ارتش در مورد شما اجرا می شه. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «با امضای این ورقه شما برای طی دوره ده ماهه آموزش نظامی به کویر و سپس به دریا و بعد به کوهستان اعزام می شین. تو طول این دوره همه هزینه ها به عهده خود شماست. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «با امضای این ورقه بعد از هفت سال می تونین درخواست خروج از ارتش بدید که اون هم باید دادگاه نظامی تشخیص بده. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «تا پایان دوره آموزشی حق ازدواج ندارین و بعد از اون هم فرد مورد نظر رو باید با حفاظت چک کنید. بعد اقدام کنید. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «شما بعد از اتمام دوره آموزشی به هر کجا که ارتش تشخیص بده فرستاده می شین و این اجباریه. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «به علت این که شما در معرض پرتو اشعه خواهید بود، ارتش مبلغی برای کمک به درمان سرطان شما به حقوقتون اضافه می کنه که البته بعد از بازنشستگی پرداخت می شه. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «شما و خانواده تون دیگه حق خروج از کشور رو نخواهید داشت. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «ارتش حق داره هر وقت که به شما نیاز نداشت، شما رو بفرسته برید. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «سوالی هست؟»
سکوت نشان می داد که سوالی نیست! فرمانده ادامه داد: «حالا اونایی که می خوان این برگه رو امضا کنن بدو رو بیان جلو میز، اونایی هم که می خوان برن تا سه شماره بدو رو برن در دژبانی، یک... دو... سه.»
هیچ کس در سالن نبود.
بیلو در خیابان به طرز مسخره ای سرخوشانه قدم می زد و زیر لب آواز می خواند. بدنش عرق کرده بود. چنان با عجله از پادگان بیرون آمده بود که ساعت و کیف پولش را در دژبانی جا گذاشته بود و تحویل نگرفته بود. بیلو به مغازه ها و مردم نگاه می کرد و لذت می برد. به دکه روزنامه فروشی رسید و مشغول خواندن تیتر روزنامه ها شد که ناگهان چشمش به آگهی ارتش افتاد. لرزشی تمام بدنش را دربرگرفت و از نوک انگشتان پایش خارج شد. نگاهی به اطراف کرد. خودش می دانست فقط چند ثانیه دیگر  وقت دارد!

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
گزارش دگرخند

«وقايع‌نگاري بن لادن» (تاريخ عالم آراي طالبان) نوشته‌ي محمدعلي علومي در نشست شهريورماه «دگرخند» در سالن شماره‌ي دو تالار انديشه‌ي حوزه‌ي هنري نقد شد.

 به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گستره‌ي محدود مخاطبان داستان‌هاي بلند طنز و انگشت‌شمار بودن آثار مطرح اين حوزه، از جمله مواردي بود که در اين نشست به آن‌ها پرداخته شد.

 محمدعلي علومي يکي از عوامل استقبال کم از داستان‌هاي بلند طنز را پيچيده‌تر بودن آن‌ها در قياس با داستان بلند دانست و افزود: طنز از زمان افلاطون تا به حال مظلوم بوده و ارسطو نيز مرتبه‌ي آن را پايين‌تر از تراژدي گرفته است. افزون بر اين، مخاطبان حوصله‌ي خواندن داستان طنز بلند را ندارند و اين‌ها باعث شده كه اين‌گونه از داستان، مخاطب زيادي نداشته باشد.او در بخش ديگري از حرف‌هاي خود به غالب شدن تئوري بر خلاقيت از دهه‌ي پيشين اشاره کرد و گفت: نويسندگان ما در آثارشان جهان‌بيني ندارند.شهرام شکيبا نيز در اين‌باره گفت: نوشتن رمان طنز به جهان‌بيني نياز دارد. نبود درک جهان‌بيني در ميان نويسندگان ايراني باعث شده است هيچ رمان بلندي خلق نشود و کم‌تر نويسنده‌اي پيدا مي‌شود که تعريفي از جهان‌بيني داشته باشد.او در ادامه به آثار محمدعلي علومي در حوزه‌ي طنز اشاره کرد و گفت: نوشته‌هاي علومي نشان مي‌دهد که او نگاه خودش را به جهان دارد.اين طنزپرداز افزود: آثار علومي نشان‌دهنده‌ي اين است که در اين عالم چيزي براي او مهم نيست و اين عزيزترين نگاهي است که ممکن است به کسي دست بدهد. کسي که هيچ چيز برايش مهم نيست، معلوم است که جهان را جدي نگرفته و اين اولين گام خداشناسي است.شکيبا همچنين علومي را نويسنده‌اي رند دانست که هم‌زمان به اقبال کوتاه‌مدت و نام‌داري بلندمدت آثارش توجه دارد و استفاده از نام بن لادن و طالبان در اثري را که در غائله‌ي افغانستان نوشته است، دليلي بر اين مدعا دانست.او در پايان گفت: يکي از موفقيت‌هاي علومي اعتنا نکردن به منتقدان است و ضعف او نيز اين است که مخاطب به دليل مستقيم‌گويي‌هايش، خيلي زود به ماجراي کتاب پي مي‌برد.گفتني است در اين نشست که با اجراي رضا ساكي و به کوشش دفتر طنز حوزه‌ي هنري برگزار شد، منوچهر احترامي، ناصر فيض و رؤيا صدر نيز حضور داشتند.

