<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عبید شاکی </title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/</link>
<description>تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن  //    که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 10:32:40 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ای داد من </title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>ای داد من که خسرو رفت...این بار که هامون ببینم دو برابر گریه ام می کنم...خسرو رفت تا تمام خاطرات سارا و کیمیا و هامون و بانو را با خود ببرد...خسرو برای نسل من عزیز بود خیلی بیشتر از دیگران...</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 10:32:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوشنبه سی و یکم تیرماه سومین نشست&quot; &lt;STRONG&gt;دگرخند&lt;/STRONG&gt; &quot;با موضوع نقد کتاب &lt;FONT color=#ff0000&gt;موسیقی عطر گل سرخ&lt;/FONT&gt; نوشته استاد فقید &lt;FONT color=#000099&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;عمران صلاحی&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; برگزار می شود.&lt;STRONG&gt;اسماعیل امینی&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;سید علی میرفتاح&lt;/STRONG&gt; به عنوان منتقد در این جلسه حضور خواهند داشت!علاقه‌مندان می‌توانند ساعت &lt;FONT color=#ff0000&gt;30/16&lt;/FONT&gt; روز یاد شده به سالن شماره 2 تالار اندیشه حوزه هنری واقع درتقاطع خیابان‌های حافظ وسمیه مراجعه کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 16:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شجریان را دوست دارم!</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;از کودکی با صدای شجریان بزرگ شده ام .شجریان برای من جوانی پدر است و کنسرت ابوعطا.استاد برای من مثل حافظ است مثل مولاناست مثل رستم است مثل جان عشاق است.برای شجریان حاضرم جان بدهم آقای رشیدی می فهمی؟نمی فهمی!آقای رشیدی از شما تقاضا می کنم اگر حنجره و باقی جاهاتان اجازه می دهد روح تازه ای در موسیقی بدمید و اگر نمی توانید پدر جان، خب ندمید، بگذارید دیگران بدمند، دمیدن که تکلیف نیست که !شما همان خاطرات مسافرت هایت را بنویس بابا.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;امشب خشمگین ام.آن قدر که می توانم بگویم استاد امین ا...خان رشیدی! شما پدر جان ماستت رو بخور!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;پی نوشت:&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;- شجریان را دوست دارم!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;- خیلی شجریان را دوست دارم!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;- سید خوابگرد دلم می خواهد بنشینیم سیر دل نامه ای برای تو بشنویم...مثل آن روز...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;-جلال شب سکوت کویر که می شنود بغض می کند!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;- همین&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 20:08:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر ها</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نخست این که رادیو زمانه مطلبی نوشته در مورد &lt;FONT color=#ff0000&gt;وبلاگ‌های شهر فلک‌الافلاک &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;که از عبید شاکی نام برده که یک لر داستان نویس است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوم این که فردا ۱۸ تیر جلسه نویسندگی و شعر و نویسندگی رادیو با حضور اسماعیل امینی و من و جلال سمیعی ساعت ۱۴.۳۰ برگزار می شود در خیابان حجاب تالار اصلی کانون پرورش فکری!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوم هم ندارد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 14:47:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مافیای ادبی</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;واقعا نمی دانم این همه هیاهو پیرامون&quot; کافه پیانو&quot; چیست؟ و یا حتی &quot;ها کردن&quot;.چه خبر است؟ قشر روشنفکر رمان خوان چه قشقرقی است به راه انداخته اند؟ یعنی این جهان تازه داستان زرت و زرت دارد شاهکار ادبی بیرون می دهد؟ واقعا چه خبر است؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کم کم دارد به سرم می زند از مجلسی ها بخواهم تحقیق و تفحصی در &quot;نشر چشمه&quot; بکنند! این روزها بدجوری بوی مافیای ادبی به مشامم می رسد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باغچه ی کوچک من</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سه نفر دور میز نشسته بودند و یک ریز حرف می زدند. این سه نفر عبارت بودند از تانسون مدیر کل اداره ثبت گزاراشات واصله، مجیک رییس دایره بایگانی گزارشات واصله و والترز متصدی حمل گزارشات واصله از دفتر مدیر کل به دایره بایگانی! رستوران کبک وحشی پاتوق دائم آنها بود که بعد از فراغت از کار نیم ساعتی را آنجا استراحت می کردند و البته حرف می زدند! آن هم از هر دری. از ورزش گرفته تا اقتصاد تا بحران تبت و گرانی مرغ و سفر به ماه و حقوق و اضافه کاری و ادبیات و شعر و ازدواج و طلاق و ... . انگار که اگر روزی نیم ساعت از این حرفها نزنند روزشان تمام نمی شوند! البته اغلب مردم در رستوران یا بهتر بگوییم کافه کبک وخشی حرف می زنند ولی حرفهای هیچکدام به عقیده الفی گارسن رستوران از هر دری و دری وری نبود! &lt;BR&gt;الفی مرد سی و پنج ساله ای بود آرام، مجرد، تپل، کمی خنگ، با صورتی سفید و سرخ و موهای کم پشت قرمز که از پنج سالگی در آنجا کار می کرد و با این که در همان رستوران به دنیا آمده بود، ولی از سرنوشت پدر و مادرش اطلاعاتی در دست نبود و همه او را با نام الفی مارشیانی صدا می زنند که در واقع فامیل  موسس رستوران بود، که هفتاد سال پیش در گذشته بود! الفی دقیقا می دانست که مشتریان رستوران اهل چه مباحثی هستند و مرام و عقیده شان چیست. اما در مورد با کسی لام تا کام حرف نمی زد و به همین خاطر بود که مشتریان هنگام حضور الفی بر سر میز صحبت خود را قطع نمی کردند و حتی گاه نظر الفی را نیز می پرسیدند! اما الفی همیشه از نزدیکی به میز تانسون، مجیک و والترز واهمه داشت چون اصلا دوست نداشت از آنها حرف های صد من یک قاز بشنود! اما آن روز یعنی یازدهم مارچ که الفی می خواست کمی زودتر به خانه برود در حالی که کیسه ای به دست داشت و لباس مخصوص را هم از تن بیرون آورده بود، سه فنجان قهوه را روی یکی از میزها گذاشت و بابت این که لباس مخصوص ندارد از مشتریان عذر خواهی کرد اما تا خواست از رستوران بیرون برود یعنی دقیقا وقتی با سرعت نور از کنار میز تانسون، مجیک و والترز می گذشت در دامی افتاد که آرزو می کرد نصیب دشمنش نشود. تانسون که متوجه کیسه  الفی شده بود پرسید: «الفی این چیه؟ نکنه کفتر باز بودی و ما خبر نداشتیم؟»&lt;BR&gt;الفی با شنیدن سوال به سمت تانسون برگشت و خیلی مودبانه و محکم طوری که وانمود کند عجله دارد جواب داد: «خیر قربان، تخم بنفشه گرفتم توی باغچه ...» &lt;BR&gt;هنوز حرفش تمام نشده بود که مجیک گفت: «بنفشه اونم تو این اوضاع می دونی چقدر باید بهش آب بدی؟ نه اصلا به صرفه نیست! اصلا گل کاشتن به صرفه نیست! لااقل جاش سبزی بکار که بعد بتونی بخوری. آخه تو این اوضاع رکود که آدم تو باغچه گل نمی کاره!»&lt;BR&gt;الفی خواست حرفی بزند که والترز ادامه داد: «به نظر من هم درخت بکاری بهتره، مثلا گیلاس. میتونی میوه هاشو بفروشی الان نون تو میوه فروشیه!»&lt;BR&gt;تانسون ادامه داد: «اصلا چرا با باغچه کار نمی کنی؟ مثلا اجاره نمی دی؟! اگه متراژ داره کمی خرجش کن توش جشن بگیر، باغچه ات چند متره؟» &lt;BR&gt;الفی خواست به آن سه نفر تفهیم کند که منظور او از باغچه رف پشت پنجره هاست که مجیک ادامه داد: «نه آقا جون باغچه رو باید صاف کرد خونه ساخت الان زمین طلاست!»