| عبید شاکی |
تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب
|
درباره وبلاگ
![]()
... اما حاجی آقا فقط یک داستان سیاسی نیست، مسائلی چون تعداد زوجات و اوضاع خدمتکاران منزل حاجی آقا و رشوه خواری و دروغ و تزویر همه از عناصری هستند که هدایت با آنها شوخی می کند. شکل و شمایل حاجی آقا و تعابیری که هدایت در لحظه لحظه داستان از واکنش های او و حالات چهره اش می دهد و دردی که امان او را بریده و نشیمنگاه او را دچار عذاب کرده است از عناصر دیگر شوخی در حاجی آقاست. جمله معروف «توی دنیا دو طبقه مردم هستند به چاپ و چاپیده، اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی...» که از زبان حاجی آقا صادر می شود طنز تلخ و روش استعمار مردم به دست امثال حاجی آقاست، جمله ای که شاید مانیفست زندگی بسیاری از مردم و دولت ها و حکومت ها باشد، و حقیقت تلخی از مناسبات آدم ها...
طنازان
دست دوم
دفتر طنز حوزه ي هنري موسسه ي گل آقا عباس حسين نژاد مهدي استاد احمد شهرام شهيدي آرمين سنقري جان عشاق گرگ بيابان منبع موثق ناصر فيض رضا رفيع ارمغان زمان فشمی رويا صدر اتاق زابغر لينك آي طنز بوالفضول الشعرا خاگينه ستون آزاد اميد مهدي نژاد وقايع ابن محمود انجمن طنز محمود فرجامي مرد رند خران دو عالم حامد مراديان ارژنگ حاتمي جلال سميعي وب خند حالنامه زهرا دري راشد انصاري مهرداد صدقي علي زراندوز شكوفه موسوي طنز فروش فاضل تركمن فاطمه صداقتی فرامرز اکرمیه آمار وبلاگ
|
سه نفر دور میز نشسته بودند و یک ریز حرف می زدند. این سه نفر عبارت بودند از تانسون مدیر کل اداره ثبت گزاراشات واصله، مجیک رییس دایره بایگانی گزارشات واصله و والترز متصدی حمل گزارشات واصله از دفتر مدیر کل به دایره بایگانی! رستوران کبک وحشی پاتوق دائم آنها بود که بعد از فراغت از کار نیم ساعتی را آنجا استراحت می کردند و البته حرف می زدند! آن هم از هر دری. از ورزش گرفته تا اقتصاد تا بحران تبت و گرانی مرغ و سفر به ماه و حقوق و اضافه کاری و ادبیات و شعر و ازدواج و طلاق و ... . انگار که اگر روزی نیم ساعت از این حرفها نزنند روزشان تمام نمی شوند! البته اغلب مردم در رستوران یا بهتر بگوییم کافه کبک وخشی حرف می زنند ولی حرفهای هیچکدام به عقیده الفی گارسن رستوران از هر دری و دری وری نبود! با خودش گفت: تا من باشم دیگر به کسی دل نبندم!بعد تمام آن چه را روبرویش بود سوزاند، از خرس ولنتاین دی تا زیرپوشی که شب تولد به تن نداشت.حالا فقط خودش مانده بود و حلقه ای که هر چه می کرد نمی سوخت! با احترام به هاینریش بل و داستان میراث اش تمام میدان زیر آتش سنگین توپخانه دشمن بود، سربازها یکی یکی کشته می شدند. لشکر از سمت شمال کمی پیشروی کرده بود و نزدیک بود که نیروی کمکی برسد. فرمانده «ماروس فرای» خسته و زخمی روی خاکریز افتاده بود و سعی می کرد در آخرین لحظات لشگر را فرماندهی کند. ماروس نگاهی به میدان می انداخت و با فریاد دستوراتی می داد و بعد سرش را می انداخت پایین و شروع می کرد به نوشتن! سربرگی کثیف و پاره را از میان کاغذهای در حال سوختن انبار نجات داده بود تا جواب آخرین نامه ای را از ستاد مشترک ارتش در مورد لشگر تحت فرماندهی اش دریافت کرده بود بدهد. لحظه ای گلوله تانک به شیب بالای خاکزیر خورد و کوهی از خاک را روی ماروس ریخت اما ماروس به حالت بچه ای که در جنین باشد ورق کاغد را روی سینه گذاشت و همانطور ماند تا آسیبی به نامه نرسد. ماروس موقیعت خود را کمی تغییر داد و بعد از صدور چند فرمان، خود را آماده کرد تا مهم ترین بخش نامه را بنویسد، اما قبل از نوشتن یک بار دیگر آن چه را نوشته بود دوباره خواند: هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد. جان خارین معلم سی و یک ساله دبیرستان احساس بدی داشت! دهانش تلخ شده بود و سرش گیج می رفت! اعضای هیئت مدیره دبیرستان را که روبرویش نشسته بودند به شکل انگشت شست هایی می دید که حرکت می کردند. جان یک بار دیگر نیرویش را جمع کرد و در حالی که سعی می کرد منطقی و آرام جلوه کند، گفت: «آقایون توجه داشته باشند که همین دیروز دو نفر از دانش آموزان با هم وارد دستشویی شدند! متوجه هستید که، با هم وارد دستشویی شدند.»
