| عبید شاکی |
تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب
|
درباره وبلاگ
![]() طنازان
سگ وبگرد
نیما دهقانی دست دوم دفتر طنز حوزه ي هنري موسسه ي گل آقا عباس حسين نژاد مهدي استاد احمد شهرام شهيدي آرمين سنقري جان عشاق گرگ بيابان منبع موثق ناصر فيض رضا رفيع ارمغان زمان فشمی رويا صدر اتاق زابغر لينك آي طنز بوالفضول الشعرا خاگينه ستون آزاد اميد مهدي نژاد وقايع ابن محمود انجمن طنز محمود فرجامي مرد رند خران دو عالم حامد مراديان ارژنگ حاتمي جلال سميعي وب خند حالنامه زهرا دري راشد انصاري مهرداد صدقي علي زراندوز شكوفه موسوي طنز فروش فاضل تركمن فاطمه صداقتی فرامرز اکرمیه طنز کاغذ قیچی لبشخند آمار وبلاگ
|
کتاب «طنز در ادبیات تعزیه» را منوچهر احترامی نوشته که به گفتهی خودش از بهترین کارهای اوست. این کتاب را سورهی مهر در سال 1385 منتشر کرد اما به دلایلی (دلایل بسیار بچهگانه است) که گفتن ندارد چند روز پس از توزیع جمعآوری شد و تا به حال هم تلاش برای توزیع دوبارهی آن به نتیجه نرسیده است. نمیدانم کتاب در کتابخانهها هست یا نه؟ تا بتوانید قرض بگیرید و مطالعه کنید اما برای آشنایی با کتاب فعلا سه راه وجود دارد: راه اول گفتوگویی با استاد دربارهی کتاب: - آقاي احترامي، براي نوشتن كتاب «طنز در ادبيات تعزيه» از چه منابعي استفاده كردهايد؟ و راه دوم شنیدن این فایل که خودشان دربارهی کتاب صحبت میکنند: http://feeds2.feedburner.com/7sang/podcast راه سوم این که به کتابخانهي من دستبرد بزنید. دارم با خودم فکر میکنم با هشتاد میلیونی که خانم هدیه تهرانی (انارالله برهانه) از ارشاد وام گرفتهاند و نمایشگاه عکس برگزار کردهاند چه کارهایی میشود کرد. ها؟
شفیعی ـ مدیر کل روابط عمومی شرکت زیرساخت ـ در گفتوگو با ایسنا، در
پاسخ به این سوال که دلیل افت سرعت اینترنت و غیرممکن شدن دسترسی به ایمیل
چیست؟ گفت: قطعی در شبکه نداشتهایم. پی نوشت: کمتر پیش آمده دربارهی خبری یا اتفاقی زبانم لال بشود و نکتهای طنزآمیز به ذهنم نرسد. با خواندن خبر بالا این حال به من دست داد! خب وقتی خود خبر طنز است طنزنویس خود به خود لال میشود. (1) اينجا من دستور ميدم برو به سمت غرب. تو نميتوني به من دستور بدي. آقا برو ميزنه ميكشت. بنزين هواپيما كمه تا غرب نميرسه. تا ته غرب نميخوايم بريم فقط برو اون سمتي. مسئوليت جون اين مردم با شماست. آخ جون بابا داريم ميريم به سمت غرب. كوفت آخ جون. نهنه نرسيديم هنوز؟ نه نهنه ولي دعا كن برسيم. شما نبايد ما رو وارد دعواهاي سياسي بكنين من يه معلم ساده بيشتر نيستم. به نظرم بريم به سمت شمال غربي بهتره. خفه. چشم. من با شما هستم چه غرب چه شرق. نگران نباشين به محض اين كه برسيم بر ميگرديم. (2) عزيز دلم سلام الان كه دارم اين نامه را برايت بنويسم چند نفر بوژوا هواپيما را دزديدهاند و دارند ميبرند آن ور ديوار آهني. آقايي كه بغل دست من نشسته ميگويد نامه نوشتن در اين شرايط كار احمقانهاي است اما من اين نامه را مينويسم تا خودم كمي آرام بگيرم، البته شايد بتوانم در موقعيتي آن را به دست يكي برسانم تا برايت پست كند. عزيز دلم چند نكته را بايد برايت توضيح بدهم. اول اين كه من ناخواسته درگير يك جريان سياسي شدهام، يعني ميخواستم با هواپيما از مسكو بروم استالينگراد اما حالا دارم به سمت نيويورك پرواز ميكنم. پس احتمال دارد در نيويورك اتفاقاتي برايم بيفتد كه بايد برايت توضيح بدم، عزيز دلم همهي حرفهاي من همينهاست كه دارم برايت ميگويم، هر حرفي از لحظهي رسيدنم به نيويورك كه بزنم حرف خودم نيست، عزيز دلم بدان و آگاه باش كه به هبچ حركت و حرف من اعتماد نكن، به ويژه اگر ديدي خيلي لاغر شدهام مطلقا حرفهايم را باور نكن. اگر شنيدي دارم ميگويم تو را دوست ندارم و با زن تنهاي طبقهي دوم ازدواج كردهام اين حرف من نيست. اگر شنيدي دارم ميگويم من از حزب كمونيست متنفرم اين حرف من نيست. اگر شنيدي دارم ميگويم عكس عتيقهي مادر بزرگات را آوردهام كه بفروشم اين حرف من نيست، عزيز دلم.... (3) به نظر بيشتر كارشناسان هواپيماها از امنيت لازم براي پرواز برخوردار نيستند و وسيلهاي مناسب براي سفر نيستند. (4) شنوندگان عزيز راديو مسكو با خبر شديم يك فروند هواپيمايي خطوط ملي امروز در مسير استالينگراد دچار سانحه شده و ناگهان هر چهار موتور آن از كار ايستاده و بنزينش تمام شده و خلبان خوابش برده و چند صاعقه به آن زده و بعد ته هواپيما به نوك كوه خورده و سقوط كرده است. متاسفانه همه سرنشينان اين هواپيما در دم كشته شدند و فقط يكي از خلبانان زنده مانده است كه البته پزشكان ميگويد جراحات زيادي دارد و به زودي در دم كشته خواهد شد. تا كنون از پيدا شدن جعبه سياه اين هواپيما گزارشي مخابره نشده است... و حالا خبرهاي آشپزي.... 1- از همهی دوستانی که موفقیت مالی-معنوی جوان برتری در حوزهی رسانه را تبریک گفتهاند سپاسگزاری میکنم. 2- این روزها سه جور طنز مینویسم: طنزی که میشود نوشت اما نمیشود در وبلاگ گذاشت، طنزی که نمیشود نوشت اما میشود در وبلاگ گذاشت و طنزی که نه میشود نوشت و نه میشود در وبلاگ گذاشت! 3- از کنار بروید و مواظب دیگران باشید.
/*
/*]]>*/
دگرخند
سلسله
نشستهای نقد کتابهای منتشر شده در حوزهی طنز
موضوع
جلسهی مرداد ماه
نقد
و بررسی کتاب های طنز و اشعار راشد انصاری
با
حضور شهرام شکیبا . علاقهمندان
میتوانند ساعت ۱۷روز یکشنبه 11 مرداد
ماه به سالن شماره 2 تالار اندیشهی حوزه هنری، واقع درتقاطع خیابانهای حافظ و
سمیه مراجعه کنند.
ورود برای همه آزاد است.
هر وقت كسی به او میگفت چرا ازدواج نمیكنی؟ برایش هزار و یك دلیل
میآورد كه ازدواج كردن در این دوره زمانه به صلاح نیست و آدم اگر عاقل
باشد زن نمیگیرد و برای خودش دردسر درست نمیكند. میگفت: «من در یك خانه
چهل متری دارم به خوبی و خوشی با خودم زندگی میكنم، تازه از این چهل متر
سی مترش هم اضافه است، من ده متر جا برایم كافی است، گاهی اوقات كه دلم
میگیرد توی آن سی متر دیگر قدم میزنم صفا میكنم، اما آیا اگر زن بگیرم
زنم در آن سی متر میتواند قدم بزند و صفا كند؟» دگرخند
میگوید چرا وبلاگ نمینویسی؟ میگویم بگذار طنز این روزها تمام بشود، شاید نوبت طنز نویسی ما هم برسد!
چه خبر؟ نبودم، کجا بودم؟
کتاب "دربارهی طنز" نوشتهی ابوالفضل حری در سلسه جلسههای دگرخند نقد بررسی میشود.آقای ابوالفضل زرویی نصرآباد به عنوان منتقد در جلسه حضور خواهند داشت.علاقهمندان میتوانند ساعت ۱۷روز سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت ماه به سالن شماره 2 تالار اندیشه حوزه هنری واقع درتقاطع خیابانهای حافظ وسمیه مراجعه کنند. ورود برای همه آزاد است. به دوستداران مباحث نقد ادبی و مسایل تئوریک طنز حضور در این نشست به شدت پیشنهاد میشود. چیزی كه اسمیت پیر میتوانست ببیند نوك لولهی اسلحهای بود كه جاناتان به سوی آنها نشانه رفته بود. جاناتان بیرف تنها كسی بود در طبقهی ششم ساختمان زندگی میكرد. طبقهی ششم ساختمان در واقع یك نیم طبقه بود كه یك سوییت كوچك 60 متری داشت و جاناتان آن را به مدت پنچ سال از اسمیت پیر كرایه كرده بود. ساختمان شش طبقهی محل زندگی جاناتان در واقع یك خانهی استیجاری- كارگری بود. خانههای استیجاری- كارگری به خانههای گفته میشد كه مستاجران آن چهار صبح از خانه بیرون میرفتند و یازده شب برمیگشتند و در این رفت و برگشتها تنها كاری كه میكردند این بود كه خودشان را با لباس یا بدون لباس روی تخت یا زمین بیاندازند و بخوابند تا فردا چهار صبح بتوانند از خواب بیدار بشوند. در این خانهها هیچكس همسایه خود را نمیشناخت، تنها رابطه این مردم با هم سلام و احوالپرسی گاه به گاه ساعت چهار صبح بود. یكی از ویژگیهای این خانهها این بود كه كسی با كسی كار نداشت و بر خلاف ظاهر كهنه و داغان، این خانهها خیلی امن بودند و اگر قتل یا كشت و كشتاری هم در یكی از واحدهای آن رخ میداد تهدیدی برای واحدهای دیگر نبود. مستاجران خانههای استیجاری- كارگری هنرمندان به شهرت نرسیده، سیاستمداران حذف شده، روزنامهنگاران تهدید شده، تاجرهای مال باخته، زنهای از همه جا رانده و مانده و استادهای زبان دراز دانشگاه بودند كه همه در وضع فلاكتباری از چهار صبح تا یازده شب در كارخانهی سنگ جان میكندند و دم برنمیآوردند. در میان 51 نفری كه در ساختمان شش طبقهی اسمیت پیر زندگی میكردند جاناتان تنها كسی بود از دانشگاه اخراج شده بود. جاناتان در میان كتابهای خود زندگی آرام و بی دردسری را پشت سر میگذاشت و جز برای معرفی كردن خود به سازمان مربوطه از خانه خارج نمیشد. او هر ماه باید خود را جهت پارهای از توضیحات معرفی میكرد، 27 سال بود كه این كار را انجام داده بود، در 26 سال اخیر او هر ماه در سازمان مربوطه فقط چای خورده بود و به خانه برگشته بود، همین. نه خودش جرات داشت كه دیگر نرود و نه مسئولین محترم سازمان مربوطه به او میگفتند كه دیگر نیاید، بهرحال تا یكی از طرفین ریسك نمیكرد همین وضع ادامه داشت. اما چیزی كه ساختمان شش طبقهی اسمیت پیر را معروف كرد و سر زبانها انداخت هیچ كدام از چیزهای كه گفتیم نبود. روزی كه جاناتان از زندگی برید و اسلحه را به سمت اسمیت پیر نشانه رفت درواقع