&lt;BR&gt;والترز ادامه داد: «آره الفی باغچه رو بکن انبار، سر ماه فقط پول بشمار.» &lt;BR&gt;تانسون ادامه داد: «من اگه جای تو بودم وام صنعتی می گرفتم شترمرغ پرورش می دادم! می دونی هر شتر مرغ یخ زده قیمتش چنده؟»&lt;BR&gt;والترز ادامه داد: «برو تو نقشه های شهرداری نگاه کن باغچه ات تو طرح نباشه. اگه بود سریع بفروش که همه اش ضرره!»&lt;BR&gt;مجیک ادامه داد: «آره بفروشش ولی سرقفلیشو نگه دار!»&lt;BR&gt;تانسون گفت: «نه آقا باید سرقفلی رو بفروشه باغچه رو نگه داره!»&lt;BR&gt;والترز ادامه داد: «نه آقا نفروش، هیچی رو نفروش» و رو کرد به دو نفر دیگه و گفت: «چی چی رو بفروشه؟»&lt;BR&gt;تانسون گفت: «بفروشه سکه بخره!»&lt;BR&gt;مجیک گفت : «الان سکه صلاح نیست باید بزنه تو بورس!»&lt;BR&gt;والترز گفت: «نه بابا بذار بره بنفشه شو بکاره. حیف ما که داریم به این آدم کمک فکری می دیم! نیگاش کنین ببینید، چه طوری داره در می ره که هر کی ندونه فکر می کنه می خوایم باغچه شو از دستتش دربیاریم، ولش کن! راستی تانسون  می گفتی تو این سفر آخر چه قدر گزارشات واصله داشتیم؟» &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 20:08:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>____</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;با خودش گفت: تا من باشم دیگر به کسی دل نبندم!بعد تمام آن چه را روبرویش بود سوزاند، از خرس ولنتاین دی تا زیرپوشی که  شب تولد به تن نداشت.حالا فقط خودش مانده بود و حلقه ای که هر چه  می کرد نمی سوخت!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 20:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آتش توپخانه خودی</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;با احترام به هاینریش بل و داستان میراث اش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمام میدان زیر آتش سنگین توپخانه دشمن بود، سربازها یکی یکی کشته می شدند. لشکر از سمت شمال کمی پیشروی کرده بود و نزدیک بود که نیروی کمکی برسد. فرمانده «ماروس فرای» خسته و زخمی روی خاکریز افتاده بود و سعی می کرد در آخرین لحظات لشگر را فرماندهی کند. ماروس نگاهی به میدان می انداخت و با فریاد دستوراتی می داد و بعد سرش را می انداخت پایین و شروع  می کرد به نوشتن! سربرگی کثیف و پاره را از میان کاغذهای در حال سوختن انبار نجات داده بود تا جواب آخرین نامه ای را از ستاد مشترک ارتش در مورد لشگر تحت فرماندهی اش دریافت کرده بود بدهد. لحظه ای گلوله تانک به شیب بالای خاکزیر خورد و کوهی از خاک را روی ماروس ریخت اما ماروس به حالت بچه ای که در جنین باشد ورق کاغد را روی سینه گذاشت و همانطور ماند تا آسیبی به نامه نرسد. ماروس موقیعت خود را کمی تغییر داد و بعد از صدور چند فرمان، خود را آماده کرد تا مهم ترین بخش نامه را بنویسد، اما قبل از نوشتن یک بار دیگر آن چه را نوشته بود دوباره خواند: &lt;BR&gt;«پیرو نامه مورخ هفتم می ستاد مشترک مبنی بر تهیه مسکن سربازان لشگر بعد از اتمام جنگ به اطلاع می رساند که طرح هایی که آن ستاد محترم تنظیم کرده است به هیچ وجه به درد سربازان نمی خورد و من ماروس فرای فرمانده ارشد لشگر تا به حال این دستورالعمل را ابلاغ نکرده ام. چرا که بیم آن می رود در روحیه افراد تاثیر بگذارد و ادامه جنگ برای ما میسر نباشد! لذا از آن ستاد محترم تقاضا دارم نسبت به امر مسکن سربازان به صورت جدی فکر شود.»&lt;BR&gt;ماروس با خودش فکر کرد که چه دلیلی دارد در این لحظات بحرانی نامه ای اداری و کاملا رسمی بنویسد، خواست نامه را پاره کند، اما این تنها کاغذی بود که در اختیار داشت. در سمت جنوبی میدان گلوله توپخانه به سنگر اصابت کرد، ماروس در نزدیکی خود تعدادی از سربازان را دید که کشته شدند، چاره ای نداشت مجبور بود حقایق را بنویسد، هر چند می دانست که این نامه ممکن است هرگز به دست ستاد مشترک نرسد اما باید می نوشت چون دست کم وجدانش راحت می شد. ماروس ادامه داد: &lt;BR&gt;«البته شک دارم که شما فکر هم بکنید که الان ما درست چهار ماه است که با دست خالی و شکم خالی داریم مبارزه می کنیم، گرانی ها به این جا هم کشیده شده است برخی از سربازان کنار جنگ مجبور هستند کار کنند تا برای خانواده هایشان پول بفرستند، الان در خط مقدم شش هکتار گندم کاشته ایم که دشمن مرتب آن جا را می کوبد، سهمیه نان و مربای لشگر کم شده است، دوماه پیش با یک مرغ کار پرورش مرغ را شروع کردیم، متاسفانه این مرغ توسط یک خروس دشمن باردار شد چون ما مجبور شدیم شبانه آن مرغ را به یکی از دهات های دشمن ببریم و آن جا ولش کنیم بلکه خروسی سوارش شود که شد. الان لشگر فکر خرید بوقلمون است که حفاظت اطلاعات به خاطر سروصدای زیاد آن قبول نمی کند، بوقلمون در لشگر باشد! تمام امید سربازان به اتمام جنگ است، افسران همگی منتظر پایان جنگ هستند تا برگردند و در خانه هایی که پولش را در دوران دانشکده افسری پرداخت کرده اند بنشینند. از داخل کشور خبر طرح های مسکن به این جا رسیده است و سربازان دائم در مورد این طرح ها از من سوال می کنند. شما در نامه ای که ماه گذشته فرستادید نوشته بودید مشکل مسکن مشکل جهانی است که باید برای سربازان تشریح شود. اما تحقیق کردیم دیدم در کشور دشمن چنین چیزی نیست لااقل به بزرگی مشکل ما نیست. البته سربازان از وقتی فهمیده اند در کشور دشمن اوضاع از ما بهتر است کلی از آنها را کشته اند اما نمی دانم تا کی بتوانیم مقابل نازی ها دوام بیاوریم. دائم به ما خبرهای بد می رسد. برادر سرباز مارتیک با بمب 80 نفر از اعضای خانواده اش را کشته، خواهر افسر جو را در خیابان دزدیده اند، برادر خود من معتاد شده است و تیم ملی هم که گند بازی کردن را درآورده است. بهرحال من ماروس افسر ارشد لشگر اعلام می کنم که با این وضع ...»&lt;BR&gt;سربازان به زحمت جنازه ماروس را از زیر تل خاک بیرون کشیدند، ماروس به خود پیچیده بود، گلوله تانک درست پشت سرش خورده بود و دیوار را روی سر او خراب کرده بود. سربازان به سرعت فرمانده نیمه جان را به آمبولانس رساندند. کاغذ روی سینه ماروس رفته رفته قرمز می شد. ماروس به زحمت صدای سربازان را می شنید که می گفتند: «ستاد برنج اعلام کرده، هر نفر ده کیلو اما به درد نخوره، بازار سیاه کیلویی دو تومن می خرن، اما قربان هیچی برنج خودمون نمی شه، زود خوب شین برگردین، شنیدم ارتش دشمن می خواد همین روزها عملیات کنه شالی های برنج مون رو بگیره ولی کور خوندن!»&lt;BR&gt;آمبولانس که حرکت کرد از سمت دیگر چند ماشین وارد میدان شدند، سربازان می گفتند وزیر کشاورزی برای بازدید مناطق جنگی آمده است! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 11:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بررسي «بازي عروس و داماد» و «طنز در ميني‌ماليسم» </title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بلقيس سليماني: &lt;BR&gt;ژانر ميني‌مال مي‌تواند مخاطب ايراني را جذب كند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;همراه با &lt;STRONG&gt;مجموعه‌ي داستان «بازي عروس و داماد» بلقيس سليماني،&lt;/STRONG&gt; موضوع &lt;STRONG&gt;«طنز در ميني‌ماليسم»&lt;/STRONG&gt; بررسي شد. &lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 540px; HEIGHT: 357px&quot; height=30 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/obeyd/21-03-87DegarKhand_4.jpg&quot; width=262 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در نشست «دگرخند» كه روز گذشته (دوشنبه، 20 خرداد) در دفتر طنز حوزه‌ي هنري برگزار شد،&lt;STRONG&gt; بلقيس سليماني&lt;/STRONG&gt; در سخناني گفت: از حرف‌ زدن با دو طايفه همواره نگرانم؛ يكي اهالي فلسفه كه دنيا را خيلي جدي مي‌گيرند و ديگري، اهالي طنز كه دنيا را خيلي شوخي مي‌گيرند. اول فكر مي‌كردم داستان ميني‌مال نوشته‌ام و به دوستان گفتم يك چيزهايي نوشته‌ام و حقيقتا نمي‌دانم ميني‌مال هستند يا فلش. براي خودم ميني‌مال يعني ريموند كارور؛ اما اعتراف مي‌كنم بلد نيستم داستان كوتاه بنويسم؛ فقط كمي رمان بلدم بنويسم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;او