و از دفتر طنز:

جلسه نقد کتاب دگرخند دوشنبه 18/6/87 ساعت 17:30 در سالن شماره 2 تالار اندیشه حوزه هنری برگزار شد .
این نشست  با حضور محمد علی علومی نویسنده کتاب و شهرام شکیبا منتقد و جمعی از اساتید و مخاطبان طنز برگزار شد .
علومی در ابتدای جلسه اذعان داشت :  ناشران واقعاًباید علاقمند به کار فرهنگی باشند که رمان و داستان طنز منتشر کنند ، چون رمان و داستان طنز مغلوب ادبیات ژورنالیستی است .
شهرام شکیبا در ادامه جلسه به  آسیب شناسی رمان طنز پرداخت و گفت : برای نوشتن یک رمان نویسنده نیاز به نگرش درست به جهان و جهان بینی شخصی دارد . داستان هایی که اکنون به عنوان داستان طنز در نشریات چاپ می شود ، داستان طنز نیست ، بلکه حکایت های توسعه یافته اند . زیرا ما در حکایت نیاز به دلیل منطقی نداریم اما در داستان باید حتماً منطق داستانی حکمفرما باشد . به نظر من حتی داستان دایی جان ناپلئون نیز یک رمان نیست ، بلکه داستان بلند است .
علومی ادامه داد :  در ادبیات ما به خصوص در دهه گذشته تئوری بر خلاقیت غالب شده است .اما در همه جای دنیا خلاقیت بر تئوری پیشی دارد .
شکیبا گفت : در آثار علومی یک ویژگی وجود دارد و آن نگاه منحصر به فرد ایشان است به جهان است،.اتفاقات طنز آمیز در کنار دیالوگ ها و یک بی منطقی عجیب که در سراسر داستان ها حکمفرماست از مولفه های آثار علومی محسوب می شود و این نگاه خاص راهی است به رسیدن به جهان بینی شخصی نویسنده .علومی در آثار خود رندی خاصی دارد ، هم به دنبال اقبال کوتاه مدت است و هم ماندگاری بلند مدت ،اما صراحت بیش از حد و رو بودن دست نویسنده ، مخاطب را اذیت می کند و فرصت تخیل را از مخاطب می گیرد .
علومی در پاسخ به سوال یکی از حضار که اتفاقاتی که در داستان افتاده است ، واقعی نیستند ، ،پاسخ داد: من خواسته ام بخشی از تاریخ افغانستان را به صورت نمادین بازنمایی کنم و این تکرار و خشونت که در داستان وجود دارد ، به این اتفاق کمک کرده است .
در پایان برنامه رضا ساکی مجری برنامه اضافه کرد  نثر کتاب یکدست نیست و این نثر در خدمت داستان است و آشفتگی داستان را بازنمایی می کند . فضای داستان شبیه تروتسک است و علومی در این اثر به طنز سیاه توجه ویژه ای داشته است .


 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
بمیر...

بذار که لوله ی تفنگ روی شقیقه جا کنه

نترس از این که سرب داغ مخت رو جا به جا کنه

وقتی که قمه حاضره بگو کجاتو بزنه

نترس از این که یه نفر گوشت تنت رو بکنه

طناب اندازه بگیر به قد قطر گردنت

وقتی که چهارپایه لق حاضره واسه مردنت!

پی نوشت:

روزگار ... است فعلا.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
وقایع‌نگاری بن‌لادن نقد می‌شود!