روز شهرت ساختمان شش طبقه بود. هیچ كس نمیدانست جاناتان آن اسلحه را از كجا آورده است و اصلا برای چه در خانه اسلحه نگهداری میكرد است، بعدها پزشك قانونی در برگهی جاناتان نوشت كه متهم مقتول از بیماری پارانویا رنج میبرده است و همیشه گمان میكرده است كه در اثر گاز یك گربه كه برای كشتن او آموزش دیده است خواهد مرد. شاهدان قتل هم همگی اعتراف كردهاند كه نیم ساعت پیش از این كه جاناتان گلوله را در مغز خود خالی كند اسمیت پیر به همراه یك گربه وارد ساختمان شش طبقه شده بود. آن روز روز اول ماه آوریل بود و جاناتان داشت از پلهها پایین میآمد تا برای خوردن چای به سازمان مربوطه برود كه اسمیت پیر و گربه را در راهرو میبیند و پا به فرار میگذارد و با اسلحهاش در خانه كمین میزند. اسمیت پیر كه از حركت جاناتان تعجب میكند او را دنبال میكند كه ناگهان لولهی اسلحه را میبیند كه جاناتان از درون اتاق به سمت آنها نشانه رفته است. بقیه داستان را عینا از گزارش بازپرس جنایی میخوانیم، گزارشی كه مدتی بعد به دست روزنامهنگاران افتاد و ماجرای ساختمان شش طبقه را جهانی كرد. اعترافات اسمیت پیر كه عینا از روی نوار بازجویی پلیس مكتوب شده است: «بهش میگفتم جاناتان تفنگ رو بذار زمین شر درست نكن، اما به من چرت و پرت میگفت: در عالم، شر و بدی مطلق وجود ندارد. آنچه شر نسبی است، به خودی خود خیر است، حتا اون گربه برای تو و كسانی كه تو رو فرستادن منو بكشی خیره اما برای من شره، آگوستین میآموزد كه در جهان همه چیز خوب و خیر است حتی آن چیزی كه از نظر ما بد و شر است در كلیت جهان خوب و خیر است، بذار همهی كسانی كه دارن اون بیرون زندگی میكنن بفهمن كه ما آدمهای پلید برای جامعه مهم هستیم، برای زیباسازی تابلوی نقاشی ،ایجاد سایه و لكه های تیره لازم است، نتایج عمل را نبایستی ملاك تشخیص درستی یا نادرستی قرار داد، اگه من الان یه گلوله تو مغز خودم خالی كنم چیزی از ارزشهام كم نمیكنه، مگه چیزی از ارزشهای همینگوی كم شده؟ اساسا اینكه نتایج یك فعل شادی بخش است یا درد آور مسئله ای نیست كه واجد بیشترین اهمیت باشد، همین كه فاعل فعل، عملی را با نیت خوب و از روی احترام به قوانین اخلاق انجام دهد، برای خوب دانستن آن فعل كافی است. قانون اخلاق، در تفكر كانت، ذاتی خود انسان است. و آخرین حرفی كه جاناتان زد به نظرم شعری بود از یك شاعر ایرانی، و بد من دیدم اسلحه از كنار در ناپدید شد و بعد ما منتطر صدای شلیك بودیم اما هیچ صدایی نیومد، بیست دقیقه همین طور موندیم كه یكهو صدای هقهق جاناتان بلند، وارد اتاق كه شدیم دیدم مرد گنده نشسته داره گریه میكنه، گربه بغل من بود، وقتی گربه رو دید گفت: من حاضرم، تقدیر شوم محتوم رو پذیرفتم، بگو زود تمومش كنه... و بعد شروع كرد به خوندن همون شعری كه گفتم، تا وقتی كه پرستارهای تیمارستان سوار ماشینش كردن یه بند همین رو میخوند، فكر میكنم به سرش زده بود. نه؟» بازپرس: «و اسلحه؟» اسمیت پیر: «كدوم اسلحه؟» بازپرس: «همون كه جاناتان به سمت شما نشانه رفته بود.» اسمیت پیر: «اسباب بازی بود... ولی خیلی واقعی، دولت باید جلوی ساخت اینا رو بگیره، اگه باز یكی تو صورتم یه دو لول نشونه گرفت از كجا باید بدونم اصل یا اسباب بازی؟» بازپرس: «لطفا اگه یادتون میآد اون شعر رو هم بخونید ، شاید تو تحقیقات به ما كمك كنه!» اسمیت پیر: «پس بد مطلق نباشد در جهان از لوح
یادداشتی خواندنی دربارهی (ناتور دشت) از فاضل ترکمن. اینجا
در بیمارستان آتیه (واقع شهرک همیشه غرب) برگهای دیدم که روی آن نوشته شده بود: " ایران خانهی ما" اخبار انتخابات با مرور روزنامهها، شماره ۴ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۸۸! نمیدانم مسئولان این بیمارستان دستور داشتهاند این کار را بکنند یا خودشان خودجوش دارند مردم را ارشاد میکنند. فکرش را بکنید دکتر به بیماری میگوید شما تا ده روز دیگر زنده هستید! بعد آن بیمار برای این که حوصلهاش سر نرود اخبار انتخابات در روزنامههای صبح را میخواند و آرزو میکند کاش زنده بماند تا این دوره هم بتواند رای بدهد. آیا بیمارستانهای دیگر هم کمیته انتخابات دارند و از این برگهها منتشر میکنند؟ خاطرات معلمها از دانشآموزان معلم ورزش: همیشه به بچهها حال دادهام، علی دایی شاگرد من بود همان موقع هم با کسی مشورت نمیکرد. دبیر فیزیک: شاگردی داشتم که هیچ از قوانین فیزیک سر درنمیآورد و در این علم بسیار بد توجیه بود، بعدها شنیدم در دانشگاه آکسفورد دکترای فیزیک گرفته. ناظم صد و هفت ساله از شهرری: تا روز آخری که در مکتب بودم بچه پرروها را فلک کردم و کف دستشان داغ گذاشتم، الان شنیدهام محصلها معلمها را فلک میکنند و کف دستشان داغ میگذارند، روزگار برگشته!
دانشآموزی که نخواست نامش فاش شود: وقتی که در دوران سربازی مامور راهنمایی رانندگی بودم معلم زبان سختگیر دبیرستانمان هر روز از جلوی پست من رد میشد و من هر روز جریمهاش میکردم. هر روز هم میگفت جوان من نمیدانم تو چه پدر کشتگی با من داری. از گلآقا در راستای استفادهی زیاد از شوک در روزهای اخیر، انواع شوکهای موجود در جوامع انسانی، جهت تنویر افکار عمومی و شفاف سازی به شرح معرفی و تکذیب میشود: شوکهای زناشویی: به اجرا گذاشتن مهریه، اختیار کردن همسر دوم، بارداری ناخواسته و تیرباران کردن خانوادهی همسر از جمله شوکهای زناشویی محسوب میشوند. شوکهای اقتصادی: کلا پایین آمدن قیمت داراییها و بالا رفتن قیمت آن چیزی که انسان ندارد و میخواهد بخرد جزو شوکهای اقتصادی محسوب میشود که این گونه آدمها در 100٪ موارد در حال شوک هستند و از جاهای گوناگون به آنها شوک وارد میشود. شوکهای تحصیلی: ازدواج کردن معشوقه با رقیب در پایان ترم، حضور ناظر گیر در جلسهی امتحان، تک گرفتن درس 3 واحدی و رفتن به کمیتهی انضباطی از جمله شوکهای تحصیلی محسوب میشوند. شوکهای هنری: پخش بلوتوث غیر هنری از چهرههای مشهور هنری، جلوگیری از بازی کردن چهرههای مشهور هنری که بلوتوث غیر هنری آنها پخش شده است مهمترین مورد شوک در زمینهی هنر است، بعد از این شوک چهرهی مشهور هنری بچهی خوبی میشود. شوکهای سیاسی: استعفا کرده شدن برخی از سیاستمداران که خودشان دوست نداشتهاند استعفا بدهند. در ضمن برای برخی از مسئولین دو شغلهی عزیز گرفتن یکی از شغلها میتواند به منزلهی شوک تلقی شود. شوک فرهنگی: سوختن سینما، به بازار آمدن سی دی قاچاق فیلمها، مجوز ندادن به برخی از کتابها، نحوهی داوری در برخی جشنوارهها و ورود عناصر هالیوودی به تهران از جمله شوکهای فرهنگی است. شوک تلویزیونی: پخش برنامهی شوک از تلویزیون خودش شوک تلویزیونی است. شوک انتخاباتی: چنین شوکی نداریم. شوک ورزشی: این نوع شوک معمولا با برکناری مربی انجام میگیرد اما در مواردی با سیلی زدن به صورت بازیکن هم دیده شده است، مسئولینی که این شوک را وارد میکنند مدتی از نظرها پنهان میشوند و به جزیرهی کیش میروند. شوک پزشکی: در مواردی که به یک بیمار خون آلوده تزریق میشود این بیمار دچار شوک میشود که این شوک در بیشتر موارد جان او را میگیرد. متخصصین زیبایی هم از جمله کسانی هستند که به بیماران شوکهای زیادی وارد میکنند. شوک ماهانه: ویژهی مستاجرهای عزیز که ماه به ماه هنگام پرداخت کرایه خانه دچار شوک میشوند. شوک خصوصی: قابل طرح در این ستون نیست، اصرار نکنید بچه میشنود. شوک عمومی: مواردی همچون باخت به تیم عربستان، زلزله، سیل و... شوک عمومی به وجود میآورد که در نهایت به برکناری یک نفر ختم میشود. بقیه شوکها را خودتان بگویید. از ستونآزاد طنزی که این روزها شهرام شکیبا در روزنامهی خبر مینویسد یک نمونه عالی از طنز سیاسی یا طنز معطوف به سیاست است. شکیبا در این ستون راه دشواری را برای طنازی برگزیده است، نام بردن از رجل سیاسی و سیاستمداران عالی رتبه نظام و سپس شوخی کردن و سر به سر گذاشتن با آنها کار هر کسی نیست، یعنی باید بلد باشی چه بگویی و چگونه بگویی که خودت و ستونت را تعطیل نکنند! شهرام شکیبا این کارها را بلد است، خوب هم بلد است. من ستون طنز شکیبا را نمونهی خوبی برای طنز سیاسی میدانم که میتواند راه گشای دیگران هم باشد. قلم شکیبا در این ستون از چند ویژگی مهم برخوردار است که دوست و دوشمن را به تحسین وا میدارد! نخست عصبی نبودن شکیبا و آرامش او در طنازی است، شکیبا به آنهایی که نام میبرد بیحرمتی نمیکند، تیغاش جراحی می کند نه سلاخی، نوشتههای شکیبا خوشمزهاند، او به مهمترین وجه طنز یعنی خندهدار بودن اعتنا می کند، طنزش لایهدار است و قابل تاویل اما بانمک هم هست، بر ستون و قلم شکیبا حس خوشحالی حاکم است، با خواندن این طنز مانند طنز دیگران که فحش نامههای سیاسی به نام طنز مینویسند اخم نمیکنی، میخندی، شکیبا میخنداند تا بگریاند! قلم او را دوست دارم، شهرام شکیبا این روزها دارد در طنز مطبوعاتی غوغا میکند، تا همین حالا اعتقاد دارم طنز نوشتههای او در روزنامهی خبر جریانساز و ماندگار است! خداوند خودش و ستوناش را حفظ کند. دومین ویژهنامهی طنز سایت هفت سنگ را از دست ندهید. با آثاری از: اسماعیل امینی، مهدی استاد احمد، رضا ساکی، شکوفه موسوی، عبدالله مقدمی و محمد رضا ستوده. این ویژهنامه را با موضوع فوتبال حتما بخوانید!