در نخستین نشست سال جاری از سلسلهنشستهای "نور، صدا، دوربین، خنده" بهرام عظیمی (کاریکاتوریست و انیماتور) و منوچهر احترامی (طنزپرداز و نویسندهی کودکان) انیمیشن سینمایی "موش سرآشپز" (راتاتوی) را نقد میکنند. لائفسکی پسر بچه هفده ساله طی مدت بازجویی آن قدر لرزیده بود که ده کیلویی از وزنش کم شده بود! این کم شدن وزن به قدری سریع اتفاق افتاده بود که ماموران ترجیح داده بودند روند بازجویی را متوقف کنند تا لائفسکی زنده بماند! در اتاق بازجویی اداره یکم پلیس پراگ لائفسکی تنها نشسته و زل زده بود به آینه ای که روبرویش قرار داشت! آن طرف آینه در اتاق مجاور، بازپرس یانگ، بازپرس ورون، استوار پاز و مسئول بازجویی فنی قرمیاتف حضور داشتند. بازپرس یانگ معتقد بود اگر لائفسکی قیافه قرمیاتف را ببیند در جا سکته خواهد کرد! اما بازپرس ورون اعتقاد داشت که بهتر است یک بار دیگر لائفسکی را بترسانند تا بلکه مقر بیاید! بازپرس ورون می گفت: «نمی شه، این یه چیزی می دونه و نمی گه، اگه قرار باشه همه ی متهمین رو همین طور ول کنیم که سنگ روی سنگ بند نمی شه! این آقا دزدی کرده اون هم از یه مقام مسئول رده بالا! تا الان چند بار از بالا تماس گرفتن گزارش پرونده رو می خوان، چی بنویسم؟ بنویسم دلیل سرقت از رییس سنای مملکت به خاطر گرسنگی یه جوون هفده ساله بوده!؟ نکنه می خواین نون شیرمالی که دزدیده رو هم ضمیمه پرونده کنم؟ ها؟» از لوح سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ساعت ۱۶.۳۰ نخستین دگرخند سال ۸۷ با عنوان "نگاهی به آثار چخوف"و با مدیریت من برگزار می شود!کارشناس برنامه استاد منوچهر احترامی است!در این جلسه گزیده ای از اجرای نمایشنامه های چخوف هم پخش می شود!طنز در آثار چخوف٬ روش قصه نویسی٬نمایش نامه ها٬تصویر سازی و طنز موقعیت در آثار چخوف و ...از جمله موارد بحث انگیز این جلسه خواهد بود!نشانی:تقاطع خیابان حافظ و سمیه حوزه هنری تالار اندیشه سالن شماره ۲.
لامارف حتی قبل از این که در را باز کند صدای غر غر والاکف راننده ی ترابری رادیو بلگراد را می شنید که با صدای بلند می گفت: «آقای لامارف گوینده ی محترم، به ما میگی ساعت دو بیا میایم، بعد باز نیم ساعت دیر می کنی، مگه من نوکر تو یا امثال توام که یه ساعت منتظر بمونم، مگه گماشته ام، مگه برده خریدی، مگه من زیر دستتم؟ نخیر آقا من از رییس ترابری سازمان هم حساب نمی برم، از خود رییس سازمان هم حساب نمی برم چه برسه به تو گوینده ی شیفت، سوپراستار سینما هم دیر کرده خشتکشو کشیدم رو سرش، رییس ترابری هم دیر بیاد همینه، من آدم هیشکی نیستم، آدم خودم هم نیستم، من آزادم چهل ساله دارم کار می کنم پیش یه نفر خم نشدم. شده بنزین نداشتم، ماشین رو کنار خیابون ول کردم، پیاده رفتم خونه، دست جلو کس و ناکس دراز نکردم. به من زور نگو. من زیر بار حرف زور نمی رم. 9 سال سربازی کردم، چون حرف زور تو کتم نمی رفت. فرمانده پادگان هم که باشی دیر کنی باید بری زندان. چی فکر کردی! فکر کردی میری پشت میکروفن زر می زنی، گنده مملکتی؟ نه آقا جون! من واسه خودم تو محل کسی ام، گنده محلم، بعد بیام واسه تو یه الف بچه گوینده ی شیفت، دو ساعت وایسم دم در تا بیایی که بعد بری تو میکروفن بگی بنی آدم اعضای یکدیگرند، ای بر پدر بنی آدم... خلاصه گفتم این بار آخری بود وایسادم. دفعه بعد بلا ملا سرت میارم. از هیشکی هم باکم نیست، از دادگاه هم باکم نیست. پای حق باشه تو گوش رییس ترابری سازمان هم میزنم. تو گوش گنده تراش هم می زنم... .» حرف های والاکف که به این جا رسید، لامارف تصمیم گرفت در خانه را باز کند، چون می دانست هر چه دیر کند والاکف عصبانی تر می شود و به علاوه باید همه این حرفها یک بار دیگر از زبان والاکف بشنود. پس سناریوی همیشگی را تکرار کرد، به سرعت در خانه را باز کرد و پرید توی ماشین والاکف و گفت: «سلام. حق داری. ببخشید، دیر کردم. راستی حال پدرت چطوره؟ والاکف، وای که چه قدر دلم می خواد این مرد بزرگ رو از نزدیک ببینم. بالاخره منو کی می بری پیش باغبان مخصوص تزار؟» والاکف با شنیدن نام پدرش عصبانیت را فراموش کرد، به آرامی کف دور دهانش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: «از لطف شما نسبت به پدر ممنونم! راستی جریان بازدید از گلخونه ی سلطنتی رو برات گفتم؟ هیچ می دونی پدر من تنها باغبونی بود که با تزار شام خورده بود؟ اون هم کجا! تو اتاق خصوصی با معشوقه ها.»لامارف ادامه داد: «من شنیدم پدرت تو کنفراس مسکو هم با تزار بوده؟ درسته؟»والاکف به آرامی گفت: «بله که بوده. پیش خودمون باشه پدرم اصلا معاون وزیر بود. وزیر آگاهی و امنیت. واسه رد گم کنی باغبونی می کرد... .» ده دقیقه بعد که ماشین والاکف وارد ساختمان رادیو بلگراد شد، لامارف، والاکف را که بسیار آرام شده بود رها کرد تا با خاطرات پدرش معاشقه کند! لامارف یقین داشت که عاقبت روزی والاکف به او خواهد گفت که پدرش کسی نبوده جز تزار! والاکف مردی بود 60 ساله فوق العاده عصبی با پوست سفید و صورتی دائم تراشیده که ماشینش همیشه بوی سرکه می داد! روی داشبورد ماشین پر بود از دفترچه های بزرگ و کوچک که روی همه یک من خاک نشسته بود. مثل اسب سیگار می کشید و همیشه لباس های یک دست سفید می پوشید که اغلب چرک بود! معلوم نبود از کجا آمده یا کس و کارش کیست. از نظرگاه سیاسی جزو معاندین با حکومت فعلی به شمار می آمد. خودش می گفت پدرش باغبان تزار بوده. می گفت تزار با دست های خودش به او نشان لیاقت باغبانی داده است! می گفت پدرش تنها کسی بوده که می توانسته شمع دانی های داخل اتاق تزار را آب بدهد و فقط پدرش می توانسته آب گلدان روی تخت خواب تزار را عوض کند! آثار دیگر من در لوح اینجا در ضمن : دیشب خواب ابوالحسن علی بن عثمان الجلابی الهجویری الغزنوی را دیدم،خیلی با عجله حرف می زد!گفت رضا تو خودت می دانی من خیلی برای ادبیات و عرفان و تصوف و هنر این مملکت زحمت کشیده ام و هیچ وقت هم از دولت انتقاد نکرده ام و اتفاقا سارقان ادبی چند کتاب مرا را دزدیدند و به نام خودشان چاپ کرده اند ولی آن موقع وزارت ارشاد عادلی نبود که حق مرا از اینها بگرد!گفتم علی آقا این همه راه از قرن پنجم کوبیده ای آمده ای به خواب من که مجیز دولت را بگویی؟گفت نه برای کار دیگری آمده ام می خواهم از قول من به عباس کیارستمی بگویی خدا پدرت را بیامرزد چرا این قدر دور حافظ و سعدی می گردی حالا که بنیه داری و خاقانی هم تصحیح می کنی جان مادرت بیا این کشف المحجوب ما را هم به روش خودت تصحیح کن تا ما را هم مردم بشناسند!گفتم چشم ولی علی آقا فکر می کنی که کیارستمی بتواند کتاب تو را بخواند؟کشف المحبوب شما کمی سخت است تازه با آن چاپی که الان هست!حرفم در دهان بود که دیدم یک نفر خارجی پشت سر هجویری ظاهر شد،پرسیدم این مرد کیست؟گفت این همان ژوکوفسکی معروف است که کتاب مرا چاپ کرده.در خواب پا شدم و دستان ژوکوفسکی را بوسیدم گفتم استاد دمت گرم می دانی هنوز کسی کار شما را ادامه نداده؟حتی کسی نکرده چهار حرف فارسی را در تصحیح شما وارد کند؟ناگهان ژوکوفسکی چیزی گفت و هجویری ادامه داد:می گوید به عباس سلام برسان بگو جان تو جان کشف المحجوب ببینم چه می کنی...و این جا که از خواب پریدم و با خودم گفتم یقینا کیارستمی در همان ده سالگی باید دستی به سر و روی کشف المحجوب هم کشیده باشد!حالا فردا زنگ می زنم از خودش می پرسم. خیلی امید دارم که این حرف از جانب امیر مهدی ژوله نباشد ولی اگر باشد ـ که انگار هست ـ باید فاتحه ای خواند!به این پرسش و پاسخ دقت کنید: خبرنگار عصر ایران:بلافاصله بعد از قسمت نیروی انتظامی اینبار حلقه های روشنفکری و ادبی و عرفانی ظاهرا مدرن که به صورت محفلی تشکیل می شوند با عنوان «حلقه دروس» هدف نقد مرد هزار چهره قرار گرفت. در این قسمت شخصیت «چه» که به نظر می رسد اشاره ای به دانشجوهای چپ گرای افراطی ست با شعار «مرگ بر بورژوآ» و ظاهر خاص در این محفل گراس می کشد و در دادگاه به همه چیز اعتراض می کند، فکر نمی کنید طیفی از جامعه از این قسمت ها دلگیر شوند؟ امیر مهدی ژوله:ببینید در یک کار طنز یا ما باید در خلا یک کاری را بنویسیم و شخصیت پردازی کنیم. اما اگر کار رئال و واقعی است این آدمها باید اسم و شغل داشته باشند . تعریف مکانی و زمانی داشته باشند. در طنز از حرکت ها و رفتارهای خوب که کمدی درست نمی شود. بنابراین باید یک سری کژی ها را نقد و تبدیل به کمدی کرد. طبیعتا ما توقعمان از جامعه فرهنگی، ادبی و هنری مان این است که لااقل طنز را بهتر از سایر اقشار درک کنند. مطمئنا آنها می پذیرند که این یک کار طنز و کمدی است و قرار نیست از آن برداشت جدی بشود.(کل مصاحبه) یعنی چه؟یعنی چه نباید از کار طنز و کمدی برداشت جدی بشود این عجیب ترین جمله ای است که در تمام عمر شنیده ام! واقعا از یک نفر که نماینده جامعه طنزپردازان است انتظار بیش از این است!واقعا متاسفم!فقط خواهش می کنم دوستان در توجیه کارها وارد حوزه تعاریف و مسائل تئوریک نشوند لطفا!بگذارید دست کم تئوری ها سر جایش باشد!دوست عزیز خیلی ساده لوحانه است که ما فکر کنیم شما در سازمان چیزی می سازید که هیچ برداشت جدی از آن نشود!برادر عزیزم چرا در دفاع از خودت کار دیگر برادران را بی ارزش می کنی؟طنز نویس هزار پدر سوختگی به خرج می دهد تا چیزی بگوید در رسانه ملی که مردم از آن چیزی را که باید دریافت کنند* آن وقت شما تئوری صادر می کنی که نباید از طنز و کمدی برداشت جدی شود!گمانم دیگر زمان ظهور رسیده باشد! *:به عنوان کسی که چند سال است در سازمان کار می کنم خوب می دانم که فقط با طنز و کمدی می شود خط قزمزهای الکی را شکست و حرف زد و نقد کردطوری که البته به کسی برنخورد!نمونه اش همان ماساژور بیارم شما در قسمت یکی به آخر مانده!نکند می خواهی من باور کنم منظور از ماساژور همان ماساژور است؟۱۳/۱/۸۷
دو هفته بود که مربا می خورد، مربای عمه خانم که یک سال بود در خانه مانده بود قوت غالب اش شده بود و شکم اش را سیر می کرد. دانه های آلبالو را روی نان می گذاشت و سق می زد، صورتش پر از جوش شده بود اما چاره ای نداشت فعلا باید با مربا سر می کرد. به خاطر همین مربا خوری ها این روزها هر چه که می نوشت چسبناک بود، مجبور بود مربا را دور انگشتش بپیچید و بخورد اما نه آبی داشت که دست هایش را بشوید نه صابونی نه دستمالی، یک هفته اول بعد از خوردن مربا راه می افتاد می رفت سرکوچه دست هایش را با آب نهر می شست ولی از هفته دوم این کار را نکرد چون آن قدر سر و وضعش کثیف بود که باید در نهر تمام بدنش را می شست، به همین خاطر به انگشتانش اجازه داد به همراه بدنش این وضع فلاکت بار را ادامه بدهد! اما فرق مهمی که انگشتانش با دیگر اجزای بدنش داشتند این بود که آنها کار مهم نوشتن را انجام می دادند به همین خاطر آنها را یک هفته در نهر شست! از لوح، دوازدهمین داستان
به جای طنز، مرثیه و مطالب فلسفی می نوشت. آخرین عناوین ستون طنزش مطالبی بود با عنوان: «بی اعتباری دنیا، عدم احاطه معلول بر علت، هورقلیای عشق، تنهایی درد انسان معاصر، مرگ بعد از گذر معشوق، خواب جنسی و ...» از خانه بیرون نمی آمد. در شب شعر ماهانه طنز آنقدر در طول خواندن بغض کرد که عاقبت هم اشک خودش را درآورد، هم اشک حاضران را! یک هفته در کلیسا بست نشست تا مراد دلش را بگیرد! به خودش نمی رسید! مثل ولگردها شده بود! دائم فیلم های رمانتیک نگاه می کرد! اعصاب نداشت. با همه دعوا می کرد! قرص های آرام بخش در او اثر نمی کرد! مواد مخدر و مشروبات الکی، کمترین تاثیر را داشت! مزه مشروبش تریاک بود. همراه تریاک تزریق می کرد و همراه تزریق قرص خواب رنده می کرد و می خورد اما باز چشمانش مثل چشم گرگ باز بود! هیچ چیز باعث خوشحالی اش نمی شد. درمانده و خسته و مهجور و بدبخت و سیاه روز و گرفته و نالان و خار و ذلیل و دمغ و بی روحیه و زار و نزار بود! دیگر صبرش به پایان رسید. از زندگی خسته شده بود به همین خاطر سیم را برداشت و دنبال پریز گشت. به زحمت توانست پریز را پیدا کند. قبل از این که کاری بکند، آخرین سیگارش را کشید. بعد سیم تلفن را به پریز زد و شماره همراه همسرش را گرفت. صدای پیغام گیر را که شنید، صدایش را صاف کرد و گفت: «سلام عزیزم الان یک هفته اس که رفتی خونه بابات نمی خوای برگردی؟»