کتاب طنز "وقایع‌نگاری بن لادن  یا تاریخ عالم‌آرای طالبان "نوشته‌ی محمدعلی علومی در سلسه جلسه‌های دگرخند نقد و بررسی می‌شود.آقای علی اصغر شیرزادی به عنوان منتقد در جلسه حضور خواهند داشت.علاقه‌مندان می‌توانند ساعت 30/۱۷روز دوشنبه هجدهم شهریور به سالن شماره 2 تالار اندیشه حوزه هنری واقع درتقاطع خیابان‌های حافظ وسمیه مراجعه کنند.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
به همین سادگی

آدم گیری نبود اما به همه چیز گیر می داد در واقع آدم باریک بینی بود ولی باریک بینی مختص به خودش را داشت یعنی در چیزهایی باریک می شد که دیگران باریک نمی شدند. نکته دیگری که او را از دیگران متمایز می کرد، عصبانی شدن او هنگام باریک شدن در چیزی بود. یعنی وقتی به چیزی گیر می داد، عصبانی می شد. در واقع او نکته سنجی عصبی بود اما عصبانیت او هم ویژه خودش بود. داد نمی زد یا از کلمات رکیک استفاده نمی کرد . اما لحنش طوری بود که وقتی حرف می زد، مو بر تن آدم سیخ می شد. نکته سنجی و باریک شدن او حد و مرزی نداشت. به همه چیز و همه کس گیر می داد. در واقع می شود گفت، آدم مردم داری بود و به خاطر دفاع از حق از جانش می گذشت. مثلا یک بار که در خیابان دیده بود سه نفر در قمار دارند سر یک نفر کلاه می گذارند، وارد عمل شده بود و آن قدر آن سه نفر را کتک زده بود که یکی از آنها دو روز به کما رفته بود. البته یک بار هم از یک موتور سوار که قصد ربودن یک دختر را داشت کتک خورده بود و باز البته گویا از خود دختر خانم هم یک سیلی خورده بود که چرا اجازه نداده بود موتوری کارش را بکند. به هر حال بعضی ها دنبال فرصت می گردند تا از این وضعی که دارند خلاصی پیدا کنند. خُب شانس دختر این بار زده بود اما رفیق ما دخالت کرده بود و سوژه را پرانده بود! 
یک بار که با یکی از دوستان به میوه فروشی رفته بود به بامیه های میوه فروش گیر داده که چرا میوه های بلاتکلیف می فروشد و گفته بود: «تکلیف بامیه در طبیعت مشخص نیست. شکل کدوست، داخلش مثل لوبیاست و مزه سیب زمینی می دهد»
خودش هیچ وقت میوه بلاتکلیف نمی خورد. حلوا ارده هم نمی خورد. چون اعتقاد داشت همان نئوپان است که به آن شکر زده اند! او عقاید خاصی داشت. مثلا جنس چینی را تعمیر نمی کرد و اعتقاد داشت جنس چینی را باید بعد از خراب شدن به اولین سطل زباله انداخت. یعنی مرد می خواست که جنس چینی اش خراب بشود و مثلا آن را در دومین سطل زباله بیاندازد تا رفیق ما دمار از روزگارش دربیاورد.
یک روز به یکی از بچه ها گیر داده بود که چرا قبل از خریدن پی سی، لپ تاپ خریده است! از آب آناناس بدش می آمد. می گفت: « آناناس را فقط باید به صورت کمپوت خورد.»
خوبِ هر چیزی را می خرید. اعتقاد داشت یک موتور گازی نو بهتر از یک موتور دست دوم سی جی است .از کولر های آبی یا به قول خودش دستی متنفر بود و آغاز رونسانس بشر را بعد از اختراع کولر گازی می دانست. درمورد عقاید و علایق او می شود ساعت ها نوشت چون تمام آنها با دیگران فرق داشت اما می خواهم برای شما در مورد مرگ او بنویسم که به اندازه زندگی اش حرف و حدیث دارد. رفیق ما یک روز قبل از این که از خواب برخیزد مرد! به همین سادگی. یعنی قبل از این که در آن روز بارانی به رنگ چتر همسایه ها گیر بدهد رفت. یعنی عمرش به جارو کردن مستخدم ها قد نداد تا ساعت ها برای آنها در مورد خواص جاروی برقی صحبت کند. مُرد قبل از این که باجه دار بانک را کفری کند. او ساده مرده بود اما اهالی در مورد مرگ او داستان ها ساختند. هر کس برای خود داستانی داشت. یکی می گفت توسط مستخدام ها کشته شده است. یکی می گفت باجه دار او را کشته است. یکی می گفت خود کشی کرده است. یکی می گفت در نزاع خیابانی کشته شده است. یکی می گفت سکته کرده است. یکی می گفت توسط یک زن به قتل رسیده است. یکی هم می گفت دولت او را کشته تا مردم آسایش داشته باشند. هر کس چیزی می گفت اما چیزی که واقعیت داشت این بود که او مرده است به همین سادگی. اما جریان گیر دادن ها در مرگ او هم موثر بود. نه این که فکر کنید، گیر دادن خودش باعث مرگ اش شده بود نه در واقع این بار هم گیر دادن در کار بود اما این بار این روزگار بود که به او گیر داده بود! همین.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
شعر طنز و رسانه