با سلام، لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید: الو سلام عزیزم، خونهای؟ نرسیدی هنوز؟ ببین ما راه افتادیم، زود برمیگردم، به اندازهی کافی غذا پختم گذاشتم تو فریزر، فست فود به خورد خودت ندی، هنوز میخوام باهات زندگی کنم، دوست ندارم بلایی سرت بیاد، لطف کن میری حموم با پای خیس نیا بیرون، دستشویی هر روز باید سشتهشه، رضا ناخنهارو تو آشپزخونه نگیری ها، برگردم اونجا ناخن ببینم مهرم رو میذارم اجرا، خواهش میکنم هر چی میذاری تو یخچال روشو بپوشون، سیگار کشیدن دوستات ممنوعه، لباس زیرها رو با آب گرم بشور، رضا دیگه سفارش نمیکنم چایی داغ داغ نخوری حلقت از بین بره، آقا باش تا برگردم، تو رو خدا زندگی رو کثیف نکن، شبها کرم کف پا یادت نره، وقتی برگردم نمیخوام حتا یه ترک تو پاهات باشه، مامان میگه انگار دارم با بچه حرف میزنم، رسیدی خونه بهم زنگ بزن البته نه با دست چرب و چیلی. خداحافظ...( صدای بوق ممتد) با سلام، لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید: الو رضا، نیستی؟ ملوک خانم همسایه طبقه بالای زنگ به من میگه تو باغچه کیسه زباله پیدا کرده! کار تو که نبوده؟ رضا من دو روز دیگه برمیگردم، باقر آقا سوپری میگه رضا خان سه روزه نیومده شیر ببره، یعنی تو صبحها شیر نمیخوری؟ چشم منو دور دیدی صبحونه کوکتل میخوری؟ میدونم که الان وضع اون خونه چه شکلیه، به جون مامان اگر بیام یه جای کفش رو اون فرشها ببینم طلاق میگیریم، جدی میگم، الو، رسیدی زنگ بزن، کجایی که موبایلت آنتن نمیده...( صدای بوق ممتد) با سلام، لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید: رضا ما برگشتیم، الو زیاد نمیتونم حرف بزنم، الان پروازمون نشست، مامان داره با من خونه، اوضاع خونه چطوره؟ دیشب گفتی مهران پیشته، میخوام بدونم هنوزم هم هست یا نه؟ میدونی که مامان از سگ متنفره، اگه بدونه یه سگ تو خونهاس باهامون قطع رابطه میکنه، رضا هستی؟ من بیشتر نمیتونم حرف بزنم، داریم میام به سمت خونه، خواهش میکنم یه جارو بکش موی اون حیوون تو خونه نباشه، اگه روی وسایلم موی سگ پیدا کنم خودمو میکشم...( صدای بوق ممتد) از صفحه طنز هفتهنامه سلامت سخت است ز راه بندگی نان خوردن وندر بر سفله سر فرود آوردن رفتن به جهنم پی فرمان دادن به تا به بهشت بهر فرمان بردن
استاد فقید حالت، توفیق ۱۳۴۸ جناب سروان یه حرفهایی میزنی! اگه یه نفر به شما فحش بده، همین جور نگاش میكنی؟ اونم نه هر فحشی. این آقا تو روز روشن جلوی صد نفر آدم به من گفت [...]. اگه یه نفر تو روز روشن جلوی صد نفر آدم بلا نسبت به شما بگه [...] چه كارش میكنی؟ شرط میبندم همین كلت رو میكنی تو حلقش بعدش هم بنگ. البته كار درستی میكنی. اون آدمی غیرت داره كه وقتی یكی تو روز روشن جلوی صد نفر بهش میگه [...] كلتش رو دربیاره بكنه تو حلقش بعدش هم بنگ خلاصش كنه. حیف كه اون لحظه من كلت نداشتم بكنم تو حلقش، ولی قفل فرمون ماشین رو همچین كوبیدم تو سرش كه جونش از حلقش دراومد. من از شما یه سوال میكنم جان بچهات راست بگو، من [...]ام نه من [...]ام؟ قیافهی من به [...] نیا میخوره؟ جناب سروان جلو قاضی نباید معلق بازی كرد ولی 24 ماه تمام خدمت كردم یك بار پشت سرم از این حرفها نبود. الان بیست ساله تو بازارم كسی نگفته فلانی این كارهاس. از من باید اعاده حیثیت بشه. خوب بود من هم وسط صد نفر آدم بهش میگفتم [...]، خوب نبود كه؟! من عقیده دارم تا مشت هست و تا وقتی میشه با كله صورت یكی رو دِفُرمه كرد چرا فحش؟ چرا [...]؟ اونی مرده كه به جای فحش بیاد گردگیری كنه، ولی این چی؟ مثل ضعیفهها فحش داد و در رفت. به نظر من جناب سروان این آدم باید به جرم تشویش اذهان عمومی محاكمه بشه و بمیره، بله تشویش اذهان. این آدم تو روز روشن جلو صد نفر به من گفته [...]. شما دوست داری الان یكی بیاد بهتون بگه دور از جون [...]، فردا همین همكاراتون میگن جناب سروان [...]، حالا بیا درستش كن. مردم دهن بین شدن قربان. كی شما رو میشناسه؟ فقط كافیه دو نفر بگن جناب سروان [...]. یه شهر با خبر میشن. آدم روش نمیشه تكذیب هم كنه، میگن حتما یه چیزی هست كه داره تكذیب میكنه. شما یادتون نمیآد، بیست سال پیش تو همین محل دو تا جوون تو فوتبال به خاطر فحش پدر همدیگر رو كشتن. بله به خاطر همین فحشِ پدر كه البته الان فقط به خاطرش با هم قهر میكنن دو نفر مردن! دوره زمونه عوض شده. من خودم اگه الان بیست سال پیش بود، خیلی وقت بود این یارو رو نفله كرده بودم. اون وقتها رسم بود برای فحش آدم میكشتن. الان فقط اگه زیاد وارد جزییات بشی خطر مرگ داره. ولی اگه از فحشهای معروف و متداول بگی نهایت از طرف چند تا فحشهای معروف و متداول میشنوی. حالا شما بگو رضایت بده، من رضایت نمیدم. مملكت قانون داره. قانون باید پدر این مردك [...] رو دربیاره. باید چوب تو آستینش كرد. من بد دهن نیستم ولی اینا كاری میكنن دهن آدم وا میشه. شما تا حالا خودت دهنت وا نشده به زیر دستهات هر چی از دهنت درمیآد بگی؟ بهرحال آدم جایز الخطاست. اما بلوتوث آدم دربیاد از این بهتره تا این كه تو روز روشن جلوی صد نفر بهت بگن [...]. از لوح دوشنبه ۲۴ فروردین نخستین نشست" دگرخند "با موضوع نقد کتاب معجزهی شعر طنز با حضور سرکار خانم آزاده سلیمانی یکی از گردآورندگان این کتاب برگزار میشود. آقای اسماعیل امینی به عنوان منتقد در این جلسه حضور خواهند داشت! علاقهمندان میتوانند ساعت 30/16 روز یاد شده به سالن شماره 2 تالار اندیشه حوزه هنری واقع درتقاطع خیابانهای حافظ و سمیه مراجعه کنند.
ویژهنامهی طنز سایت هفت سنگ را از دست ندهید. با آثاری از: رویا صدر، مهدی استاد احمد، رضا ساکی، نسیم صباغان، ارژنگ حاتمی، عبدالله مقدمی و محمد رضا ستوده.
سیزدهبدر هم پای کامپیوتر و اینترنت گذشت، اهورامزدا قبول کنه ایشالا! البته موسیقی لری من رو میبرد به خرمآباد و دوستان از لرستان پیامک میدادن که بدبخت کجایی که ما نزدیک قلهایم... ولی خب واقعیت این بود که من تو خونه بودم، لعنت... دوستان وبلاگنویس و روزنامهنگار لطف کنید دربارهی باخت غرور آمیز به عربستان سیاه نمایی نکنید چون این کار باعث تضعیف سازمان تربیت بدنی و مصداق بارز فعالیت سیاسی بر ضد دولت و تشویش اذهان عمومی است. به نظر میرسد باخت امروز به دلیل کمکاری مربیان و مسئولین در دولتهای قبلی باشد که خدا لعنتشان کند. با احترام به رضا رفیع که مقدمهای بر کتاب نوشته است: سالانه در کشور ما کتابهای ... زیادی چاپ میشود، یکی از این کتابها بدبختانه در حوزهی ادب طنز منتشر شده است. کتاب "معجزهی شعر طنز" بیشک از ... کتابهای منتشر شده در حوزهی طنز و ادب فارسی است. این کتاب ... به همت نشر ثالث و با همکاری دو بانو به نامهای آزاده سلیمانی و زهرا باقرشاهی و یک آقا به نام حسام محمد ظاهری گردآوری شده است (کاش نمیشد). "معجزهی شعر طنز" را به قیمت گزافی خریدم ولی شما این کار را نکنید، به شما اطمینان میدهم جای این کتاب در کتابخانهی شما خالی نیست. دربارهی نقد این کتاب در فروردین 88 خبرهایی دارم که به زودی اعلام میکنم.
به یاد موضوع همیشگی انشای سالهای دبستان، مجله اینترنتی هفتسنگ قصد دارد در پایان تعطیلات نوروزی، ویژهنامهی طنزی را با موضوع « تعطیلات خود را چگونه گذراندهاید» منتشر کند. لطفا مطالبتان برای انتشار در این ویژهنامه را تا تاریخ دهم فروردین به نشانی هفتسنگ بفرستید. حجم نوشتهها باید بین ۳۰۰ تا ۴۰۰ کلمه باشد. نوشتههای خود را هر چه زودتر به نشانی من ایمیل کنید. سپاسگزارم. در طرح تحول اقتصادی، هزینه های درمانی خانواده ها پیش بینی نشده است. لازم به توضیح است یک فوق تخصص تغذیه و امور آبی و جلبکهای دریایی،ضمن اعلام این که کشند قرمز هیچ خطری برای انسان ندارد از مردم خواست ماهی جنوب را استفاده کنند. این متخصص همچنین به مردم جنوب ایران توصیه کرد از جلبک قرمز نهایت استفاده را ببرند و با آن غذاهای تازه درست کنند. این فرد که اعتقاد دارد ارزش غذایی کشند قرمز از شیر مادر هم بیشتر است به مردم توصیه کرد از این غذاها بخورند: باقالی پلو با کشند، کشند سیب، ته چین کشند با ران مرغ، کوکو کشند ترش، سالاد سبز با سس کشند و... . کارشناسان مربوطه و غیر مربوطه ضمن ردهرگونه بستری بودن این متخصص تغذیه فوق در بخش روانی یک بیمارستان در بندرعباس ،از مردم خوب و شریف خواسته اند تا روشن شدن موارد ذکر شده،هنگام عبور از مناطق کوهستانی از زنجیر چرخ استفاده کنند. از هفته نامه سلامت ساعت ده صبح از خواب بیدار میشوم، به زحمت برای خودم چای میریزم، تلویزیون را روشن میکنم ببینم بیبیسی فارسی چه دارد پخش میکند، تکرار برنامهی "کوک" است، صدایش را کم میکنم، ناگهان به فکر موبایلم میافتم، موبایل را میآروم سر سفرهی صبحانه، ۳۷ پیام کوتاه و ۱۴ تماس ناموفق دارم، تماسها را چک میکنم، دوستان دور و نزدیک هستند، از هر صنفی، لابد خواستهاند تبریک بگویند، پیام کوتاهها را میبینم، همانها که زنگ زدهاند پیام کوتاه هم دادهاند، ۳۷ پیام کوتاه از دوستان دارم همانطور که صبحانه میخوردم سعی میکنم جواب این ۳۷ نفر را بدهم که مثل پارسال کسی گله نکند که ما را تحویل نگرفتی و از این حرفها. اس ام اسها گوناگون است، برخی شعر زدهاند، برخی شوخی کردهاند، برخی خیلی مودبانه تبریک گفتهاند، برخی فحش دادهاند، برخی شعری از خودشان زدهاند، برخی تبریک عید را سیاسی کردهاند، برخی برایم آروز موفقیت و سلامتی کردهاند و ... سعی میکنم به فراخور برای هر کدام چیزی بنویسم و بفرستم، خیلی ساده و منطقی و کوتاه جواب میدهم، آروز میکنم تبریک میگویم و سپاسگزاری میکنم، بلند ترین پیامی که میدهم به جاوید اصغری عزیز است که مینویسم ایشالا در سال نو ۸۸ کاست جدید بخوانی، باقی پیامها از ۴ کلمه تجاوز نمیکنند. پیامها را میفرستم، نمیدانم همهی دوستان میدانند من از تایپ طولانی اس ام اس حالم بد میشود یا نه؟ امیدوارم به کسی برنخورد که کوتاه جواب دادهام، کاش بدانند که با تمام وجود آن چند کلمه را نوشتهام و متن را از جایی کپی نکردهام! لحظاتی میگذرد، پیام کوتاهی میآید، یکی از دوستان قدیمی هم دانشکده که سه متر و نیم پیام تبریک برای من فرستاده بود در پاسخ پیام کوتاه من نوشته:(( نیازی به این همه محبت شما نبود!)) به خودم فحش ناموس میدهم، گوشی را میکوبم به دیوار و تصمیم میگیرم دیگر پاسخ هیچ پیام کوتاهی را ندهم، الان یک ساعت و چهل و پنج دقیقه به لحظهی سال تحویل مانده و من سر درد شدیدی گرفتهام، اس ام اسهای سه متری همچنان میآیند و من همچنان پاسخ میدهم اما ین بار سه متری! بگذار امسال کسی ناراحت نشود. لعنت به موبایل.
