| عبید شاکی |
تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب
|
درباره وبلاگ
![]() طنازان
سگ وبگرد
نیما دهقانی دست دوم دفتر طنز حوزه ي هنري موسسه ي گل آقا عباس حسين نژاد مهدي استاد احمد شهرام شهيدي آرمين سنقري جان عشاق گرگ بيابان منبع موثق ناصر فيض رضا رفيع ارمغان زمان فشمی رويا صدر اتاق زابغر لينك آي طنز بوالفضول الشعرا خاگينه ستون آزاد اميد مهدي نژاد وقايع ابن محمود انجمن طنز محمود فرجامي مرد رند خران دو عالم حامد مراديان ارژنگ حاتمي جلال سميعي وب خند حالنامه زهرا دري راشد انصاري مهرداد صدقي علي زراندوز شكوفه موسوي طنز فروش فاضل تركمن فاطمه صداقتی فرامرز اکرمیه طنز کاغذ قیچی لبشخند آمار وبلاگ
|
سوال هفته: چرا نباید مرگ منوچهر احترامی را باور کنیم؟ دلیل اصلی: چون منوچهر احترامی نمرده است! دلیل اقتصادی: کدام نویسنده است که توی ده شلمرودی بنویسد که 120 ناشر از راه چاپ مجانی آن نان بخورند؟ ناشرها هنوز منتظر آثار تازهی استاد هستند. دلیل فرهنگی: با توجه به هجوم فرهنگی بیگانه اگر رسانههای غربی بفهمند احترامی از دنیا رفته است، هر چه دیجیمون و مرد عنکبوتی و بتمن دارند میفرستند پی حسنی تا دخلش را دربیاورند. دلیل هنری: مگر ما چند هنرمند مثل احترامی داریم که مفت بدهیمش ببرند آن دنیا؟ نه خیر آقا نمیدهیم، شاید بعد از 120 سال... دلیل سیاسی: احترامی و سیاست؟ دلیل تجربی: تجربه ثابت کرده است که آدمهای بزرگ هرگز نمیمیرند، مثل همین عمران صلاحی که بعد از مرگش تا حالا چند کتاب چاپ کرده است. دلیل منطقی: وقتی هیچ کس باور نمیکند ما چرا باور کنیم؟ دلیل طنازانه: این هم یکی از شوخیهای استاد است، این بار رفته پشت زمان قایم شده فکر کرده ما نمیبینمش. توصیه: حرف بچههای طنز نویس را باور نکنید آنها حتا با مرگ هم شوخی میکنند، خود استاد بیست و پنج سال است با قلب کم تپشش مرگ را گذاشته سر کار، بین خودمان باشد اما اگر مرگ کاری میتوانست بکند همان سالها پیش میکرد. نتیجه: منوچهر احترامی بین ما نیست اما زنده است. کار سختی نیست، همین شعرش را همه در وبلاگ بگذاریم: توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچکس باهاش رفیق نبود تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟ نه نمیام نه نمیام سرتو می خوای اصلاح کنی؟ نه نمی خوام نه نمی خوام کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها الاغه چرا یورتمه میری؟ دارم میرم بار ببرم دیرم شده عجله دارم الاغ خوب و نازنین سر در هوا سم بر زمین یالت بلند و پرمو دمت مثال جارو یک کمی به من سواری میدی؟ -نه که نمیدم چرا نمیدی؟ واسه اینکه من تمیزم پیش همه عزیزم اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه! غاز پرید تو استخر تو اردکی یا غازی؟ من غاز خوش زبان میای بریم به بازی؟ نه جانم چرا نمیای؟ واسه اینکه من صبح تا غروب میون آب کنار جو مشغول کار شستشو اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه در وا شد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه جیک جیک کنان گردش زنان اومدو اومد پیش حسنی جوجه کوچولو کوچول موچولو میای با من بازی کنی؟ مادرش اومد قدقدقدا برو خونتون تو رو به خدا جوجه ریزه میزه ببین چقد تمیزه؟ اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه حسنی با چشم گریون پا شد و اومد تو میدون: آی فلفلی آی قلقلی میاین با من بازی کنین؟ نه که نمیایم چرا نمیاین؟ فلفلی گفت: من و داداشم و بابام و عموم هفتهای دو بار میریم حموم اما تو چی؟ قلقلی گفت:نگاش کنین موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه حسنی دوید پیش باباش حسنی میای بریم حموم؟ میام میام سرتو میخوای اصلاح کنی؟ میخوام میخوام حسنی نگو یه دسته گل تر و تمیز و تپل مپل الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی حلقه زدن دور حسن الاغه میگفت: اگه کاری نداری بریم الاغ سواری خروسه می گفت: قوقولی قوقو قوقولی قوقو هر چی میخوای فوری بگو مرغه میگفت: حسنی برو تو کوچه بازی بکن با جوجه غاز میگفت: حسنی بیا با همدیگه بریم شنا توی ده شلمرود حسنی دیگه تنها نبود این ستونهایی که برای انتخابات راه افتادهاند و ادعا میکنند دارند طنز مینویسند در واقع کارکرد اصلیشان فحش دادن است آن هم در آشکارترین صورت ممکن! این روزها در اغلب سایتها یک جایی برای فحاشی هست که نامش ستون طنز است. خواستم بگویم میشود هم پول خوبی گرفت هم طوری نوشت که خود آدم بعد از انتخابات رویش بشود بگوید من طنز نویسم، بیچاره نبوی هم مثل شاملو شد، نه شاگردی خلفی تربیت کرد و نه کسی توانست راهش را ادامه بدهد، هر چند که خود استاد هم روزهاست هتاکی میکند! این ستونها حتا هجو هم نیستند که آدم دلش خوش باشد که یکی دارد هجو میکند قضیه را، یا به هزل میکشد مسئله را، کاش انتخابات زودتر تمام شود! پی نوشت: - برای خیلیها فحش دادن از طنز نوشتن سختتر است! جدا برخی از دوستان کارهای سخت را خوب انجام میدهند! گفتم نیتم خیره. بی حرف پیش میرم تو از حق این بچه محل دفاع میكنم. رفتم تو. سی و هفت نفر تو بودن. همه پشت كامپیوتر. یكی منو شناخت كه من نشناختمش. اما پسر نوهی شوهر عمهام اونجا بود هر چی نشونی دادم به جا نیاورد. گفتن بگو. گفتم بابا این بنده خدا رو كه سایتاش رو بستین. خودشو چرا هی میبرین میارن؟ گفتن ما با خودش مشكل داریم نه با سایتش. گفتم رحمت بر شیر مادرتون پس چرا سایت رو بستین؟ یكهو عین سی و هفت نفر نگام كردن. یكیشون گفت تو وبلاگت چی مینویسی؟ گفتم یا مسیح. در مورد آفات گندم و سموم كشاورزی. گفتن دیگه ننویس. گفتم چشم. اما در مورد چی بنویسم؟ گفتن مگه مرض نوشتن داری؟ گفتم رحمت بر شیر مادرت راست گفتی. من هم بهش گفتم مرد ننویس. به فكر زن و بچهات باش. آدم از ننوشتن كه نمرده؟ مرده؟ نمرده كه؟ گفتن كسی رو میشناسی كه بنویسه؟ گفتم چی بنویسه؟ گفتن هر چی؟ گفتم والا برادرم یه چیزایی مینویسه. گفتن در مورد چی؟ گفتم تبخال و آفت و جوش و كورك و زگیل و این چیزا. دكتره پوسته بدبخت.گفتن بگو ننویسه. گفتم چشم. گفتم نسخه كه میتونه بنویسه. عین سی و هفت نفر نگام كردن. یكی گفت باز نوشت و زل زد به مانیتور. یكی دیگه گفت چی نوشت؟ یكی گفت دربارهی تجزیه و تحلیل و طراحی سیستم نوشته. یكی گفت داره تند میره. گفتم بلكم یارو حسابداری چیزیه. ها؟ عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتم میخواین بگم ننویسه. گفتن مگه میشناسین؟ گفتم نه ولی یه خدا شناس باید پیدا شه بش بگه ننویسه. بلكم مادر پیری داشته باشه. پدر مریضی داشته باشه. خواهر دم بختی داشته باشه. برا... گفتن این كه نوشتی گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد یعنی چی؟ گفتم یعنی گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد. عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتم به شیر مادرم گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد. میتونین امتحان كنین. گفتن نگفتیم ننویس. گفتم شیر مادرم حلال نیست اگه بنویسم. خواستم برم. گفتم اگه امری ندارین من برم. گفتن دیگه واسطه نشو. گفتم چشم. گفتن سر راه یه پیغام ببر واسه یكی. گفتم باید بگم ننویسه؟ گفتن بهش بگو كم كاری. بنویس. گفتم ننویس. گفتن بنویسه. گفتم چرا اون بنویسه ولی ما نه؟ عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتن لابد ما یه چیزی میدونیم. گفتم حتما شما یه چیزی میدونین. از اتاق بیرون اومدم. سه نفر منتظر بودن. یكی داشت روی كاغذ كوچكی مینوشت. جوون بود. كنارش پیرزنی نشسته بود. مادرش بود. خسته و خمیده به دستانش پسرش نگاه میكرد. لابد داشت توی دلش میگفت شیرم را حلالت نمیكنم اگر بنویسی. بیرون آمدم. سوار ماشین شدم. به سرعت به سمت نشانی حركت كردم. دور میدان افسر جلویم را گرفت. تا پیاده بشوم شروع كرد به نوشتن. به سمتش دویدم. گفتم جناب سروان ننویس... به دختری که روبرویم نشسته بود گفتم: من لرم، عادت ندارم به فضای بستهی این کافه هنر پر از دود لعنتی شما و از این موهای بلند شانه نکردهي دوست پسرت و صورت غرق آرایش خودت حالم بهم میخورد.مشکل از من بود، بیرون که آمدم باران میآمد، هدفون را فرو کردم توی گوشهایم و ملودیهای کودکیام را گوش دادم، دنگ آرشهی کمانچه در گوشم میپیچید و پیاده میرفتم،کافه هنر در دود خود غوطهور بود و من داشتم در کوچههای خرمآباد قدم میزدم. پینوشت: - مهدی که مرا کشانده بود به کافه هنر الان متواری است، ما لرها عادت داریم به برنو، به شیر مادرم مهدی که میزنم وسط پیشانیت! پرسش هفته: چرا بازیگران ما نباید در هالیوود بازی کنند؟ دلیل اصلی: چون نباید در سینمای هالیوود بازی کنند. دلیل فرهنگی: ما با تاریخ یازده هزار ساله و بلکم پانزده شانزده هزار ساله نباید در سینمای یک کشور دویست ساله بازی کنیم. دلیل اقتصادی: همین طوری هم مردم به سینمای آن طرف اقبال دارند و اگر بازیگران خودمان از این طرف بروند آنطرف بازی کنند دیگر سینمای ما ملی نخواهد شد و فیلمهایمان نخواهند فروخت. دلیل ادبی: در هالیوود در فیلمها از الفاظ بیادبی استفاده میکنند و ما نباید در آنها بازی کنیم. دلیل سیاسی: دلیل سیاسی ندارد، اصرار نکنید! دلیل هنری: در هالیوود اغلب فیلمها اکشن هستند و بزن و بکوب دارند و برای سلامتی بازیگران ما مضر هستند. دلیل ارزی: به جای بازیگران ما بروند آن جا بازی کنند باید بازیگران آن ها بیایند این جا تا هم ارز از کشور خارج نشود هم ارز وارد کشور بشود و هم بازیگران کمی آداب بازیگری و این چیزها یاد بگیرند تا ما مجبور نباشیم دائم فیلمهایشان را تدوین کنیم. دلیل تلویزیونی: این همه برای تله فیلمها در سیما خرج میکنیم که بازیگران بروند در هالیوود بازی کنند؟ دلیل قانونی: چون فعلا قانونی در این مورد وجود ندارد بازی در هالیوود بلامانع است .اما اگر... توصیه: برای بازی در هالیوود توصیهای نمیکنیم، برای بازی در سینمای خودمان هم خودتان میدانید اما به نظر میرسد بازیگر بعضی وقتها برود خاک تئاتر بخورد بهتر است تا در سینما بازی کند. نتیجه: آخرین فیلمهای روز جهان و ایران با بهترین کیفیت در پیادهروهای تهران موجود است، یک هفته جلوتر از اروپا و امریکا! هفتان را باز میکنم ببینم هفتان فیلتر شده یا نه؟ تا با چشمهای خودم نبینم توی هفتان نوشته هفتان فیلتر شده باور نمیکنم، هفتان عادتم داده که فقط به خودش اعتماد کنم! پینوشت: - ما لرها مثلی داریم در همین رابطه که الان صلاح نیست عرض کنم! همیشه سعی میكرد درباره گذشتهاش خیال پردازی كند، از گذشتهی خود هیچ نمیدانست و هر چه به خاطر میآورد مربوط به دوران شیرخوارگاه بود. روزانه هزار خیال خوب و بد به سرش میزد، وقتی در مترو كسی را با بارانی سیاه و كلاه میدید فكر میكرد پدرش سردستهی یك باند فروش كلیه بوده است و آدمهایی كه پدرش كلیه آن ها را فروخته است حالا دارند او را تعقیب میكنند تا كلیهاش را ببرند بفروشند. در خیابان وقتی كه پیرزنی از او طلب پول میكرد مادرش را مجسم میكرد كه گدایی میكرده و او را در كنار خیابان به دنیا آورده است. خیال بافیهای او به همین چیزها ختم نمیشد، روزهایی كه زیاد گرسنگی میكشید خیالات عجیبی میكرد، یقین پیدا میكرد فرزند گم شدهی یك میلیونر است، ساعتها جلوی خانهی یك آدم پولدار انتظار میكشید، چون فكر میكرد پسر اوست اما عاقبت مشت و لگدهای نگهبانان منزل حواسش را سر جا میآورد. گاهی فكر میكرد انتخاب شده است، به كلیسا میرفت و دستورات را از خداوند دریافت و اجرا میكرد اما خداوند جز دله دزدی كار دیگری به او محول نمیكرد. در مجموع آدم بدبختی بود اما كسی را در زندگی نداشت كه به حالش دل بسوزاند. كافی بود دختری در ایستگاه اتوبوس از او نشانی جایی را بپرسد، به سرعت عاشق میشد و تا برادرهای دختر دندههایش را خرد نمیكردند دست برنمیداشت. گاهی اوقات با خودش فكر میكرد پدرش گنجی را برای او به میراث گذاشته است، آن قدر به این موضوع فكر میكرد كه باورش میشد این گنج وجود دارد اما نمیدانست كجا را باید بكند. با تغییرات جامعه و اتفاقاتی كه میافتاد همسو بود. وقتی انتخابات میشد شروع میكرد به فعالیتهای سیاسی و خیال میكرد میتواند نماینده مردم بشود. وقتی جشنوارهی فیلم شروع میشد از این كه او را نمیشناسند و به سینما راه نمیدهند تعجب میكرد. شبهای زمستانی كه جایی برای خوابیدن نداشت به فرمانداری میرفت و سراغ فرماندار را میگرفت، بعد به شهرداری میرفت، بعد استانداری، بعد كلانتری، بعد تیمارستان و آن قدر به مراكز دولتی سر میزد كه صبح میشد. دیوانه نبود اما مردم او را دیوانه خطاب میكردند، یادش میآمد از همان روز اول در مدرسه بچهها به او