از همه بيشتر موبايل كلافه اش كرده بود، زرت وزرت ويبره مي زد و بدنش را تكان مي داد، آن را از جيب درآورد و روي ميز گذاشت. لحظه اي بعد كه گوشي دوباره زنگ خورد ناگهان صدايي مثل صداي گاو فضاي اتاق انتظار را پر كرد بلافاصله گوشي را برداشت و دوباره در جيب گذاشت. آقايي كه روبرويش نشسته بود گفت: «ببخشيد قربان برا قلبتون ضرر داره! اصلا خاموشش كنيد.» خانم ميان سالي كه كنار او نشسته بود و سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، گفت: «ماشاا... زنگ خورتون هم كه بالاست. حتما خانومتون نگران شده، فكر كرده با يكي ديگه رفتين كافي شاپ!» خانم ديگري كه دورتر نشسته بود و دست بچه اش را محكم گرفته بود، گفت: «اين موبايل ها هم شده دردسر مردم، مرده شورشو ببرن كه داريم مي ميريم ولي باز زنگ مي زنه.» پسرك جواني كه سرش را الكي مي جنباند، گفت: «آقا مدل گوشي تون بالاست، رمش چند گيگه؟ اين بلوتوث شماست روشنه؟ ياس وحشي؟ كه ناگهان خانمي كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند رو به پسرك كرد و گفت: «نه مال منه، نكنه شما هم آْل پاچينويي؟» تصميم گرفت گوشي را خاموش كند اما قبل از خاموش كردن، پيام ها را يكي يكي گوش كرد: «سلام استاد، نيوشا هستم مي خواستم بگم اگه براي داستان بعدي تون نياز به تجربه عشقي دارين من حاضرم به جاي الگو... منظورم اينه كه... چيزه... با من باشيد تا داستانتون نوشته شه. مرسي عزيزم... الو سلام، من صابر هستم. من داستان يه جمله اي نو مي نويسم، شماره شما رو به زحمت پيدا كردم، چند تاشو براتون مي خونم. نظر بدين لطفا. داستان ها ايناست: علي از مدرسه به خانه برگشت، ساحل دريا اغلب صدف دارد، ماه از پشت ابر بيرون جست، خرما را از درخت مي چينند... الو سلام استاد، اوژن هستم، دوباره به داستان گير دادن مي گن براي اخذ مجوز بايد شخصيت سميرا از داستان حذف بشه. لطفا هر چه زودتر تماس بگيريد. اين يازدهمين مورد حذفه. با اين حساب از داستان چيزي نمي مونه كه... الو سلام بابايي رفتي دكتر؟ اكو كردي؟ الو بابايي... الو مرديكه خائن وطن فروش تُف به ذاتت بي غيرت... الو سلام، از نشريه بهار زندگي زنگ مي زنم. خواستم بپرسم از چه رنگي خوشتون مياد و متولد چه ماهي هستين... سلام عيلكم. لطفا فردا راس ساعت دوازده تشريف بياوريد، جهت پاره اي از توضيحات به همان نشاني قبلي موفق باشيد... دايي جان سلام، خوبي؟ ببين دايي من آزمايش رو نشون دكتر دادم. ايشون هم مي گه هر چه زودتر بايد عمل شي، قربونت برم دايي جونم. خوب مي شي، دايي جون بهم زنگ بزن...» گوشي را خاموش كرد و به صندلي تكيه داد؛ توجه اش به حرفهاي زني كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، جلب شد. مجله زردي را در دست گرفته بود و به پسرك جوان نشان مي داد و مي گفت: «اينو ببين، اين هنر پيشه رو، تو اوج شهرته، يعني اين از خدا چي مي خواد، به هر دختري بگه بمير، براش مي ميره!» ۲۷/۱۱/۸۶
کچکف از کلاس درس تاریخ مسکوی هیچ چیز نفهمید. استاد می گفت: «مشرف بر مشرف گماردن و مشرف بر مشرف مشرف گذاشتن یعنی اختناق و خفقان، به همین دلیل هیچ کس در دربار تزاری در امان نبود جز شخص شاه، در واقع همه جاسوسی یکدیگر را می کردند و تنها کسی مشرف نداشت شخص شاه بود، حالا فکر کنید که ویلیام والاس فردی را بر شاه مشرف کرده بود، این عین دیوانگی و البته ذکاوت بود، ذکاوتی که عاقبت سر او را به باد داد و پاداش آن چیزی جز مرگی سخت نبود.» کچکف وقتی چیزی را نمی فهمید گمان می کرد که خیلی مهم است، به همین دلیل سخنان کلاس تاریخ مسکوی استاد را به صورت خیلی محرمانه به اداره مرکزی فرستاد و زیر