تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
سی متر كمتر یا بیشتر

هر وقت كسی به او می‌گفت چرا ازدواج نمی‌كنی؟ برایش هزار و یك دلیل می‌آورد كه ازدواج كردن در این دوره زمانه به صلاح نیست و آدم اگر عاقل باشد زن نمی‌گیرد و برای خودش دردسر درست نمی‌كند. می‌گفت: «من در یك خانه چهل متری دارم به خوبی و خوشی با خودم زندگی می‌كنم، تازه از این چهل متر سی مترش هم اضافه است، من ده متر جا برایم كافی است، گاهی اوقات كه دلم می‌گیرد توی آن سی متر دیگر قدم می‌زنم صفا می‌كنم، اما آیا اگر زن بگیرم زنم در آن سی متر می‌تواند قدم بزند و صفا كند؟»
می‌گفت: «من ماهانه 60 روبل درآمد دارم با بیست روبل آن كرایه خانه را می‌دهم و با بقیه‌اش عشق و حال می كنم، اما آیا اگر زن بگیرم می‌توان با بقیه پولم عشق و حال كنم؟»
می‌گفت: «وقتی آدم می‌تواند همه كار را با خودش تنهایی انجام بدهد چرا برود زن بگیرد خرج اضافه برای زندگی بسازد»
منظورش از همه‌ی كارها این بود كه می‌شود تنهایی كریسمس را جشن گرفت، مسافرت رفت، سینما رفت، تولد گرفت و هر كار دیگری كرد! به آنهایی كه به او توصیه می‌كردند ازدواج كند پیشنهاد می‌كرد زن‌هایشان را طلاق بدهند و زندگی كم‌خرج و راحت را مزه كنند. البته همه وقت این طور نبود كه مخالف ازدواج باشد، در عمق تنهایی به ازدواج و زن فكر می‌كرد، به ویژه وقتی پروكسی پیدا نمی‌كرد یا شبهایی كه اینترنت فیلتر می‌شد بدجور جای یك زن را در خانه احساس می‌كرد. مشكلی هم نداشت خیلی‌ها فكر می‌كردند مشكل از اوست اما نه تنها مشكلی نداشت اتفاقا از نظر پزشكی مورد خاصی حساب می‌شد كه همه چیزش جز صورت استخوانی و بدفرمش منحصر به فرد بود. شاید اگر اعتقادش به كلیسا نبود و كمی از تجارت خوشش می‌آمد، می‌توانست قراردادهای خوبی هم امضا كند، این را یك بار حتا دكتر وقیحی به او گفته بود و چیزی نبود كه نداند.
روزها از پی هم می‌گذشت و مدتافف به تنهایی زندگی می‌كرد. سالها كار در معدن و بعد از آن در مرزهای غربی او را خشن و سخت بار آورده بود، اصلا شاید به همین دلیل بود كه به زن‌ها توجه نداشت؛ به جز مادرش و زنی كه هر ماه یك بار از زیر كمین آنها در مرز بزهایش را رد می‌كرد زنی را ندیده بود. اصلا به زن‌ها نزدیك نمی‌شد، چون تشنج می‌كرد، یك بار بوی عطر زنی در فروشگاه آن هیكل را طوری به زمین انداخت كه تا دو ماه صورتش كبود بود. از جلوی فروشگاه‌های لباس زنانه رد نمی‌شد، فشار را نمی‌توانست تحمل كند، سر به زیر بود و در ظاهر آرام اما در باطنش آتشفشانی داشت داغ و بیدار كه گدازه‌هایش را نه به دریا كه درون خودش می‌ریخت. در محل كارش خوشبختانه نه زنی بود و زنی می‌آمد، همه مردهای از خودش خشن‌تر بودند، چند سال بود در بخش تعمیرات و نگهداری ریل تانك مشغول به كار بود، از محل كارش بی‌نهایت راضی بود.
ریل تانك را با جرثقیل بالا برده بودند تا به بخش دیگری انتقال بدهند، ریل‌ها از وسط سالن و از روی یك خط قرمز رد می‌شدند تا اگر افتادند هم كسی صدمه نبیند، هنگام انتقال ریل صدای بوق اخطار هم به گوش می‌رسید، اصولا وقتی ریلی را جا به جا می‌كردند همه دست از كار می‌كشیدند تا ریل از سالن خارج شود، ریل‌ها بسیار سنگین بودند و جا به جایی هر جفت ریل ده دقیقه‌ای طول می‌كشید. آن روز روز بدشانسی او بود، در مسیر روی دكه چشمش به روزنامه‌ای افتاده بود كه عكسی از دختر شایسته سال چاپ كرده بود، در مترو زنی كنارش نشسته بود و در ورودی پادگان زنی را دیده بود كه از شدت گرما كمی خود را سبك كرده بود. اما ریل‌ها حین انتقال به روی او نیفتادند، همان وقت كه داشتند آنها را با سیم فولادی محكم می‌كردند درست در لحظه‌ای كه جرثقیل كمی زودتر جك را بالا برد یكی از ریل‌ها كه حسابی روغن‌كاری شده بود سر خورد و افتاد و اگر مدتافف خودش را كنار نكشیده بود چه بسا بلایی بدتر از شكستی پا به سرش می‌آمد.