شماره این ماه مجله"شعر" پرونده ویژه شعر طنز است با مطالب بسیار خواندنی.این هم مطلبی که من نوشتم:

نوشتن در مورد مقوله ای که کمتر وجود دارد بسیار سخت تر است از مقوله ای که اصلا وجود ندارد،کاش شعر طنز اصلا در رسانه تلویزیون اصلا نبود تا در همین آغاز کار می نوشتیم طنز در تلویزیون وجود ندارد و می رفتیم سر وقت رادیو! اما شعر طنز در تلویزیون وضعیتی پیچیده دارد، هم هست و هم نیست،شاید بتوان حضور شعر طنز را در این رسانه این گونه بیان کنیم که شعر طنز در رسانه تلویزیون هست چون گاه وزارت نیرو یا شرکت توانیر سعی می کنند با زبان طنز مردم را به درست مصرف کردن و صرفه جویی ترغیب کنند،شعر طنز در رسانه تلویزیون هست چون گاهی در برنامه های کودک چیز هایی خوانده می شود که کمی طنز است، شعرطنز هست چون گاهی بخش هایی از شب شعر های شکر خند ، در حلقه رندان  یا مراسم اختتامیه طنز تهران ز سیما پخش  می شود،شعر طنز هست چون گاهی طنز پردازی در قاب کوچک تلویزیون ظاهر می شود تا با او مصاحبه کنند!چه خوشمان بیاد و چه نیاید این وضعیت شعر طنز در رسانه ملی است ،یعنی حضور واقعی یک شعر سنجیده و ادبی طنز در رسانه ملی ما محدود است به این که ناصر فیض شعری را در حضور مقام معظم رهبری بخواند تا رسانه مکلف به پخش آن بشود.

 اما در رادیو وضع کمی بهتر است. شعر طنز یا اشعار با درونمایه اندک طنز، سالهاست در رادیو خواندهمی شوند آن هم در قالب بحر طویل یا شعر ضربی ،یعنی همان هایی که سالهاست در برنامه صبح جمعه های رادیو ایران پخش می شود که اغلب همراه با موسیقی است.چند سالی است با ورود برخی چهره های جوان به رادیو، شعر طنز نمود بیشتری پیدا کرده است و این افراد که خود شاعر طنز هستند در قالب های نو و فضاهای تازه تر از شعر طنز در رادیو استفاده کرده اند که البته این تلاش ها کافی نبوده چرا که فقط کمی به عوض شدن فضا کمک کرده است؛همین.