سخنان استاد که نفهمیده بود خط قرمز کشید و در حاشیه نامه نوشت: «اقدام علیه منافع ملی و براندازی نظام از سخنان آتشین استاد محرز است لذا حکم وی محارب می باشد و...» این روش کچکف بود که در همه نامه ها حکم متهم یا متهمه را نمی نوشت و آن را به دادگاه صالحه ارجاع می داد که این نشان از سلامت نفس و تواضع اداری او بود. کچکف با این که از محتوا و فحوای کلام استاد در درس تاریخ مسکوی چیزی نفهمیده بود، هنگام شنود درس ریاضی به افکار پلید استاد پی برد و در نامه ای آنی و سری به پاپ نوشت: از مامور کد 007 به پاپ اعظم بدینوسیله آخرین سخنان استاد مارشال در دانشگاه سن پترزبورگ که عینا از روی نوار پیاده شده است را تقدیم می کنم باشد که کلیسا و شخص شما با این عناصر فساد و منتشران نیهیلیسم جهانی در کشور به مبارزه برخیزد. «... هیچ ضرب در هیچ می شود هیچ، هیچ تقسیم بر هیچ می شود هیچ، هیچ به اضافه هیچ می شود هیچ، هیچ منهای هیچ می شود هیچ، پس نتیجه می گیریم که هیچ همیشه هیچ اشت چه وقتی در دو طرف یک معادله باشد چه وقتی که فقط در یک طرف معادله باشد، مثلا هیچ بعلاوه یک میلیارد می شود یک میلیارد و هیچ در آن هیچ تاثیری ندارد به قول پوشکین: جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است، هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق.» برادر کچکف را مامور کرده بودند که به طور مخفیانه کلاس های درس استاد مارشال را شنود و مراتب را به اداره مرکزی گزارش کند. برادر کچکف شب قبل از تشکیل کلاس توانشته بود با همکاری و کمک برادران متعهد حراست دانشگاه وارد کلاس بشود و چهارمیکروفن را در چهار گوشه ی کلاس جا سازی کند. داستان نهم در لوح
چهل و پنج سال کار هنری در بالاترین سطح آن هم بدون حاشیه چیزی که باور کردنش برای خودش هم مشکل بود ولی واقعیت داشت. او فوق ستاره سالهای دور و نزدیک سینما بود. فوق ستاره ای پاستوریزه که در طول چهل و پنج سال فعالیت هنری حتی یک بار هم دچار حاشیه نشده بود. دیگران فکر می کردند به علت مراقبت و مواظبت و ذکاوت اوست که تا به حال هیچ حاشیه ای پیرامونش ایجاد نشده است، ولی خودش خوب می دانست که اصلا حاشیه ای ندارد و این آزارش می داد. بالاخره یک روز تصمیم گرفت هر طور شده وارد حاشیه بشود به همین دلیل یک فایل بلوتوث از خودش در حال رقص در یک مجلس لهو و لعب منتشر کرد اما هر چه منتظر ماند حاشیه ای زندگی اش را در بر نگرفت و حتی یک خبرنگار هم از روزنامه های زرد به سراغش نیامد. بعد به فکر ازدواج مجدد افتاد و در اختتامیه ی جشنواره ی فیلم های ملی به مجری زن مراسم که یک دختر بیست و یک ساله از فوق ستاره های سینمای کشور بود پیشنهاد ازدواج داد اما همه آن را یک شوخی هنری تلقی کردند. شب بعد از مراسم در کوچه پس کوچه های پایین شهر با یک دسته از اراذل و اوباش درگیر شد و دو نفر از آنها را راهی بیمارستان کرد اما این درگیری هم برای او حاشیه ساز نشد. فردای آن روز در یک میتینگ تبلیغاتی باگوجه به صورت یکی از سران ارشد مملکت زد اما پلیس فردی را که کنار او بود دستگیر کرد و به حرفهای فوق ستاره سینما توجهی نکرد. یک هفته بعد در یک گروگان گیری صد و پنجاه نفر از دانش آموزان یک مدرسه را به گروگان گرفت اما حتی یک خبرگزاری این خبر را منتشر نکرد. یک ماه بعد با مراجعه به دادگاه و ارائه مدارک به ایجاد رابطه غیر افلاطونی با یک هنرجوی خیلی خیلی جوان اعتراف کرد اما سودی نبخشید. یک سال بعد وقتی مست لایعقل از خیابان می گذشت با یک دوچرخه تصادف کرد و جان سپرد. فردای آن روز یک روزنامه محلی در صفحه حوادث خود نوشت: «هنرمند مردمی و متعهد بدون هیچ حاشیه ای به دیار باقی شتافت.» ۸/۱۱/۸۶ داستان هشتم در لوح مایلو مامور ویژه وقتی کاملا مطئن شد فردی که مقابل اوست بانتی هرابال است، نامه را به او داد و رسید گرفت. روی پاکت نامه نوشته شده بود: «از اداره یکم سازمان به هنرمند گرامی بانتی هرابال، لطفا شخصا مفتوح شود!»