دیوانه میگفتند اما معلمها چنین نظری درباره او نداشتند. دوران شیرخوارگاه و بعد آسایشگاه بهترین دوران زندگیاش بود. در دبیرستان معلمی داشتند به نام سایلف كه معلمها به او دیوانه میگفتند اما او مطلقا چنین نظری درباره سایلف نداشت. او و سایلف تمام مدت با هم بودند و حرفهایی میزدند، حرفهایی كه فقط خودشان میفهمیدند. سایلف در همان دوران خودكشی كرد، درحالی كه همه چیز خود را به او بخشیده بود. بعد از دبیرستان دیگر مغزش توان درس خواندن نداشت و از همان وقت دوران در به دری او شروع شد و تا حالا هم ادامه داشت. الان چند وقت است كه توی پارك مینشیند و چرت و پرت مینویسد، خودش میگوید داستان مینویسم، اما باز دارد خیال بافی میكند، داستانهایش تمام راوی دانای كل دارد، فكر میكند اگر از زایه دید سوم شخص بنویسد، مردم نمیفهمند خودش دارد داستانها را سر هم میكند و آدم فلك زدهی داستان خودش است. اما شما باور نكنید او در داستانهایش خودش را او خطاب میكند تا شما نفهمید كه اوست، حرفش را باور نكنید الان در پارك نشسته و دارد داستان مینویسد، خیال میكند چخوف است و دارد «اتاق شماره شش را مینویسد»، اما شما عاقلتر از او هستید و میدانید اوست كه دارد مینویسد. هفتهی پیش نسخهای را كه با دست از روی «یادداشتهای یك دیوانه» نوشته بود برده بود انتشاراتی در مركز مسكو تا چاپ كنند، مردك دیوانه است، سعی میكند شما را وارد داستانی مزخرف كند و نگذارد بیرون بیاید، بیچاره خیال میكند شما داستان او را تا انتها میخوانید، این هم مثل تمام خیالهایی كه میكند. در تمام زندگی نكبتبارش خیالبافی كرد و سوم شخص مفلوكی بود كه جرات ورود به دنیای پستترین شخصیت داستانهایش را هم نداشت. سایلف میگفت همینگوی مردی كرد، مرد باش و دولول را زیر چانه بگذار و راحتشو، در تمام طول دبیرستان هفتهای هفت بار خودكشی میكرد، اما در خیال خود. این روزها همینطور كه دارد خوانندگان داستانهایش را فریب میدهد خیال برش داشته كه نیكول كیدمن است، تمام عناصر خیالش به جا و درست است جز یك مورد اساسی كه آزارش میدهد، به شدت برایش نگرانم، برجستگیهای بدنش با خیالش همخوانی ندارد. دیروز آخر یكی از داستانهایش نوشته بود: «همینگوی مرد بود، من نیكول كیدمنم، چرا شما از یك خانم باردار انتظار دارید خودكشی كند؟» |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
>> این نوشتهی نبوی را حتما بخوانید.
>> سیب گاز زده کنار خیابان «سهراب» اگر می دید چهل روز عزای عمومی اعلام می کرد >> خنديدن به جهان >> رويكرد صداوسيما به برنامههاي طنز جدي نيست >> هفتآسمان مجاز فرهنگ و هنر(31) >> شکر خند این ماه برگزار نمی شود به سلامتی! >> این آقا طنز فروشی می کند. >> بی اشکال نبوده و نیستیم. >> دیگر هیچ چیز بوی انسان نمی دهد. >> دعوا دعوا. >> شب موسيقي در راديو پيام شب مضراب وحنجره وتعريف. >> عزت ایرانی یا خلیج عربی ؟! >> میداد شعار پشت هم در نطقش. >> معلم ها از شادی به خیابان ها ریخته اند. >> تئاتر شهر تهران نابود باید گردد. تمام پیوندها هفتان
آرشیو مطالب
دی 1388
آذر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com