از آنجا که اغلب شاعران شعر طنز در محیط خارج از سازمان صدا وسیما فعالیت می کنند و اشعار خود را در محافل ادبی خارج از خطوط قرمز این سازمان عرضه می کنند برای ورود کار ادبی خود به سازمان و عرضه آن در رادیو و تلویزیون دولتی(ملی؟) دچار مشکل هستند چرا که اغلب اشعار آنان ظرفیت پخش ار رسانه را ندارد.سازمان صدا سیما به عنوان نهادی فراگیر که در واقع رسانه عامه جامعه و قشر کمتر فرهیخته آن است برای خود چارچوب ها و خطوط قرمری دارد که بسیار فراتر ازچارچوب ها و خط قرمز های ارشاد یا سازمان تبلیغات اسلامی است که این به دلیل گستردگی مخاطب در رسانه ملی و محدود بودن مخاطب در در دو نهاد ارشاد و یا مثلا حوزه هنری است. باید توجه داشت که گستردگی محخاطب و محدود بودن فضا در سازمان صدا و سیما و محدود بودن مخاطب و گستردگی فضا در محافل خارج از سازمان ، یعنی تفاوت ظرفیت محافلی که شاعران شعر طنز را در آن تولید می کنند مثل حوزه هنری با ظرفیت سازمان صدا وسیما که می تواند محل انتشار آن باشد مهم ترین دلیلی است که مانع حضور جدی شعر طنز آن هم از نوع عالی آن در رسانه ملی می شود.بسیار اتفاق می افتد در محافل ادبی و شعر خوانی طنز که متولیان آن سازمان تبلیغات اسلامی یا سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و یا حتی ارشاد است شاعران در نقد عملکرد دولت یا پرونده هسته ای یا مسئله گرانی یا انتخابات سخنی بگویند یا شعری بخوانند اما هرگز در رسانه ملی نمی توان چنین چیزی خواند مگر این که خالی از عنصر نقد باشد و در واقع "مجیزیه ای" باشد در حسن و لطف و خوبی و گل و بلبل! البته این این حق را باید به سازمان صدا وسیما داد که نتواند بسیاری از اشعار طنز را که در محیط های غیر رسمی و یا رسمی محدود تولید می شود پوشش بدهد اما بهرحال بسیاری اشعار طنز است که می شود از آن در رسانه استفاده شود و جا دارد که رسانه در برخورد با طنز پا را از پخش برنامه های 90 قسمتی فراتر بگذارد و بگذارد کمی هم شعر طنزی خوانده شود که کمی هم حرف حسابی به همراه داشته باشد!

اما شاعرانی در رسانه ملی هم کار می کنند ترجیح می دهند اصلا وارد مقوله شعر طنز گفتن نشوند چون شعر طنز گفتن با توجه محدویت های سازمان امری تقریبا غیر ممکن است چون اگر شاعر بخواهد در میان سخن نقدی هم بکند باید چنن آن را در لفافه بیان کند و چنان پوشیده بگوید که فهم استعارات آن از طرف مخاطب شعر فهم هم دشوار باشد.به نظر می رسد در رسانه تلویزیون شرایط جز برای سرودن دوبیتی یا رباعی در مورد کاندولیزا رایس آماده برای عرضه شعر طنز نیست و مدیران میانی هم به خاطر دو پهلو بودن زبان طنز و تاویلی این گونه ادبی ترجیح می دهند از خیر استفاده آن بگذرند تا اتفاق خاصی نیفتد!

اما در رادیو که کمی فضا برای عرضه شعر طنز  بازتر است و اغلب شاعران سرشناس طناز هم به آن جا رفت و آمده می کنند ،علاوه بر رعایت شئون رسانه ملی باید به بحث رادیویی بودن اشعار هم توجه کرد.تنها فضایی که در این سالها آمادگی  و ظرفیت عرضه شعر طنز را در رسانه ملی داشته است رسانه رادیو است که در مواردی حتی آثار تولید شده در خارج از محدود سازمان زا نیز پوشش داده و بدون ممیزی پخش کرده است.اما صرف پخش این محافل و تولیدات نمی تواند جواب گوی مخاطب باشد و رسانه نیاز به حجم بیشتری از شعر طنز دارد که باید در داخل رادیو تولید شود.این تولیدات رادیویی شامل تولید شعر طنز در قالب شعر ضربی و بحر طویل در برخی از رادیو هاست که با آن کاری نداریم چون نخست در حال افول است و دوم چون یه همراه ساز اجرا می شود و زبان آن ساده و زود فهم است(این وجه مثبت آن است) و سوم این که درونمایه و محتوی آن مشخص است: مادر زن ، موجر و مستاجر،بی کاری،کوپن(؟) ، یا حتی در برخی موارد موضوعات سفارشی و به اصطلاح رو! که این مهم ترین نقطه ضعف آن است چون هنر و هنرمند باید هنر و هنرمند زمان خودش باشد و یا دست کم از زمان خودش جلوتر باشد نه عقب تر!