میر حسین میآید، خاتمی میرود، استقلال میبازد، پرسپولیس میبرد، اما تو همچنان تا مرا میبینی لبهایت را غنچه میکنی...
مارکو وارد اتاق شد، گوشی فدریکو را پرتاب کرد مقابل او و گفت: این مسخره بازیها چیه در میاری؟ فدریکو انگار که خبر ندارد گفت: کدام مسخره بازیها؟ مارکو که با حالت کلافه روی تخت نشسته بود گفت: خودت رو به اون راه نزن ،ما این جا تا حالا آدم بیجنبه نداشتیم، چزی هم برای پنهان کاری نداریم، اگه مشکلی داری از این جا برو. فدریکو که هنوز خود را بیخبر و بیتفاوت نشان میداد گفت: نه من مشکلی ندارم شما مشکلی داری؟ مارکو که از بیخیالی فدریکو به جوش آمده بود گفت: خودت رو به خریت نزن این مسخره بازیها چیه درمیاری چرا رو گوشیت کد گذاشتی؟ فدریکو که منتظر بود مارکو خودش ماجرا را پیش بکشد بلند شد و بالای سر مارکو شروع کرد به داد بیداد کردن و خطاب به جان و آلبرت که در گوشه ای نشسته بودند و شطرنج بازی می کردند فریاد کشید: ببین چی میگه، ببین پر رو چی میگه، آقا گوشی خودمه دوست دارم روش کد بذارم، به تو چه. از الان هم بهت بگم اگه یه بار دیگه ببینم گوشی من رو ورداشتی بلایی به سرت میارم که... مارکو که حسابی قافیه را باخته بود از جا بلند شد و رو در روی فدریکو ایستاد و گفت: چه کار میکنی؟ جان و آلبرت که تا حالا سعی کرده بودند در مرافعه آن دو شرکت نکنند وارد عمل شدند، آلبرت که از همه بزرگتر بود گفت: هیهی بچه ها آروم چه خبرته مارکو؟ باز داری شلوغ می کنی! آلبرت آن دو را به زحمت از هم جدا کرد. مارکو که داشت یقهاش را صاف میکرد زیر لب گفت: بچه سوسول بالا شهری. فدریکو که داشت پیرهناش را توی شلوار میزد جواب داد: آره من بچه سوسول بالا شهریام اما آقا بزرگ بچه لوتی سعی کن دیگه با گوشی من ورنری، اوکی؟ نمیخوام کسی تو حریم خصوصیام سرک بکشه! مارکو که از این حرف خندهاش گرفته بود جواب داد:اوه خدای من، بلا به دور خواهر. جان که از رفتار بی مبالات مارکو به ستوه آمده بود وارد معرکه شد و گفت: ببین مارکو حق با فدریکوست، تو عادت بدی داری و اونم اینه که دائم تو کار آدم فضولی میکنی و جاهایی سرک می کشی که به تو مربوط نیست، آقا جان گوشی خودشه دوست داره اصلا زیر پاش لهش کنه به تو چه؟ مارکو که میدید هر لحظه جو بر ضد او میشود رو به آلبرت گفت: چطوره که من هم تلویزیونی رو که آوردم زیر پام له کنم، شما روتون زیاد شده، اصلا من هم رو تلویزیون کد میذارم، اصلا خاموشش می کنم، از امشب تلویزیون تعطیل. آلبرت که از این حرف مارکو تعجب کرده بود گفت: چرا چرتوپرت میگی آخه، موبایل یه چیز شخصیه با تلویزین فرق داره. فدریکو ادامه داد: همونطور که دفترچه تلفن با تلویزیون فرق داره. جان ادامه داد: و همونطور که دفترچه یاداشت و خاطرات و کیف شخصی با تلویزیون فرق داره. مارکو انگار که نمیفهمد یا نمیخواهد بفهمد گفت: چه فرقی؟ فدریکو از این سوال مارکو به خشم آمد و خواست به او حمله کند که آلبرت و جان مانع او شدند. فدریکو همان طور که تلاش میکرد تا خودش را به مارکو برساند فریاد می کشید: مردک فرقش اینه که با تلویزیون نمیش اس ام اس بی مورد به دوستای من زد. مارکو هم همین طور که از دست فدریکو در میرفت جواب می داد که: اون یه اشتباه ساده بود داشتم به دوست خودم اس ام اس میزدم رفت واسه دوست تو. فدریکو ادامه داد: و این اشتباه سادهی تو باعث شد تا من پیش همسر یکی از دوستام ضایع بشم لعنتی. مارکو جواب داد: من همون موقع عذر خواهی کردم، ولی تو داری اغراق میکنی، اس ام اس خنده داری بود دیگه، نگو نبود، حتما همسر دوستت خوشش اومده. فدریکو که داشت از عصبانیت منفجر میشد ادامه داد: سر جریان تماس با استاد مارلی چی؟ ساعت سه صبح از گوشی من بهش زنگ زده بودی؟ ازت متنفرم مارکو. جان حالا که کمی فدریکو آرام شده بود به مارکو گفت: تو آلبوم شخصی من رو برداشته بودی و داشتی با بقیه نگاه می کردی، من هیچ وقت چیزی بهت نگفتم اما حالا یه قفل برای کمدم خریدم تا از دست تو در امان باشم. مارکو که تازه نفسش جا آمده بود گفت: آلبومت رو میز بود من هم دیدم اگه به آلبومت حساسی چرا می ذاریش رو میز؟ آلبرت که همچنان صبورانه اوضاع را مدیریت میکرد گفت: دلیل نمیشه که، این جا باید اونقدر امنیت داشته باشه که کسی نخواد رو کمدش قفل بذاره، مارکو چرا قبول نمی کنی کارت اشتباهه؟ بسه دیگه ما که دیگه بچه نیستیم. آلبرت و جان و فدریکو هر کدام روی تخت خود نشستند، جان مشغول امتحان کردن قفل کمد شد و آلبرت مهره های شطرنج را از روی زمین جمع میکرد. فدریکو هم طاق باز دراز کشیده بود و زمزمه میکرد. مارکو که احساس ناخوشایندی داشت کم کم داشت به رفتار زشت خودش معترف می شد که ناگهان در باز شد و مارچینی دوپاز هم خوابگاهی اتاق شماره نه وارد شد و گفت: چه خبره این قدر سر و صدا می کنید، دعوا تموم شد؟ آلبرت که می دید کسی حوصله جواب دادن به او را ندارد گفت: ببخشید ما داشتیم کمی شوخی می کردیم. مارچینی دوپاز ادامه داد: نمیدونم این جا چرا همه تو ژانر وحشت با هم گفتگو می کنن، بهرحال از این که گفتگوتون تموم شد خوشحالم. مارچینی دوپاز که میدید کسی آن جا حوصله ندارد زود خداحافظی کرد و رفت. اتاق در سکوت بود. فدریکو خوابیده بود و جان داشت کتاب میخواند.آلبرت که بی حوصلهگی مارکو را دید پیش او رفت و گفت: لااقل تلویزیونت رو روشن کن خودت ببین، از این حال بیرون بیا. مارکو به پهلو غلتید اما بلافاصله رویش را به آلبرت کرد و آرام گفت: فدریکو باید بذاره من اون بازی لعنتی رو تا آخر برم، من عاشق گیم این گوشی لعنتی اونم،می فهمی؟ واقعا نمیخوام تو مسائل خصوص اون دخالت کنم. اون قضایا همه اتفاق بود. شب شده بود. همه خواب بودند اما آلبرت بیدار مانده بود و داشت به این فکر می کرد که اگر فدریکو آن گوشی گران قیمت را نداشت این همه مشکل ایجاد نمیشد.به نظر آلبرت مارکو درست می گفت ،گیم گوشی فدریکو عجیب دوست داشتنی بود! - اگر خانم هستید یک داروخانه دار خانم و اگر آقا هستید یک داروخانه دار آقا پیدا کنید تا کمی خجالتتان برطرف شود. - میتوانید اسم چیزی را که میخواهید روی یک کاغذ بنویسید و به دکتر داروخانه نشان بدهید. - میتوانید یک کم پول خرج کنید و نزد یک دکتر بروید تا او اسم چیزی را که میخواهید در نسخه بنویسد. - می توانید یک داروخانه کوچک و خلوت پیدا کنید تا اعتماد به نفس پیدا کنید و بتوانید آن چه را که میخواهید بگیرید. - اگر مشکلتان فقط به داروخانه است میتوانید از پدر یا مادرتان کمک بگیرید تا چیزی را که میخواهید برایتان بگیرد، البته در این مرحله پدر یا مادرتان از زیر و بم زندگی شما آگاه میشود. - میتوانید مدتی در داروخانه بمانید و رصد کنید ببینید کس دیگری هم آن چیزی را که شما میخواهید میخواهد یا نه، اگر این اتفاق افتاد باید خیلی زود به داروخانه دار بگویید من هم یکی میخواهم. - یک روش دیگر این است که جنس مورد نظر را در ویترین یا قفسه داروخانه پیدا کنید و بعد با اشاره انگشت بگویید من از این میخواهم. - یک روش دیگر هم وجود دارد که البته کمی زمان میبرد و آن این است که با یک داروخانهچی رفیق بشوید و بعد صمیمی بشوید تا بتوانید در رفاقت از او درخواست کنید که آن چیزی را که میخواهید برایتان بیاورد. - از دوستان صمیمی هم در این زمینه میتوان کمک گرفت اما به یاد داشته باشید که این کار هم زندگی شما را شفافسازی میکند که زیادخوب نیست. - اما بهترین روش این است که مثا میلیونها انسان دیگر وارد داروخانه بشوید و در چشمهای داروخانهدار نگاه کنید و چیزی را که میخواهید بخرید و در مورد آن با دکتر داروخانه مشورت کنید، مثل همه. از نشریه سلامت
زندگی همین است، میخواهی بخواه میخواهی نخواه.
