تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
«همه چي آرومه»
این حرفی که می‌زنم فرمول یا قاعده‌ای نیست که همیشه درست باشد اما می‌گویند نسبت شادی در موسیقی با نسبت شادی در جامعه نسبتی معکوس است. یعنی اگر جامعه جامعه‌ای شاد باشد آهنگ‌ها و ترانه‌ها آرام و حتا غمگین است، بر عکس اگر مردم جامعه‌ای غمگین باشد آهنگ‌ها و ترانه‌های شاد را می‌پسندند و هنرمندان دم از مدینه‌های فاضله در هنر و ادب می‌زنند. دست‌کم تجربه‌ی شخصی خودم از شنیدن آهنگ‌های دهه چهل و پنجاه خورشیدی این فرضیه را تایید می‌‌کند. آن وقت‌ها مردم بیشتر دوست داشتند ترانه‌ها و آهنگ‌های آرام بشنوند، شاید من این طور فکر می‌کنم چون مردم آن وقت‌ها خوشحال بودند دوست داشتند آهنگ‌های غمگین، ساده و آرام بشنوند و حالا که شاد نیستند دایم دنبال چیزی می‌گردند که حال‌شان را جا بیاورد.
اما شاد بودن چیست؟ به ویژه در ترانه و شعر؟ آیا شاد بودن در به کار بردن واژه‌هاست؟ مثل اگر در ترانه‌ای یا شعری شاعر دایم بگوید دارم از خوشی می‌میرم یعنی شاد است؟ یا شادی باید در روح شعر جریان داشته باشد؟ یا شادی باید در روح ملودی جریان داشته باشد؟ راستی خوشبختی یعنی این که فریاد بزنیم خوشبختیم؟ یا می‌شود حتا از یک واژه‌ی این چنینی استفاده نکرد و حس شاد بودن را به مخاطب القا کرد؟
این روزها ترانه‌ی «همه چي آرومه» با صداي «حميد طالب زاده» بسیار طرفدار دارد و دوستانم در گوشی موبایل، در ماشین، در خانه، در محل کار و... دایم آن را می‌شنوند و لذت می‌برند. کار در مجموع کار خوبی است و حس خوبی دارد و ملودی زیبایی هم دارد، اما این ترانه چیزی دارد که هر چه به حافظه‌ام رجوع می‌کنم مانندی برایش پیدا نمی‌کنم. از دوستان که می‌پرسم چرا از این ترانه خوش‌تان می‌آیند از حس خوب‌اش می‌گویند و حس شادی که دارد.
صراحت آفت طنز است، آفت داستان است، آفت نمایش‌نامه است و آفت شعر است. پیام اثر ادبی باید از دورن اثر و از لا به لای متن به مخاطب منتقل بشود نه با اشاره‌ی مستقیم. به جرات می‌توان گفت ترانه‌ی «همه چي آرومه» ترانه‌ای متوسط است که جز صراحتی حال به هم زن چیزی دیگری برای ارایه ندارد. هیچ چیز در این ترانه مخاطب را به فکر فرو نمی‌برد و ترانه‌سرا آشکار آن چه را می‌خواهد فریاد می‌زند بدون این که نیازی ببیند کمی پیام را در لای ترکیب‌ها و تشبیه‌ها و ... مخفی کند. اما اغلب از این ترانه خوش‌شان می‌آید و دوستش دارند، چرا؟ چرا این جا صراحت آفت نشده است؟ شاید چون نداشته‌های نسلی را دارد آشکار فریاد می‌زند، کلماتی را بی‌پروا در متن ترانه می‌آورد که کم‌کم دارد برای یک نسل بی‌معنی می‌شود، ترانه را بخوانید تا منظورم را بهتر درک کنید، ترانه‌ای پر از واژه‌های آرامش، خوشبختم، خوشحالی و ... ترانه‌ای که می‌خواهد بگوید «همه چي آرومه» برای مخاطبی که دوست دارد بی مجاز و تشبیه و کنایه و صورخیال و لف و نشر و تضاد و ... بشنود «همه چي آرومه» و «غصه‌ها خوابیدن». عاشق در این ترانه آن قدر به معشوق‌اش و خودش تلقین می‌کند که «همه چي آرومه» تا هم خودش باورش بشود هم معشوق‌اش.
بین خودمان باشد ولی روزها دایم این ترانه را می‌شنوم، خیلی دوست دارم به این یقین برسم که «همه چي آرومه».
همه چی آرومه ، تو به من دل بستی
این چه قدر خوبه که ، تو کنارم هستی
همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه ، تو به احساس من
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه

تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن
منو با لالایی ، دوباره خوابم کن
بگو این آرامش ، تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق ، تو نگاهت پیداست
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه
 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
طلوع

پرویز مشکاتیان یکی از اسطوره‌های من بود. با شجریان که آشنا شدم زود مشکاتیان و لطفی را هم شناختم و داریوش پیرنیاکان را، منصور صارمی، داریوش طلایی، ناصر فرهنگ‌فر، فرهنگ شریف، محمد موسوی، جلیل شهناز و...از این بین مشکاتیان چیز دیگری بود. حالا اما یکی یکی به قفسه نوارهای کاست شرکت دل آواز نگاه می‌کنم، شماره‌ی یک: بیداد، شماره‌ی دو: آستان جانان، شماره‌ی سه: سر‌ عشق، شماره‌ی چهار: نوا مرکب ‌‌خوانی، شماره‌ی پنج: دستان... همه آثار ماندگار پرویز مشکاتیان.
راستی هیچ می‌دانید امشب شنیدن قطعه‌ی طلوع چه حالی به آدم می‌دهد؟ آلبوم نوا که جلوی دستتان هست....

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
همای

راستش از این کنسرت "همای" که فلیم‌اش هم هست خیلی استقبال شده، آدم‌های جورواجوری رو دیدم که خیلی این کنسرت رو پسندیدن، پس یه بار دیگه نشستم کنسرت رو کامل دیدم، اگر از برخی موارد کار بگذریم مثل نقدهایی که درباره‌ی برخی از اشعار اثر شده، اتفاقا کنسرت تنظیم بسیار خوبی داره و به دل می‌شینه، بهرحال رک بگم من کار "همای" رو بیشتر از محسن نامجو می‌پسندم، دست‌کم تکلیف‌اش با خودش مشخصه! ها؟

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
زندگی

چرا کاست "زندگی" کیوان ساکت را نمی‌خرید گوش کنید؟ خریده‌اید؟ سعید لاری دهه شستی است اما خوب می‌خواند!

اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود

تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان

رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !

روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را

روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com