اما نسلی که تازه پا به عرصه رادیو گذاشته است و در قالب هایی خارج از قالب های معمول در رادیو شعر طنز می سراید و محتوا و موضوعات تازه تری را به مخاطب عرضه می کند کمتر به وجه رادیویی بودن اثر دقت می کند. این افراد چون هیچ کدام پرورش یافته رادیو نیستند و ابتدا به امر کار خود را در رسانه های مکتوب آغاز کرده اند در واقع شعر مکتوب می گویند و همان را در رسانه رادیو عرضه می کنند! اشکال در این جاست چون رادیو رسانه ای که اغلب مخاطبش مردم عادی هستند شاید  بسیاری از ظرافت های یک اثر طنز را درک نکنند و برایشان نامفهوم باشند،مثلا این بیت از منوچهر احترامی را ببینید: (ما برون را ننگریم را قال را/ما درون را بنگریم و هال را) شاید اگر مخاطب فرهیخته هم صورت دیداری این اثر را نبیند و آن را فقط بشنود به استاد خرده بگیرد که این چه شعری بود؟یا مثلا مدرج کردن شعر که بین اهل طنز بسیار متداول است : (گفت جناب شمس الوا/که عظینش نشد در آن جا) یا: ( از اون نگاه های عاقل اندر/سفیه شو باید بیارم این ور) چه قدر می تواند باعث خنداندن مخاطب رادیو بشود جای سوال و بررسی بیشتر دارد.در کل استفاده از صنایع بدیع لفظی و معنوی که برای مخاطب ناآشناست و برای فهم اهل فن هم گاه باید صورت نوشتاری اثر در دسترس باشد در رادیو کمی جای تامل دارد، برخی از شاعران گمان می کنند محاوره بودن زبان شعر برای عرضه آن در  رادیو کافی است در صورتی که چنین نیست!

و نکته آخری که به نظر می رسد این است که طنز و شعر طنز وقتی متولد می شود که نابهنجاری اجتماعی،تحولی سیاسی،حادثه ای جالب یا دهشتناک و یا ... روی بدهد که در تمام این موارد سیاست سازمان صدا و سیما ابتدا سکوت یا پرداخت صرفا خبری و جدی به موضوع است و علاوه بر این از آنجا که موضوعات جالب برای طنز نویسی کمبودها ،خرابی ها ،کاستی ها، نابهنجاری ها ،دروغ ها و رذالت های انسانی است و اصولا طنز و شعر طنز نمی تواند در مدینه های فاضله یه حیات و زندگی خود ادامه بدهد!مگر این که شاخه جدیدی از طنز به نام طنز در مورد خوبی ها ایجاد بشود!!!!!!!!!

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
داستانک

کاملا معلوم بود دوربین را تازه خریده است.از هر چیزی که می دید عکس می گرفت.از خانه تا سر چهارراه که رسیده بود باتری عوض کرده بود.از گربه های توی زباله ،موش های توی جوی،سوسک های توی پیاده رو،سگ های توی خرابه و مردم توی صف عکس گرفته بود.دنبال سوژه های ناب می گشت،سعی کرد از راننده تاکسی هنگام دریافت پول عکس بگیرد،سعی کرد از پشت آرم یک مرسدس از یک گدا عکس بگیرد،سعی کرد از افسر پلیس هنگام رشوه گرفتن عکس بگیرد،سعی کرد از دعوای دو موتور سوار با هم عکس بگیرد،سعی کرد از کارگرانی که دور میدان نان پتی سق می زدند عکس بگیرد،سعی کرد از هنرمند نئشه ای که توی پارک بود عکس بگیرد،سعی کرد از چشمان دخترک گل فروش توی خیابان عکس بگیرد،سعی کرد از سرباز خسته ای که در اتوبوس خوابیده بود عکس بگیرد،سعی کرد از زنی که سه بچه ی هم سن داشت عکس بگیرد،سعی کرد از قناری فال گیر عکس بگیرد،سعی کرد از بلندترین برج شهر عکس بگیرد،سعی کرد با دوربین اش واقعیت ها را ثبت کند،یک بار دیگر باتری دوربین را عوض کرد،سعی کرد از طوطی بالای درخت عکس بگیرد که ناگهان موتور سوار ی دوربین اش را قاب زد و در کوچه ای ناپدید شد!
توانایی فریاد زدن نداشت، نگاهی به اطراف کرد ،هیچ کس را نمی دید،  فقط می دید کسی آن طرف خیابان دارد عکس می گیرد، کاملا معلوم بود دوربین را تازه خریده است.از هر چیزی که می دید عکس می گرفت!

 

پی نوشت:
قرار است این نوشته ها از 180 کلمه بیشتر نباشد!

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
برگ پاره

يادگاري خط خطي بود

                          چن تا بيت نصفه كاره


يه غزل يه قصه از من

                              تا قيامت برگ پاره


يادگاري يه ورق بود

                             طرح ساده يه خنده


يه نفر كه زير بارون

                       داره چشماشو مي بنده

 

پی نوشت:روزگاری از این ها هم می نوشتم!


 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com