پرسش هفته: چرا ما نباید به هالیوود اهمیت بدهیم یا چرا مراسم اسکار برای ما مهم نیست؟ دلیل اصلی: چون ما نباید به هالیوود اهمیت بدهیم و مراسم اسکار برای ما مهم نیست. دلیل اقتصادی: چون فیلمهای آنها هم در کشور خودشان میفروشد و هم در کشور ما، اما فیلمهای ما نه در کشور خودمان میفروشد نه در آنجا. دلیل سیاسی: هر وقت آنها به سینمای معناگرای ما اهمیت دادند ما هم به سینمای پوچ توخالی آنها اهمیت میدهیم. دلیل فرهنگی: چرا باید سینمای بیتربیت هالیوود برای ما که هفت هزار سال تمدن داریم مهم باشد؟ اینها حتا در مراسم اختتامیه هم که ما دوست داریم ببینیم رعایت نمیکنند و مشکل پخش درست میکنند. دلیل هنری: هنر نزد ایرانیان است و بس. دلیل منطقی: آنها هیچ وقت فیلمهای ما را به مرحلهی نهایی راه نمیدهند. دلیل مجیدی: من یک تار موی خرس نقرهای برلین را به اسکار نمیدهم. دلیل فرهادی: همان که آقای مجیدی گفت. دلیل تاریخی: ما از همان اول هم از فیلمهای هندی بیشتر خوشمان میآمده. دلیل نظارتی: بهتر است از سینمای هالیوود خوشمان نیاید. دلیل مردمی: ما از چارچنگولی خیلی لذت میبریم و تا به حال به اتفاق خانواده سه بار این اثر وزین را دیدهایم و به کوری چشم هالیوود باز هم میبینیم. دلیل روانشناسانه: فیلمهای هالیوودی سعی میکنند با یک سری کارها روی روان ما اثر بگذارند و برخی که میروند فیلم هالیوودی میبینند آدمهای روانی هستند. دلیل ادبی: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. توصیه: این فیلمهای هالیوودی ا که رسانهي ملی پخش میکند حتما ببینید. هر چند به یوسف و زلیخای خودمان نمیرسد اما قابل تحمل است. نتیجه: شما که همهی فیلمهایتان زیر نویس دارد دیگر چرا؟ راستی دی وی دی مراسم اسکار امسال هم موجود است، مفت 800 تومان. سوال هفته: چرا نباید مرگ منوچهر احترامی را باور کنیم؟ دلیل اصلی: چون منوچهر احترامی نمرده است! دلیل اقتصادی: کدام نویسنده است که توی ده شلمرودی بنویسد که 120 ناشر از راه چاپ مجانی آن نان بخورند؟ ناشرها هنوز منتظر آثار تازهی استاد هستند. دلیل فرهنگی: با توجه به هجوم فرهنگی بیگانه اگر رسانههای غربی بفهمند احترامی از دنیا رفته است، هر چه دیجیمون و مرد عنکبوتی و بتمن دارند میفرستند پی حسنی تا دخلش را دربیاورند. دلیل هنری: مگر ما چند هنرمند مثل احترامی داریم که مفت بدهیمش ببرند آن دنیا؟ نه خیر آقا نمیدهیم، شاید بعد از 120 سال... دلیل سیاسی: احترامی و سیاست؟ دلیل تجربی: تجربه ثابت کرده است که آدمهای بزرگ هرگز نمیمیرند، مثل همین عمران صلاحی که بعد از مرگش تا حالا چند کتاب چاپ کرده است. دلیل منطقی: وقتی هیچ کس باور نمیکند ما چرا باور کنیم؟ دلیل طنازانه: این هم یکی از شوخیهای استاد است، این بار رفته پشت زمان قایم شده فکر کرده ما نمیبینمش. توصیه: حرف بچههای طنز نویس را باور نکنید آنها حتا با مرگ هم شوخی میکنند، خود استاد بیست و پنج سال است با قلب کم تپشش مرگ را گذاشته سر کار، بین خودمان باشد اما اگر مرگ کاری میتوانست بکند همان سالها پیش میکرد. نتیجه: منوچهر احترامی بین ما نیست اما زنده است. کار سختی نیست، همین شعرش را همه در وبلاگ بگذاریم: توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچکس باهاش رفیق نبود تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟ نه نمیام نه نمیام سرتو می خوای اصلاح کنی؟ نه نمی خوام نه نمی خوام کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها الاغه چرا یورتمه میری؟ دارم میرم بار ببرم دیرم شده عجله دارم الاغ خوب و نازنین سر در هوا سم بر زمین یالت بلند و پرمو دمت مثال جارو یک کمی به من سواری میدی؟ -نه که نمیدم چرا نمیدی؟ واسه اینکه من تمیزم پیش همه عزیزم اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه! غاز پرید تو استخر تو اردکی یا غازی؟ من غاز خوش زبان میای بریم به بازی؟ نه جانم چرا نمیای؟ واسه اینکه من صبح تا غروب میون آب کنار جو مشغول کار شستشو اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه در وا شد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه جیک جیک کنان گردش زنان اومدو اومد پیش حسنی جوجه کوچولو کوچول موچولو میای با من بازی کنی؟ مادرش اومد قدقدقدا برو خونتون تو رو به خدا جوجه ریزه میزه ببین چقد تمیزه؟ اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه حسنی با چشم گریون پا شد و اومد تو میدون: آی فلفلی آی قلقلی میاین با من بازی کنین؟ نه که نمیایم چرا نمیاین؟ فلفلی گفت: من و داداشم و بابام و عموم هفتهای دو بار میریم حموم اما تو چی؟ قلقلی گفت:نگاش کنین موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه حسنی دوید پیش باباش حسنی میای بریم حموم؟ میام میام سرتو میخوای اصلاح کنی؟ میخوام میخوام حسنی نگو یه دسته گل تر و تمیز و تپل مپل الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی حلقه زدن دور حسن الاغه میگفت: اگه کاری نداری بریم الاغ سواری خروسه می گفت: قوقولی قوقو قوقولی قوقو هر چی میخوای فوری بگو مرغه میگفت: حسنی برو تو کوچه بازی بکن با جوجه غاز میگفت: حسنی بیا با همدیگه بریم شنا توی ده شلمرود حسنی دیگه تنها نبود گفتم نیتم خیره. بی حرف پیش میرم تو از حق این بچه محل دفاع میكنم. رفتم تو. سی و هفت نفر تو بودن. همه پشت كامپیوتر. یكی منو شناخت كه من نشناختمش. اما پسر نوهی شوهر عمهام اونجا بود هر چی نشونی دادم به جا نیاورد. گفتن بگو. گفتم بابا این بنده خدا رو كه سایتاش رو بستین. خودشو چرا هی میبرین میارن؟ گفتن ما با خودش مشكل داریم نه با سایتش. گفتم رحمت بر شیر مادرتون پس چرا سایت رو بستین؟ یكهو عین سی و هفت نفر نگام كردن. یكیشون گفت تو وبلاگت چی مینویسی؟ گفتم یا مسیح. در مورد آفات گندم و سموم كشاورزی. گفتن دیگه ننویس. گفتم چشم. اما در مورد چی بنویسم؟ گفتن مگه مرض نوشتن داری؟ گفتم رحمت بر شیر مادرت راست گفتی. من هم بهش گفتم مرد ننویس. به فكر زن و بچهات باش. آدم از ننوشتن كه نمرده؟ مرده؟ نمرده كه؟ گفتن كسی رو میشناسی كه بنویسه؟ گفتم چی بنویسه؟ گفتن هر چی؟ گفتم والا برادرم یه چیزایی مینویسه. گفتن در مورد چی؟ گفتم تبخال و آفت و جوش و كورك و زگیل و این چیزا. دكتره پوسته بدبخت.گفتن بگو ننویسه. گفتم چشم. گفتم نسخه كه میتونه بنویسه. عین سی و هفت نفر نگام كردن. یكی گفت باز نوشت و زل زد به مانیتور. یكی دیگه گفت چی نوشت؟ یكی گفت دربارهی تجزیه و تحلیل و طراحی سیستم نوشته. یكی گفت داره تند میره. گفتم بلكم یارو حسابداری چیزیه. ها؟ عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتم میخواین بگم ننویسه. گفتن مگه میشناسین؟ گفتم نه ولی یه خدا شناس باید پیدا شه بش بگه ننویسه. بلكم مادر پیری داشته باشه. پدر مریضی داشته باشه. خواهر دم بختی داشته باشه. برا... گفتن این كه نوشتی گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد یعنی چی؟ گفتم یعنی گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد. عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتم به شیر مادرم گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد. میتونین امتحان كنین. گفتن نگفتیم ننویس. گفتم شیر مادرم حلال نیست اگه بنویسم. خواستم برم. گفتم اگه امری ندارین من برم. گفتن دیگه واسطه نشو. گفتم چشم. گفتن سر راه یه پیغام ببر واسه یكی. گفتم باید بگم ننویسه؟ گفتن بهش بگو كم كاری. بنویس. گفتم ننویس. گفتن بنویسه. گفتم چرا اون بنویسه ولی ما نه؟ عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتن لابد ما یه چیزی میدونیم. گفتم حتما شما یه چیزی میدونین. از اتاق بیرون اومدم. سه نفر منتظر بودن. یكی داشت روی كاغذ كوچكی مینوشت. جوون بود. كنارش پیرزنی نشسته بود. مادرش بود. خسته و خمیده به دستانش پسرش نگاه میكرد. لابد داشت توی دلش میگفت شیرم را حلالت نمیكنم اگر بنویسی. بیرون آمدم. سوار ماشین شدم. به سرعت به سمت نشانی حركت كردم. دور میدان افسر جلویم را گرفت. تا پیاده بشوم شروع كرد به نوشتن. به سمتش دویدم. گفتم جناب سروان ننویس... به دختری که روبرویم نشسته بود گفتم: من لرم، عادت ندارم به فضای بستهی این کافه هنر پر از دود لعنتی شما و از این موهای بلند شانه نکردهي دوست پسرت و صورت غرق آرایش خودت حالم بهم میخورد.مشکل از من بود، بیرون که آمدم باران میآمد، هدفون را فرو کردم توی گوشهایم و ملودیهای کودکیام را گوش دادم، دنگ آرشهی کمانچه در گوشم میپیچید و پیاده میرفتم،کافه هنر در دود خود غوطهور بود و من داشتم در کوچههای خرمآباد قدم میزدم. پینوشت: - مهدی که مرا کشانده بود به کافه هنر الان متواری است، ما لرها عادت داریم به برنو، به شیر مادرم مهدی که میزنم وسط پیشانیت! پرسش هفته: چرا بازیگران ما نباید در هالیوود بازی کنند؟ دلیل اصلی: چون نباید در سینمای هالیوود بازی کنند. دلیل فرهنگی: ما با تاریخ یازده هزار ساله و بلکم پانزده شانزده هزار ساله نباید در سینمای یک کشور دویست ساله بازی کنیم. دلیل اقتصادی: همین طوری هم مردم به سینمای آن طرف اقبال دارند و اگر بازیگران خودمان از این طرف بروند آنطرف بازی کنند دیگر سینمای ما ملی نخواهد شد و فیلمهایمان نخواهند فروخت. دلیل ادبی: در هالیوود در فیلمها از الفاظ بیادبی استفاده میکنند و ما نباید در آنها بازی کنیم. دلیل سیاسی: دلیل سیاسی ندارد، اصرار نکنید! دلیل هنری: در هالیوود اغلب فیلمها اکشن هستند و بزن و بکوب دارند و برای سلامتی بازیگران ما مضر هستند. دلیل ارزی: به جای بازیگران ما بروند آن جا بازی کنند باید بازیگران آن ها بیایند این جا تا هم ارز از کشور خارج نشود هم ارز وارد کشور بشود و هم بازیگران کمی آداب بازیگری و این چیزها یاد بگیرند تا ما مجبور نباشیم دائم فیلمهایشان را تدوین کنیم. دلیل تلویزیونی: این همه برای تله فیلمها در سیما خرج میکنیم که بازیگران بروند در هالیوود بازی کنند؟ دلیل قانونی: چون فعلا قانونی در این مورد وجود ندارد بازی در هالیوود بلامانع است .