داستان هفتم در لوح ایلیچ مازوف مشغول خواندن روزنامه بود وتازه یک فنجان قهوه داغ برایش آورده بودند که ماموران وارد کافه شدند! سردسته ماموران سرکار استواری بود شبیه گروهبان گارسیا که به جای حرف زدن فریاد می کشید. سرکار استوار به محض ورود به کافه روی یکی از میزها پرید و بلند فریاد کشید: «دستها روی میز، کسی از جاش تکون نخوره تا ما بگیم.» بعد از جیب بغل اورکتش یک کاغذ در آورد و بلند بلند شروع به خواندن کرد: «بدینوسیله مرحله ی پنجاه و هفتم از طرح امنیت به مرحله اجرا در می آید، در این مرحله کافه ها از لوث وجود عناصر معاند و مشکوک و اهل ادب پاک خواهد شد، حاضرین تو کافه لطفاً با ما همکاری کنید تا زودتر شمارو تحویل مراجع قانونی و قضایی بدیم بریم سر کار و زندگیمون.» بعد از صدور فرمان حمله از جانب سرکار استوار ماموران مشغول بازجویی از افراد و پر کردن فرم مشخصات ظاهری و باطنی آنها شدند. دو نفر از ماموران به نام های سر گروهبان زاماراتا و سر گروهبان لارچینی به سراغ ایلیچ مازوف که بی توجه به اتفاقات مشغول قهوه خوردن بود، رفتند. گروهبان زاماراتا مسئول توضیح دادن مشخصات ظاهری افراد بود و سر گروهبان لارچینی مسئول نوشتن مشخصات در فرم ها و اعلام نتیجه ی نهایی و تعیین مشخصات باطنی افراد بود. گروهبان زاماراتا درست بالای سر ایلیچ مازوف ایستاده بود و اعلام مشخصات می کرد: «سن حدود 45 سال، کلاه بره به سردارد، روزنامه ی وطن امروز می خواند، سیگاری، ته ریش دارد، نیشش باز است، کتاب خارجی می خواند، هنگام بازجویی قهوه می خورد و ...» گروهبان لارچینی که یادداشت می کرد، گفت: «قربان کلاه کپی به سردارد!» گروهبان زاماراتا گفت: «خیر کلاه بره بر سر دارد!» گروهبان لارچینی گفت: «کپی است قربان، مطمئنم!» گروهبان زاماراتا گفت: «بره است، با من جر و بحث نکن.» در همین حال سرکار استوار که متوجه بگو مگوی آن دو شده بود، فریاد زد: «سرگروهبان چه مرگت شده، نوشتن مشخصات ظاهری این همه سر و صدا نداره!» گروهبان زاماراتا بلافاصله به سمت استوار دوید، احترام نظامی گذاشت و گفت: «من می گویم طرف کلاه پره به سر دارد، لارچینی می گوید کلاه اش کپی است.» سرکاراستوار فریاد زد: «چرا از خود متهم نمی پرسید؟» گروهبان زاماراتا جواب داد: «تمرد می کند قربان!» سرکاراستوار به سرعت از میز پایین پرید و رفت جلوی ایلیچ مازوف روی صندلی نشست نگاه وحشتناکی به او انداخت و باقیمانده قهوه او را خورد و از لای روزنامه روی میز یک کتاب جیبی را بیرون کشید و فریاد زد: «پس تمرد می کنی ها؟ کلاه ملون سرت می گذاری تا رد گم کنی، ها؟ سر گروهبان اضافه کن آشنا به زبان فرانسه، این کتاب ممنوعه رو هم ضمیمه پرونده اش کنید.» سرگروهبان زاماراتا کتاب را از دست استوار گرفت و احترام نظامی گذاشت و گفت: «جسارتاً قربان این کتاب به زبان روسیه!» سرکاراستوار نگاه خشم آلودی به زاماراتا کرد و فریاد زد: «وقتی می گویم فرانسه بگو چشم، پس این کجان این ماشین ها، سرباز ... » در اتاق فرماندهی ایلیچ مازوف سرپا و سرکار استوار به حالت خبردار ایستاده بودند و سرهنگ امریزی مشغول مطالعه پرونده بود. بعد از چند دقیقه سرهنگ از روی بی حوصلگی پرونده را بست و گفت: «مشخصات باطنی رو اعلام کن سرکار استوار.» سرکاراستوار آب دهانش را قورت داد و انگار که دارد گردان را رژه می برد، فریاد زد: «بدینوسیله پاره ای از منویات درونی و مشخصات باطنی مجرم عرض می شود، حسود، دارای گرایشات لبیرال دموکراسی، روزنامه نویس، به فکر انتقام از دولت، در مهمانی ها مشروب می خورد، به مسیح شک دارد، زخم اثنی عشر، مشکوک به بواسیر، به فکر فرار، مجرد، مترجم، دروغ پرواز، احتمالا دارای افکار پلید و از حفظ داشتن مقادیر متنابهی شعر و نظریات فلسفی- سیاسی!» سرهنگ نگاهی به ایلیچ مازوف کرد و گفت: «جناب آقای ... اسمش چی بود؟» سرکار استوار فریاد زد: «از زمان دستگیری تا حالا لام تا کام مقر نیامده قربان.» سرهنگ ادامه داد: «پس ببریدش بازجویی فنی در قسمت معاندین ... » در