اسمش نادیا بود، دستان نرم و كوچكی داشت، صورتی بچه‌گانه، لاغر اندام، سرخ و سفید، قد متوسط، دندان‌های پیدا، چشمان مشكی و موهایی مشكی‌تر. این‌ها را نه در یك روز بلكه در مدت چهارماهی فهمیده بود كه نادیا در بیمارستان از او پرستاری می‌كرد. دو روز اول در حالت شوك و بی‌هوشی بعد از جراحی بود، روز سوم كه كم‌كم داشت  به هوش می‌آمد احساس كرد دست كسی روی پیشانی اوست، حس خوبی بود، گرمی دست را حس می‌كرد چون فشار خونش پایین بود، دستی كوچك بود، نمی‌دانست كجاست، فكر كرد خوابست و كودكی دارد با او بازی می‌كند، اما كجا؟ خواب؟ كودك؟ ناگهان چشمانش را باز كرد، نادیا آمده بود فشارش را بگیرد، دستش را گذاشته بود روی پیشانی او و با دست داشت دیگر ضربان را اندازه می‌گرفت، ناگهان نادیا متوجه شد بیمار بیدار است و دارد نگاهش می‌كند، نادیا به چشمان بیمار نگاه كرد و لبخندی زد، بیمار تشنج كرد و از هوش رفت! یك هفته‌ی تمام مدتافف تشنج می‌كرد و پزشكان نمی‌توانستند دلیلی برایش پیدا كنند، به ویژه هر وقت در تیم پزشكی زنی هم بود تشنج‌ها بیشتر می‌شد، كم‌كم داشت به قلب مدتافف فشار می‌آمد و پزشكان نگران بودند دوام می‌آورد یا نه، اما عاقبت این نادیا بود كه اصل ماجرا را فهمید! پرستارش را عوض كردند، یك نره خر مثل خودش آمد بالای سرش كه وقتی آمپول می‌زد صدای مدتافف را در‌می‌آورد، بیشتر به رییس یك مرده‌شورخانه شبیه بود تا یك پرستار. گاه و بی‌گاه نادیا را از پشت شیشه می‌دید كه رفت و آمد می‌كرد و سعی می‌كرد داخل اتاق را نگاه نكند، روزها گذشت، دو ماه بود بستری بود و دیگر داشت حالش از پرستارش بهم می‌خورد، با خودش فكر می‌كرد نكند دل دختر را شكسته باشم. این فكر كه نادیا از دست او ناراحت است عذاب دایمش شد.
اصلا به هم نمی‌آیند، تجسم كنید مردی با قد یك متر و نود دست زنی یك متر و شصت سانتی را گرفته و دارند قدم می‌زنند! آدم حس می‌كند پدری با دخترش بیرون آمده، اما آنها پدر و دختر نیستند زن و شوهرند،‌ مدتافف و نادیا.
داستان هنوز تمام نشده، سناریوی فیلم هندی كه ننوشته‌ایم كه همین جا رهایش كنیم، اما این چه اینجا مهم است ازدواج آن دوتاست، گیر ندهید كه نادیا چطور و چرا عاشق مدتافف شد، به من شما چه مربوط در زندگی خصوصی مردم دخالت كنیم تا همین جا هم كه وارد زندگی خصوصی مدتافف شدیم بس است، الان داریم به پایان داستان نزدیك می‌شوم و باید نتیجه اخلاقی بگیرم، انصافا مدتافف آدم خوش شانسی بود كه زنی مانند نادیا عاشقش شد، اما زندگی واقعی داستان نیست اگر تا به حال ازدواج نكرده‌اید به فكر باشید، آدم عاقل چرا باید منتظر بشیند تا ریل تانك روی پایش بیفتد و بعد دختری یك متر شصت سانتی نصیبش بشود؟ نتیجه را گرفتید؟

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
دگرخند

دگرخند    

سلسله نشست‌های نقد کتاب‌های منتشر شده در حوزه‌ی طنز

موضوع جلسه‌ی تیرماه

نقد و بررسی کتاب‌های

 «محرمانه‌های رومئو ژولیت» و «هرج و مرج محض»

 نوشته‌ی: حسین یعقوبی

با حضور رویا صدر

علاقه‌مندان می‌توانند ساعت ۱۷روز یکشنبه 14 تیر ماه به سالن شماره 2 تالار اندیشه‌ی حوزه هنری، واقع درتقاطع خیابان‌های حافظ و سمیه مراجعه کنند.

 ورود برای همه آزاد است.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
حق با شماست
از کسی نمی‌رنجم، شاید برخی حق دارند این قدر عصبانی باشند! کامنت‌هایم این روزها کمی خشن است، اما می‌خوانم‌شان.
 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
سوال
می‌گوید چرا وبلاگ نمی‌نویسی؟ می‌گویم بگذار طنز این روزها تمام بشود، شاید نوبت طنز نویسی ما هم برسد!
 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
بازگشایی وبلاگ
چه خبر؟ نبودم، کجا بودم؟
 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com