اما اگر... توصیه: برای بازی در هالیوود توصیهای نمیکنیم، برای بازی در سینمای خودمان هم خودتان میدانید اما به نظر میرسد بازیگر بعضی وقتها برود خاک تئاتر بخورد بهتر است تا در سینما بازی کند. نتیجه: آخرین فیلمهای روز جهان و ایران با بهترین کیفیت در پیادهروهای تهران موجود است، یک هفته جلوتر از اروپا و امریکا! همیشه سعی میكرد درباره گذشتهاش خیال پردازی كند، از گذشتهی خود هیچ نمیدانست و هر چه به خاطر میآورد مربوط به دوران شیرخوارگاه بود. روزانه هزار خیال خوب و بد به سرش میزد، وقتی در مترو كسی را با بارانی سیاه و كلاه میدید فكر میكرد پدرش سردستهی یك باند فروش كلیه بوده است و آدمهایی كه پدرش كلیه آن ها را فروخته است حالا دارند او را تعقیب میكنند تا كلیهاش را ببرند بفروشند. در خیابان وقتی كه پیرزنی از او طلب پول میكرد مادرش را مجسم میكرد كه گدایی میكرده و او را در كنار خیابان به دنیا آورده است. خیال بافیهای او به همین چیزها ختم نمیشد، روزهایی كه زیاد گرسنگی میكشید خیالات عجیبی میكرد، یقین پیدا میكرد فرزند گم شدهی یك میلیونر است، ساعتها جلوی خانهی یك آدم پولدار انتظار میكشید، چون فكر میكرد پسر اوست اما عاقبت مشت و لگدهای نگهبانان منزل حواسش را سر جا میآورد. گاهی فكر میكرد انتخاب شده است، به كلیسا میرفت و دستورات را از خداوند دریافت و اجرا میكرد اما خداوند جز دله دزدی كار دیگری به او محول نمیكرد. در مجموع آدم بدبختی بود اما كسی را در زندگی نداشت كه به حالش دل بسوزاند. كافی بود دختری در ایستگاه اتوبوس از او نشانی جایی را بپرسد، به سرعت عاشق میشد و تا برادرهای دختر دندههایش را خرد نمیكردند دست برنمیداشت. گاهی اوقات با خودش فكر میكرد پدرش گنجی را برای او به میراث گذاشته است، آن قدر به این موضوع فكر میكرد كه باورش میشد این گنج وجود دارد اما نمیدانست كجا را باید بكند. با تغییرات جامعه و اتفاقاتی كه میافتاد همسو بود. وقتی انتخابات میشد شروع میكرد به فعالیتهای سیاسی و خیال میكرد میتواند نماینده مردم بشود. وقتی جشنوارهی فیلم شروع میشد از این كه او را نمیشناسند و به سینما راه نمیدهند تعجب میكرد. شبهای زمستانی كه جایی برای خوابیدن نداشت به فرمانداری میرفت و سراغ فرماندار را میگرفت، بعد به شهرداری میرفت، بعد استانداری، بعد كلانتری، بعد تیمارستان و آن قدر به مراكز دولتی سر میزد كه صبح میشد. دیوانه نبود اما مردم او را دیوانه خطاب میكردند، یادش میآمد از همان روز اول در مدرسه بچهها به او دیوانه میگفتند اما معلمها چنین نظری درباره او نداشتند. دوران شیرخوارگاه و بعد آسایشگاه بهترین دوران زندگیاش بود. در دبیرستان معلمی داشتند به نام سایلف كه معلمها به او دیوانه میگفتند اما او مطلقا چنین نظری درباره سایلف نداشت. او و سایلف تمام مدت با هم بودند و حرفهایی میزدند، حرفهایی كه فقط خودشان میفهمیدند. سایلف در همان دوران خودكشی كرد، درحالی كه همه چیز خود را به او بخشیده بود. بعد از دبیرستان دیگر مغزش توان درس خواندن نداشت و از همان وقت دوران در به دری او شروع شد و تا حالا هم ادامه داشت. الان چند وقت است كه توی پارك مینشیند و چرت و پرت مینویسد، خودش میگوید داستان مینویسم، اما باز دارد خیال بافی میكند، داستانهایش تمام راوی دانای كل دارد، فكر میكند اگر از زایه دید سوم شخص بنویسد، مردم نمیفهمند خودش دارد داستانها را سر هم میكند و آدم فلك زدهی داستان خودش است. اما شما باور نكنید او در داستانهایش خودش را او خطاب میكند تا شما نفهمید كه اوست، حرفش را باور نكنید الان در پارك نشسته و دارد داستان مینویسد، خیال میكند چخوف است و دارد «اتاق شماره شش را مینویسد»، اما شما عاقلتر از او هستید و میدانید اوست كه دارد مینویسد. هفتهی پیش نسخهای را كه با دست از روی «یادداشتهای یك دیوانه» نوشته بود برده بود انتشاراتی در مركز مسكو تا چاپ كنند، مردك دیوانه است، سعی میكند شما را وارد داستانی مزخرف كند و نگذارد بیرون بیاید، بیچاره خیال میكند شما داستان او را تا انتها میخوانید، این هم مثل تمام خیالهایی كه میكند. در تمام زندگی نكبتبارش خیالبافی كرد و سوم شخص مفلوكی بود كه جرات ورود به دنیای پستترین شخصیت داستانهایش را هم نداشت. سایلف میگفت همینگوی مردی كرد، مرد باش و دولول را زیر چانه بگذار و راحتشو، در تمام طول دبیرستان هفتهای هفت بار خودكشی میكرد، اما در خیال خود. این روزها همینطور كه دارد خوانندگان داستانهایش را فریب میدهد خیال برش داشته كه نیكول كیدمن است، تمام عناصر خیالش به جا و درست است جز یك مورد اساسی كه آزارش میدهد، به شدت برایش نگرانم، برجستگیهای بدنش با خیالش همخوانی ندارد. دیروز آخر یكی از داستانهایش نوشته بود: «همینگوی مرد بود، من نیكول كیدمنم، چرا شما از یك خانم باردار انتظار دارید خودكشی كند؟» سوال هفته: چرا بر روی پیرهن تیم ملی ماکارونی تبلیغ شد؟ دلیل غذایی: ماکارونی برای ورزشکاران مفید است و نقش آن بر روی پیرهن به تیم امید میدهد و تیم مقابل را از حال میبرد. دلیل فرهنگی: دلیل فرهنگی ندارد و اتفاقا ماکارونی عنصری ضد فرهنگی و ایتالیایی است اما بهرحال کلاس آن از دیزی بالاتر است و همان بهتر که مسئولان کباب کوبیده را تبلیغ نکردند. دلیل ادبی: وقتی روی ماشین ملی نام مینیاتور میگذارند تبلیغ پیرهن تیم ملی هم باید ماکارونی باشد. دلیل انتخاباتی: دیده شده در بعضی از جلسههای انتخاباتی به مردم ماکارونی میدهند و این دلیلی است برای اهمیت بحث ماکارونی. دلیل تاریخی: در تاریخ دیده شده بعضی تیمها از گلکلم، خیارشور و کاهو سکنجبین هم برای تبلیغ استفاده کردهاند. دلیل اصلی: فدراسیون باید برای خودش درآمدزایی کند حالا به هر طریقی. دلیل دایی: مهم کسب نتیجه و صعود به جامجهانی است که من این امانت را شده با ماکارونی به جام جهانی میبرم. دلیل کفاشیان: بنده روحم هم از این ماکارونی خبر نداشته است. دلیل فردوسیپور: ما منتظریم از شما حرف حساب بشنویم. دلیل خانوادگی: جمع شدن خانوادهها برای خوردن ماکارونی دور هم باعث تقویت بنیان خانواده میشود. دلیل تجربی: تجربه ثابت کرده است از این پولها در ورزش زیاد جا به جا میشود. دلیل اقتصادی: بهتر است به جای تبلیغ راستهی گوسفندی ماکارونی را تبلیغ کنیم که همه میتوانند بخرند، چون تیم ملی متعلق به همه مردم است. دلیل منطقی: شما جای ما بودید از بین لنت ترمز، ضدیخ، پفک نمکی، مایع ظرفشویی و ماکارونی کدام یک را برای تبلیغ انتخاب میکردید که آبرومندتر باشد؟ توصیه: توصیه میکنیم هنگام تماشای دیدار بعدی تیم ملی منتظر شگفتیهای دیگری باشد که این شگفتیها بحث تبلیغات ورزشی را دچار دگرگونی خواهد کرد. نتیجه: ما از داستان ماکارونی و تیم ملی نتیجه میگیرم که آن چه مهم است کسب نتیجه است و وقتی تیم با ماکارونی نتیجه میگیرد وای به آن روزی که تبلیغ شیشلیک با روغن محلی و دوغ گازدار روی آن نقش ببندد، آن وقت برزیل را در خانه گل باران میکنیم. دلایل اینکه مترو از تئاتر شهر مهمتر است و قضیه ترکهای مترو ربطی به مدیریت فعلی شهرداری ندارد: دلیل تاریخی: گویا در این موضوع باید از مسئولین گذشته شهرداری سوال شود. آقای قالیباف آن وقت در نیروی انتظامی بودند و البته به طرح امنیت اجتماعی و این چیزها اعتقاد نداشتند. دلیل انتخاباتی: مترو مهمتر است چون بدون تئاتر میشود زندگی کرد ولی بدون مترو مردم از زیر زمین به سطح میآیند و تجمع میکنند و...و البته از بین شهرداری و ارشاد هر کدام بتواند ترکها را به گردن دیگری بیندازد رای بیشتری از مردم میگیرد. دلیل مهندسی: مترو در پاریس چهل بار از فیها خالدون مراکز فرهنگی و هنری میگذرد اما هیچ جایشان ترک برنمیدارد. دلیل سیاسی: مترو در فعالیتهای سیاسی بیشتر به درد میخورد و در مواقع حساس امکان جا به جایی رای دهندگان را دارد. دلیل هنری: در مترو دو برابر مراکز هنری آثار هنری وجود دارد و به علاوه در مترو میتوان سالن تئاتر ایجاد کرد اما در تئاتر نمیشود مترو راه انداخت. دلیل فرهنگی: در تئاتر شهر فقط میشود نمایش یا موسیقی اجرا کرد اما در مترو خیلی کارهای فرهنگی دیگر میکنند که عمری نمیشود در سالن تئاتر انجام داد. دلیل اقتصادی: مردم پول مترو را میتوانند پرداخت کنند اما هزینه بلیت تئاتر را نه. دلیل علمی: از نظر علمی مترو همیشه میتواند از تئاتر عبور کند اما تئاترها هیچ وقت نمیتوانند از مترو عبور کنند و این ویژگی منحصر به فرد مترو است. دلیل ورزشی: مترو بیشتر به درد لیدرهای آبی و قرمز میخورد تا تئاتر چون کرکری خواندن در مترو در مسیر استادیوم بسیار لذت بخش است. دلیل فلسفی: مترو تقدم ذاتی و علی بر تئاتر دارد زیرا در تسلل علل باید مترو باشد تا آدم به تئاتر برسد، یعنی طریقت از راه مترو میسر میشود و حصول غایی نتیجه به رویت نمایش. دلیل بی ادبی: در مترو بلوتوثهای خوبی روشن است که همه حامل مسائل اخلاقی و آموزنده است. توصیه: تا اطلاع ثانوی به محدودهی چهارراه ولی عصر نزدیک نشوید که بسیار خطرناک است، چون به علاوهی خطر ریزش، ممکن است به جرم فعالیت علیه منافع شهرداری از سوی عناصر شهرداری یا اقدام بر علیه منافع ارشاد از سوی عناصر ارشاد بازداشت بشوید. نتیجه: مترو از تئاتر مهمتر است و 120٪ از مردم هم در نظر سنجی که دیروز انجام شده به لزوم وجود مترو و تخریب تئاتر شهر رای دادهاند. به نقل از گل آقا: یکشنبه 8 دیماه، یک ربع - نیم ساعتی از ساعت چهار عصر گذشته بود که برنامه نقد کتاب طنز "از یادداشتهای یک استعداد درک نشده" با حضور نویسنده آن،منوچهر احترامی و رضا ساکی(در کسوت مجری مراسم) آغاز شد. در ابتدای بیست و سومین نشست دگر خند (که به همت دفتر طنز حوزه هنری ودر تالار اندیشه این حوزه برگزار شد) علی زراندوز درباره روند شکل گیری کتابش توضیحاتی ارایه داد، از جمله آن که از یادداشتهای یک استعداد درک نشده نام ستون طنزی بوده که از سال 1381 تا 1386 در ماهنامه گل آقا چاپ می شده و کتاب حاضر بخشی از مطالب چاپ شده این ستون است که از جنبه های روزمرگی مطالب ژورنالیستی فاصله و قابلیت ماندگاری در قالب کتاب را داشته است. در ادامه منوچهر احترامی با عبارت : حالا برویم سراغ چوب و فلک و نقد کتاب(!)درباره این مجموعه گفت : نخ تسبیحی که نویسنده برای مرتبط کردن ستونش در طول زمان استفاده کرده شخصیتهای معروف است. در این مجموعه حدود 120 شخصیت وجود دارد که دامنه اش از هنرپیشه های سینما گرفته تا فلاسفه و سیاستمداران گسترده است. البته من غصه می خورم چرا مثلا حضرت آدم در این مجموعه نبود. حسن بزرگ این کار این است که یک دیوانه خانه را از چشم یک آدم بی طرف عاقلی که البته خودش هم کمی اشکال دارد می بیندو مسایل را جدی می بیند. ما این را در رمانهای نوی آمریکایی و اروپایی داريم ، مثل آقاي براتيگان يا همينگوي كه چنين فلسفه رواقي تلخي را ارائه مي كردند. چرا مردم سریال یوسف را دوست دارند : دلیل اصلی: زلیخا به تنهایی برای جذب مخاطب برای این مجموعه کافی است. دلیل فرهنگی: چون مردم به رسانههای خارجی اصلا نگاه نمیکنند در آن ساعت خاص فقط یوسف میبینند. دلیل تجربی: تجربه ثابت کرده است آمار در صدا و سیما همیشه نجومی است و مخاطبها از همه جای سازمان راضیاند. دلیل هنری: به گفتهی کارشناسان ترکیب رنگها و گریمها در این سریال فوقالعاده و بازیها همه در سطح هالیوود است. دلیل تلویزیونی: چون در ساعت پخش یوسف، تلویزیون چیز دیگری ندارد مردم مجبورند یوسف ببینند. دلیل ورزشی: چون در ساعت پخش یوسف شبکه سه فوتبال زنده ندارد، استقلالیها و پرسپولیسیها مجبورند یوسف ببینند. دلیل اقتصادی: وقتی برای ساخت یوسف دهمیلیارد خرج میشود، مردم مینشینند ببینند این پولها چگونه خرج شده است پس مخاطبش میشوند و بعد وسوسه زلیخا نمیگذارد از پای تلویزیون بلند شوند. دلیل روانشناسانه: مردم اگر هم دوست نداشته باشند سریال را ببینند به محض اینکه کسی میگوید "زلیخا" مینشینند پای تلویزیون. دلیل سیاسی: مردم میدانند یوسف عاقبت عزیز مصر میشود و آرای خاموش مصریان را جمع میکند، پس مینشینند تا ببینند بعد از انتخابات چه میشود؟ دلیل الکی: آقای سلحشور فیلم بسیار خوبی ساخته است. دلیل ادبی: یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد / آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود. دلیل سینمایی: انصافا که دیدن سریال یوسف بسیار بهتر از دیدن فیلمهایی مثل دلداده و ده رقمی است.خوشبختانه مردم کمتر سینما میروند وگرنه بعضی فیلمها چنان روح و روان مخاطب را خراب میکند که صد تا سریال یوسف هم نمیتواند آدم را به راه راست برگرداند. تحقیقات نشان میدهد مخاطبان فیلمهای فلهای و مبتذل سینما هنگام دیدن سریال یوسف طرف دار و دستهی ((آمون))ها را میگیرند.بلا به دور. توصیه: توصیه میشود این سریال همزمان از شبکههای دیگر در ساعتهای مختلف بازپخش بشود تا مردم از دیدن چند بارهی آن لذت ببرند. نتیجه: با توجه به اینکه سیصد و چهل کشور خواستار خرید مجموعه یوسف هستند و آمار نشان می دهد که میزان رضایت مخاطبان از این سریال 110٪ است دیگر حرفی برای گفتن نداریم و شما را به دیدن ادامه سریال دعوت میکنیم.