همین لحظه تلفن قرمز روی میز سرهنگ زنگ زد و سرهنگ در حالی که احترام نظامی می گذاشت، گوشی را برداشت و گفت: «سلام قربان امر بفرمایید قربان!» سرهنگ همینطور که به حالت خبردار ایستاده بود، قرمز شد، بعد سفید شد، بعد زرد شد، بعد دوباره قرمز شد، بعد سبز شد و در نهایت در حالی که قهوه ای شده بود گوشی را قطع کرد. ژنرال فاستونی فرمانده ی پلیس ضمن کسر درجه او از سرهنگی به سرجوخه گی اعلام کرده بود شخصی که گرفته اند یعنی ایلیچ مازوف سفیر کبیر کشور روسیه است. دقایقی بعد ژنرال فاستونی به همراه نخست وزیر و وزیرخارجه برای عذر خواهی شخصاً وارد اتاق سرجوخه شدند! ۱۳/۱۰/۸۶
داستان ششم در لوح
دوباره داستانش را رد کردند. این بار سردبیر بالای داستان نوشته بود:« نواز، جان مادرت این شخصیت نظامی را از توی داستان دربیار سر همه ما را می بری بالای دار، آقا جان پرویز مشرف را ول کن! جان مادرت یک داستان عشقی بنویس که نه آدم نظامی تویش باشد نه کسی از خارج آمده باشد داخل کشور، نه اصلا آدم تویش باشد، اصلا یک فابل بنویس. یک فابل عشقی. ارادتمند.» هفتمین داستانش را هم رد کردند. دیگر حوصله اش سر رفته بود. داستان عشقی بلد نبود بنویسید، چند سال بود که هر چه نوشته بود سیاسی بود. اما اوضاع این روزها در کشور حتی مثل یک هفته پیش نبود. کوچکترین انتقادی از دولت به دو راه ختم می شد، یا باید با نخست وزیر دیدار می کردی تا او نقد پذیر جلوه کند یا نامت می رفت توی لیست سیاه کنار آن دسته از نویسندگانی که از صهیونیست ها دلار گرفته اند در نقد دولت داستان بنویسند. همین هفته ی پیش بود که مراسم بهترین کتاب سال برگزار شد. نواز می دانست که کتابش هیچ امیدی برای بردن جایزه ندارد و در عمل هم این اتفاق افتاد. جایزه بهترین داستان کوتاه سال به کتاب «نخست وزیر حرف ندارد» ، جایزه بهترین پژوهش به کتاب «بررسی کرامات دولت از دیدگاه نو» و جایزه بهترین رمان سال به «اعجاز معجزه در کابینه» اعطا شد تا مراسم امسال سراسر غافلگیری باشد. چاره ای نبود باید چیزی می نوشت وگرنه از حقوق خبری نبود. شروع کرد به نوشتن فابل اما سراغ هر حیوانی که می رفت چیزی در ذهن اش نقش می بست، می ترسید کسی این حیوان ها را به خودش بگیرد. دست از نوشتن کشید و سعی کرد کمی تمرکز کند. حین تمرکز ناگهان یک داستان عشقی رمانتیک در ذهن اش نقش بست و بلافاصله شروع به نوشتن آن کرد: [ما هر سه تا کیف داشتیم و در تاکسی نشسته بودیم. یکی کیف گران قیمت چرمی، یکی کیف ارزان قیمت پارچه ای و یکی کیف قفل دار مدرسه ای. ما هر سه تا عینک زده بودیم. یکی عینک ظریف طبی، یکی عینک دودی اسپرت و یکی عینک کائوچویی. ما هر سه تا کنار هم نشسته بودیم. یکی از ما مشغول روزنامه خواندن شد. کسی که عینک دودی اسپرت زده بود، گفت: «آخه اینم شد روزنامه.» آقای راننده که یکی از همان روزنامه ها را روی داشبورد ماشینش گذاشته بود خواست چیزی بگوید که آقایی که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «شما اصلا خوندیش؟ این حرف توهین به یه مملکته، می دونی این روزنامه چقدر خواننده داره؟» بعد رو کرد به کسی که که کیف پارچه ای داشت و گفت: «شما که می دونید؟» و او که کیف پارچه ای داشت گفت: «اوهوم.» کسی که که کیف چرمی گران قیمتی داشت، ادامه داد: «بهرحال من با این طرز فکرها مخالفم، اصلا با این کارها درست نمی شه.» در همین لحظه کسی که عینک ظریفی به چشم زده بود، گفت: «هی آقا مگه تو از انقلاب چی می دونی؟» در همین لحظه آقای راننده محکم کوبید روی ترمز و کسی که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «البته منظور ایشون اینه که آدم نیاز به پیشرفت داره، مگه نه؟» و کسی که کیف پارچه ای داشت، گفت: «اوهوم.» کسی که کیف گران قیمت چرمی داشت، ادامه داد: «بهرحال من همیشه این لغت رو مترادف با خرابکاری معنی کردم» و بعد رو کرد به کسی که عینک کائوچویی داشت و پرسید: «شماها که خرابکار نیستید؟» در همین لحظه آقای راننده سوال کرد: «قربان اینجا پیاده می شید؟» |