به عنوان یک مخاطب طنز نه طنز نویس، حرفهایی در مورد عملکرد "گلآقا" دارم، به ویژه در مورد رو جلدهایش که شاید بیشترین حساسیت را در پی داشته است. شاید میشد کمی در بحث کاریکاتور دوستان آهستهتر رفت، شاید. البته ما که از نوع فشارها بیخبریم و نمیدانیم چه بر سر گلنسا آوردهاند بهتر است فقط همدردی کنیم و فریاد بکشیم که چرا اینطور شد. بهرحال تعطیلی هر نشریهای دردناک است و تعطیلی تنها نشریهی طنز مملکت حافظ و عبید دردناکتر. بسیار متاسفم برای "گلآقایمان" که دیگر نیست و بسیار متاسفتر برای قشر روشنفکر مردهشور بردهی ایرانی که حاضرند برای هر موضوع سیاسی ت خ م ی بلوا به پا کنند و برای "شهروند امروز" و چه چه گریبان چاک کنند اما برای گلآقای مظلوم هیچ صدایی از آنها به گوش نمیرسد. تعارف نداریم که مملکت به سمت انتخابات میرود و فعلا همه چیز تعطیل است. چه خوشبختیم ما، که نه در کیهان برایمان گریه میکنند نه در اعتماد ملی و کارگزاران. گور پدر روزگار! این افتخار هم نصیب شما آقای وزیر، گل آقا در زمان شما نابود شد! تبریک...
چرا ده هزار معلم حق التدریسی به استخدام آموزش و پرورش در میآیند: دلیل اصلی: معلمهای حق التدریسی را آموزش پرورش باید رسمی کند نه وزارت بهداشت یا نیروی انتظامی. دلیل انتخاباتی: ای معلم حق التدریسی که حالا رسمی شدهای بدان و آگاه باش که رای تو در انتخابات آینده خیلی تاثیرگذار است. دلیل فرهنگی: معلمها همان فرهنگیان هستند و برای جذب آنها چه دلیلی از این بهتر. دلیل تاریخی: تاریخ به ما نشان داده است که معلمها را هر چه زودتر دریابیم بهتر است چون معلمها بعضی وقتها بد عصبانی میشوند. دلیل قانونی: رییس مجلس میگوید استیضاح حق نمایندگان است، هر چند که ده هزار معلم حق التدریسی استخدام شده باشند. دلیل سیاسی: این معلمها مربوط به دورههای گذشته بودهاند که استخدام نشده بودند اما حالا استخدام شدهاند. دلیل هنری: استخدام ده نفر معلم هم هنر میخواهد چه رسد به ده هزار نفر. دلیل منطقهای: ما الان رکورد دار استخدام معلمهای حق التدریسی در منطقه هستیم. دلیل اقتصادی: اگر میشد این معلمها حالا حالا استخدام نشوند خیلی خوب بود، اما نشد! دلیل علمی: معلمهای رسمی بهتر درس میدهند و در نتیجه علم جامعه بالا میرود. دلیل ادبی: گر ما ز سر بریده میترسیدیم/ در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم. توصیه: معلمی شغل خوبی است اما دردسرهای مربوط به خودش را دارد. برخی که بیکار هستند آرزوی معلم شدن را دارند و در خیال خود به وضع معلمها که حقوق ثابت و بیمه دارند و کلاس خصوصی درس میدهند غبطه میخورند. در مقابل معلمها که حقوق ثابت و بیمه دارند و کلاس خصوصی درس میدهند از وضع خود ناراضیاند و آرزو دارند مثل کارمندان شرکت نفت باشند. در مقابل کارمندان شرکت نفت که حقوق ثابت و بیمه خانهی سازمانی آنچنانی، آرزو دارند مثل تاجرها باشند و در مقابل تاجرها...پس ما توصیه میکنیم هرجا معلم حقالتدریسی خواستند بلافاصه ورقه را امضا کنید. نتیجه: آن قدیم بود که چوب معلم طفل گریز پا را به مکتب میآورد، اما امروز این بحث حقوق است که معلم و چوب و طفل گریزپا را دور هم جمع میکند، در ضمن جمعهها فقط کلاس خصوصی دایر است، لطفا سوال نفرمایید. ماركف اگرچه در اتاق خود مشغول مصاحبه با مادام بالی بود اما نمیتوانست نسبت به اتفاقاتی كه در اتاق سردبیری در جریان بود، بیتفاوت باشد. لیاخف از یك ساعت پیش وارد اتاق یریاز سردبیر روزنامه شده بود و با او بحث میكرد. ماركف همینطور كه از مادام بالی در مورد غذای مورد علاقهاش سوال میپرسید، نگاهاش به اتاق شیشهای یریاز بود. بحث یریاز و لیاخف داشت به جاهای باریك كشیده میشد و صدای بگو مگوی آنها از پشت درهای بسته شنیده میشد. یریاز خشمگین روی میز خم شده بود و عربده میكشید و با مشت روی میز میزد و در مقابل لیاخف كمی آرامتر دستاناش را دور سرش گرفته بود و با صدای بلند كلماتی را تكرار میكرد. ماركف كه میدید همین الان است كه یكی از مشتهای یریاز به جای میز روی صورت لیاخف فرود بیاید، از مادام بالی عذر خواهی كرد و وارد اتاق یریاز شد. بعد از ماركف، نابیقف كه علاقه خاصی به مادام بالی داشت وارد اتاق شد و مصاحبه را با او ادامه داد. آن دو مدتی بعد برای ادامه مصاحبه از دفتر روزنامه خارج شدند كه این روالی عادی برای تنظیم یك مصاحبهی جنجالی بود. شعرهاي طنز ابوالفضل زرويي نصرآباد در كتاب «اصل مطلب» با حضور علي موسوي گرمارودي بررسي شد. به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در هشتمين نشست دگرخند كه روز يكشنبه (هفدهم آذرماه) در حوزهي هنري برگزار شد، سيدعلي موسوي گرمارودي در سخناني گفت: مهمترين مقدمه براي شروع، اينكه من دربارهي طنز، آن هم طنز شيرين زرويي، حرف بزنم، كه خودش يك نوع طنز است. او در ادامه افزود: بدون هيچ مداهنهاي در نقيضهي نثر، «تذكرةالمقامات» زرويي از بهترين آثار بهوجود آمده در طنز ماست. اين شاعر سپس با مقايسهي اين اثر ابوالفضل زرويي نصرآباد با آثار فريدون توللي و ميرزا محمدعلي مذهب اصفهاني، توضيح داد: در مقالهاي كه قبلا نوشتم، اين كتاب را با «تذكرهي يخچاليه»ي اصفهاني و از سوي ديگر، با كساني كه كار نقيضهي نثر داشتهاند، مقايسه كردم. تذكرهي زرويي از ديگران بهتر شده؛ چون سعي كرده از روزمرگي موضوعي بگذرد و به حوزههاي عموميتر، ماندنيتر و خواندنيتر راه يابد؛ يعني كار خود را به دورهاي خاص وابسته نكرده است. اما در ميان آثار طنز تا مقطعي، «التفاصيل» فريدون توللي ماند؛ ولي بيمداهنه، كار زرويي از «التفاصيل» جلوتر است؛ به خاطر قوت قلم او، پختگي و شستهرفتگياش. موسوي گرمارودي همچنين افزود: در «تذكرةالمقامات» افراد فقط بهانهاي هستند براي قلمفرسايي و نشان دادن هنر نويسندهاش. او در ادامه گفت: در «اصل مطلب» زرويي در حوزهي شعر، شيوايي، زبان و بيان زيبا را ميبينيم. اين شاعر و مترجم سپس مقدمهاي را كه بر كتاب «اصل مطلب» نوشته است، خواند و يادآور شد: بيهيچ تعارف، زرويي امروز از خوشقريحهترين طنزنويسان ايران است. تا روانشاد عمران صلاحي زنده بود، فضل تقدم و حتا تقدم فضل در طنز، با او بود و اينك جاي خالي او را زرويي پر خواهد كرد. وي در ادامه افزود: طنز هم مثل شعر بخش دروني و بيروني دارد. قريحه، بخش دروني طنز است و مثل شعر با كوشش بهدست نميآيد؛ مثل چشمه بايد بجوشد. اين قريحه را اگر نپروراني، ميخشكد. نمونهي روشن، اوحدي مراغهاي كه ذوق طنز داشته؛ اما آنرا نپرورانده است. زرويي هم قريحهي طنز دارد و هم به پرورش آن توجه دارد و «تذكرةالمقامات» را كه در سال 1376 منتشر كرد، نشان داد كه از استوارترين و ماندنيترين نقيضههاي بهوجودآمده در تاريخ طنز كشور است. گرمارودي عنوان كرد: اين كتاب گرتهبرداري طنزآميز و استادانهاي از ساختار نثر شاهكارهاي قرن ششم يعني از «تاريخ بيهقي» تا «كليله و دمنه» است. شبيهترين اثر به «تذكرةالمقامات»، «التفاصيل» توللي است؛ هم به لحاظ استحكام بيان ادبي و قوت و قدرت و هم از جنبهي پاروديك و گرتهبرداري از آثار نثر گذشتگان؛ اما بيهيچ مداهنه، با «تذكرةالمقامات» قابل مقايسه نيست؛ چون در لطف، شيريني، طنزآلودگي، قوت و نيز احاطه به چم و خمهاي زبان نثر گذشتگان، زرويي پيشتر است. اين شاعر اضافه كرد: زرويي در «اصل مطلب»، طنازي و شاعري را با هم جمع كرده است. او شاعر است و شاعر خوبي است و همين كه براي اين مثنوي بلند، وزن خوشركابي مثل بحر خفيف مخبون محذوف يعني فاعلات مفاعلن فعلن را استفاده كرده، نشانهي ذوق فطري اوست. موسوي گرمارودي سپس با اشاره به اينكه بزرگترين آفت ژورناليسم، روزمرگي است، گفت: مطلبي كه با شتاب همراه باشد، ماندني نيست. كار چشمگير زرويي در اين بوده كه كوشش كرده تا خود را از سلطهي ژورناليسم برهاند و همين خوراك هرروزه را ماندني كند و غالبا هم موفق بوده است؛ هر چند كه طنز در برخي جاها به پوستهي زبان و لحن محدود ميشود و در جايي ميكوشد تا در ساختار دروني مطلب نيز با استفاده از پارادوكس سقراطي، طنز را به زير پوست مطلب هم تزريق كند. او همچنين متذكر شد: از راههاي هوشمندانهاي كه زرويي براي رهايي از روزمرگي ژورناليسم انديشيده، توجه به مطالب متنوعي است كه در بشر، عمومي و دائمي هستند و اگر زرويي ناگزير نبود كه اين مثنوي بلند را براي امرار معاش، به حكم اين روزگار فاني روز به روز كوك كند، شايد اين اثر ماندنيتر هم ميشد، كه البته هست. در ادامه و پيش از سخنان ابوالفضل زرويي نصرآباد، رضا ساكي در سخناني گفت: «اصل مطلب» يك فصل و تاريخي در آينده خواهد شد كه بتوان شعر طنز را به قبل و بعد از اين كتاب تقسيم كرد؛ چون زرويي در اين اثر همه كاري كرده است؛ در طنز، فرم، وزن و زبان. زرويي نصرآباد نيز در پاسخ به اين پرسش كه آيا زماني كه اين شعرها را مينوشته، به فكر كتاب كردنشان بوده است و اينكه چطور ميتوان در طنز به دغدغههاي عمومي بشر رسيد، اظهار داشت: بله قصد چاپ كتاب را داشتم. يكسري چيزها هستند به مرور در ذهن رسوب ميكنند و اصلا جزو دغدغهها نيستند. اينكه از قبل، مانيفستي داشته باشم، نبوده است. اين حاصل يك تجربهي شخصي بوده كه شايد هم برخيها از آن ايراد بگيرند و بگويند طنز ژورناليستي طنزي است كه به مسائل روزمرهي مردم بپردازد و دليلي ندارد كه دغدغههاي درشت را در روزنامهها آورد. او ادامه داد: احساس كردم از يك مقطعي در ادبيات ژورناليستيمان، طنز ما يا برخي جاها خيلي تندرو شده يا گاهي انشعاباتي پيدا كرده است و من طنزنويس گاهي سردرگم ميشوم كه كدام كار طنز است. در اين دوره، اينقدر نگاه ما سياسي بوده و توجهمان بهسوي علم سياست رفته كه طنز ما سياستزده شده و فكر ميكنم اگر در طنزمان اسم رييسجمهور بيايد يا اسم باراك اوباما، همه توجه ميكنند و سياستزدگي آفت بزرگي است. نويسندهي كتاب «افسانههاي امروزي» گفت: در آن زمان كه مينوشتم، احساس كردم طنز اجتماعي بيشتر از طنز سياسي پاسخگوست. اما قبل از اينكه دربارهي مطلبي، طنز بنويسيم، بايد مطالعه كنيم. تا من ندانم ضرورت انرژي هستهيي چيست و اصلا خودش چيست، اجازه ندارم دربارهاش اظهارنظر كنم. در ادامه، موسوي گرمارودي دربارهي ساختار كتاب «اصل مطلب» گفت: اين اثر نظم است. بخش مهمي از شعر به قريحهي درون مربوط است. همانطور كه در حوزهي موسيقي هم يك بخش قريحه داريم و يك بخش كوشش. و اين بخش دوم است كه استادي مثل شجريان را براي تمام تاريخ موسيقي ما ساخته است و او را از بقيهي خوشصداها جدا ميكند. وقتي زرويي نثر و نظمي مينويسد كه آنرا به هر كس نشان دهيم، ميگويد از كار توللي بهتر است؛ پس يعني همينطوري بهدست نيامده است. او از «شاهنامه»ي ابومنصوري خوانده تا «كليله و دمنه» و به اين پاراديها رسيده است. براي «گلستان» هم نقيضه دارد و چهقدر خوب هم از عهدهاش برآمده است. يقينا كوشش در كنار قريحه بايد باشد تا به جايي كه الآن هست، برسد. سپس زرويي در پاسخ به اينكه در شعر شما همه موضوعي پيدا ميشود، گفت: به هرحال اگر چه سوژهها را خود ما انتخاب ميكنيم؛ اما بايد به خاصيت آيينگي توجه كرد. اگر شعري، چه جدي و چه غيرجدي، سروده شود و هيچ نشانهاي از زمانهي سرايندهاش در آن نباشد، پس شعر من نوعي با شعر قاجار چه فاصلهاي دارد. يكسري جاي پا بايد وجود داشته باشد. گرمارودي هم گفت: اين همان گذرگاه باريكي است كه ذوق فطري رهنمونش ميشود و حتا افرادي را داريم كه از كلمات فاخر در طنزشان استفاده ميكنند؛ اما موفق نيستند. ذوق اصلي طنز همان شيريني است كه بايد در وجود شخص نهادينه باشد. اين ذوق فطري يعني كه از هر چيزي ميتراود. او با اشاره به بخشي از كتاب در صفحهي 38، گفت: دريغ بر خودم كه او ميتواند شعري با حفظ لنگرهاي فخامتي كه زبان و شعرمان دارد، بگويد و خوشبختانه اين منحصر به او نيست و هم در پيشكسوتها هست و هم در جوانترها كه سرمشق ميگيرند. اين شاعر افزود: مهندسي طنز امروز و مصالحش، مصالح طنز دورهي قاجاريه نيست؛ اما هنجارها بايد رعايت شود. زرويي نيز در پايان گفت: از نظر من، قالب مهم است و بيشترين وقتم را در نوشتن يك اثر جديد، قالب ميگيرد. از سوي ديگر، پرداختن به اعتقاد قلبيام را نيز مدنظر دارم و اينكه كار فرمايشي نشود. او افزود: وقتي طنز مينويسيم، بايد بدانيم مرز باريكي با هجو دارد. اگر كسي كه من طنزنويس هجوش ميكنم، قابل اصلاح نيست؛ اما به هر حال موجودي است كه در اين شرايط بايد تحملش كنم؛ پس بهگونهاي بايد اصلاحش كنم. يا بايد وجودش را بپذيرم و يا از اين خانه بروم. بايد ببينم با چه شرايطي ميتوانم به آن نزديك شوم. من يا پسرخالهي حكومت ميشوم يا معاندش؛ ولي به هر حال نميتوانم آنرا ساقط كنم. يا قواعد طنز را پذيرفتهام كه در آن براي براندازي كار نميكنم، يا نه. نقاط ضعف و قوت را ميبينم و گوشزد ميكنم. اينجور جاها بايد برادري خود را ثابت كنم. رضا ساكي معتقد است: در حال حاضر، طنز سياسي غالب نيست؛ اما در طنزمان، محتواي سياسي داريم. اين طنزپرداز در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دربارهي گرايش طنزپردازان به طنز اجتماعي و فرهنگي در مقابل طنز سياسي، در توضيحاتي اضافه كرد: اگر بخواهيم از ديدگاه مطبوعاتي ببينيم، در صداوسيما، طنز اجتماعي وجود دارد؛ حتا ميشود گفت با ديدي نسبتا فرهنگي، و اتفاقا طنزي كه در مطبوعات ما در حال كار است، سمت و سويش اين است كه ميگويد برويم به سمت نقد حركت مردم. او افزود: زماني نياز داريم طنز را حفظ كنيم و باشد. در فضاي نزديك انتخابات كه عرصه بر طنز تنگ ميشود، از بهترين روشها، پرداختن به رفتار مردم است و با اين طنز، به نظر ميرسد ستونها و برنامههاي طنز زنده ميمانند؛ يعني داشتنش بهتر از نداشتنش است. طنز بايد به صورت محتوايي همواره وجود داشته است. هميشه بايد در طنز به رفتارهاي مردم مثل رياكاري بپردازيم و در كنار آن هم به رفتارهاي سياستمداران؛ پس اين دو بايد در كنار هم باشند؛ نه افراط و نه تفريط. وي همچنين گفت: نميدانم چه تعريفي براي طنز سياسي داريم. آيا طنزي كه دربارهي سياستمداران يا دربارهي تصميماتشان نوشته ميشود، طنز سياسي است؛ اما ما اينرا به صورت حرفهيي نداشتهايم و اگر داشتهايم، سياست را از دريچهي فرهنگ و جامعه نگاه كردهايم و در رسانههاي جمعي و عمومي هم طنز سياسي به آن صورت نداشتهايم و فضايش هم فراهم نبوده و فقط به شبهاي شعر و محيطهاي وبلاگي با جمعيتهاي اندك محدود بوده است. طنز سياسي در لايههاي پنهان جامعه هست و طنزپردازها كار خود را انجام ميدهند؛ اما فضايي براي ارائهاش وجود ندارد. ساكي در ادامه عنوان كرد: در حال حاضر، طنز سياسي غالب نيست؛ اما محتواي سياسي در طنزمان غالب است. طنز سياسي نداريم؛ اما محتواي سياسي داريم و طنز سياسيمان هم مثل سالهاي گذشته نيست؛ در نهايت به يك معاون وزير برميخورد يا يك اداره. سياست در همهي جنبههاي زندگي هست و گاهي نميتوان تفاوت و مرزي قائل شد؛ اما گاهي وقتها كه واقعا نميشود چيزي نوشت كه به مسؤولان اجرايي برگردد، بهترين چيز اين است كه مطلبي بنويسيم كه به مردم برگردد؛ هرچند نقد رفتار ناپسند مردم و صفات مذموم جزو موضوعات هميشگي طنز بوده؛ همانطور كه نقد رفتار سياستمدارها هم از موضوعات دائمي طنز بوده است. او يادآور شد: طنز وقتي به جايي وارد ميشود، براي اصلاح كاستيها وارد ميشود و حالا اين ميتواند در رفتار هر دو بخش باشد. اما بعضي وقتها بهتر است دربارهي رفتار مردم باشد؛ چون براي طنز سياسي و نقد رفتار سياسيون، فضا باز نيست. بايد از سياستزدگي طنز هم به دور باشيم؛ مثل سالهاي دولت اصلاحات كه طنز فقط جنبهي سياسي داشت و قصد ريشهكني؛ تا اصلاح، كه اين درست نيست و ما در افراط و تفريط گير ميافتيم. طنزپرداز به عنوان يك مصلح اجتماعي بايد به كاستيها بپردازد و ببيند كجا به تشر زدن نياز دارد، برود و با آن مسأله شوخي كند و به بيان پيامش در قالب شوخي بپردازد. رضا ساكي در پايان گفت: هرچه به انتخابات نزديكتر ميشويم، چه در راديو و تلويزيون و چه در رسانههاي مكتوب، حساسيت ستونها و آيتمهاي طنز بالا ميرود و بهتر است اينها عاري از هرگونه فضاي سياسي باشد، تا شاهد حضور سالم طنز باشيم؛ نه شاهد تعطيلي چندماههاش. |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
>> این نوشتهی نبوی را حتما بخوانید.
>> سیب گاز زده کنار خیابان «سهراب» اگر می دید چهل روز عزای عمومی اعلام می کرد >> خنديدن به جهان >> رويكرد صداوسيما به برنامههاي طنز جدي نيست >> هفتآسمان مجاز فرهنگ و هنر(31) >> شکر خند این ماه برگزار نمی شود به سلامتی! >> این آقا طنز فروشی می کند. >> بی اشکال نبوده و نیستیم. >> دیگر هیچ چیز بوی انسان نمی دهد. >> دعوا دعوا. >> شب موسيقي در راديو پيام شب مضراب وحنجره وتعريف. >> عزت ایرانی یا خلیج عربی ؟! >> میداد شعار پشت هم در نطقش. >> معلم ها از شادی به خیابان ها ریخته اند. >> تئاتر شهر تهران نابود باید گردد. تمام پیوندها هفتان
آرشیو مطالب
دی 1388
آذر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 امکانات
|
||||
Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com