افزود: نمي‌دانستم با سوژه‌هايم چه كنم. فقط نوشتم‌شان و خيلي‌ها گفتند اين سوژه‌ها خود داستاني هستند و تو آن‌ها را حرام كرده‌اي. اما ديدم توانست مخاطب را جذب كند و نشان داد كه اين ژانر در ايران مي‌تواند مخاطب داشته باشد. خيلي‌ها به من گفتند اين كتاب را در صف بانك و مترو و تا مسير مثلا نازي‌آباد خوانده‌اند و همين براي من در اين وانفساي كتاب نخواندن خوب بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;او درباره‌ي تاريخ مصرف‌دار‌ بودن اثرش، گفت: هميشه اين را به‌عنوان كليدواژه‌اي دارم كه نه تنها در اين جهان بايد بخنديم، كه بر اين جهان هم بايد بخنديم و به اين عميقا اعتقاد دارم؛ چون ساختار رواني‌ ما و فيزيك دنيا همه‌اش خنده‌دار است. شايد اين كمي پيچيده باشد و در پس آن، ادعايي فلسفي؛ اما ما در نگاه‌هاي‌مان به جسم‌مان خيلي ظلم‌ كرده‌ايم كه سراسر مطابق است با ساختاري كه قرار است دو پديده‌ را از آن استنباط كنيم؛ يكي غم و ديگري شادي. دهاني براي خنديدن و چشم‌هايي براي اشك ريختن؛ پس اگر شما در اين جهان نخنديد، اين عمل لغو و دهان بيهوده است، و اين با كار خلقت، ناسازگار. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;سليماني همچنين افزود: خود جهان در يك نگاه براي من با تمام نهادها و پديده‌هايش كه نسبي‌ هستند، طنزآلود است. نسبي ‌بودن پديده‌ها، گذر زمان و حافظه‌ي به‌شدت رو به تقليل بشر، جهان را همواره به‌شدت براي من طنزناك مي‌كند. وقتي بعدها اين نگاه طنز را يافتم، اتفاقا جهان برايم معنا‌دار شد و ديگر خيلي چيز پلشتي نبود كه بخواهم فكر كنم همه‌چيز جدي است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;اين داستان‌نويس گفت: ما در درون طنز و داستان و فيلم خداوند حرف مي‌زنيم و راه مي‌رويم. ما در قصه‌ي خداوند داريم اين كارها را مي‌كنيم و با اين روال، اين‌قدر جهان برايم معناي مجازي پيدا مي‌كند و برايم ديگر خيلي جدي نيست. آن‌ بخش بر جهان خنديدن، اين‌جا برايم معنا پيدا مي‌كند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;او در ادامه يادآور شد: به‌نظرم، چشم طنزبين را در ادبيات داشته‌ام. ساختار رواني‌ام از ابتدا طوري بود كه به امور طنز گرايش داشتم؛ اما عمدي نبود. هيچ‌گاه خواننده‌ي رسمي مجلات طنز نبودم؛ اما مشتري پروپاقرص نوشته‌هاي علي ميرفتاح هستم و اين گرايش به طنز از مقطعي آگاهانه شد. خانواده‌ي من خيلي جدي بود؛ اما وقتي نسلي خيلي عمل‌گرا باشد، نسل بعدي تماشاگر منفعل مي‌شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;بلقيس سليماني در بخش ديگري از نشست درباره‌ي اصرار بر طنز بودن «بازي عروس و داماد» گفت: در اين اثر، ستون‌ها را نگه داشتم؛ ولي طراحي داخلي و خيلي چيزهاي پرتي را زدم. شخصيت‌ها در اين اثر تباين نظر دارند كه از بيرون به آن‌ها مثل شرايط سياسي، اقتصادي، اجتماعي و عاطفي تحميل مي‌شود؛ اما در درون خودشان، موضع‌شان متفاوت است. سعي كردم زمان و مكان و شرايط ويژه را پاك كنم و به نظرم، در قصه‌هايم اين را انجام دادم. اين آدم‌ها مي‌توانند متعلق به هر دوره و زمان و مكاني باشند؛ مي‌خواستم آن بن‌مايه‌ها را نشان دهم. مي‌خواستم صرفا قصه نگويم و سرگرم نكنم؛ فرم را در نظر بگيرم؛ اما اگر اثر فلسفي هم نشد، كار سردستي نباشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;او ادامه داد: مي‌خواستم به خوانندگانم فرصت بدهم. من هميشه كتابم را مثل آدمي كه به مخاطبانش مديون است، به بازار عرضه مي‌كنم. وقتي اين‌ها را مي‌نوشتم، به خوانند‌ه‌ي معمولي فكر مي‌كردم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;سليماني همچنين متذكر شد: شخصيت‌هاي داستان‌هاي ما تربيت موسيقيايي يا تجسمي نشده‌اند؛ چون اين دو در زندگي ما حضور ندارند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علي عبدالهي&lt;/STRONG&gt; نيز درباره‌ي مفهوم ميني‌ماليسم گفت: مفهومي كه امروزه به عنوان ميني‌ماليسم مطرح است، در گذشته بيش‌تر از آن‌كه در داستان مطرح باشد، در هنر، معماري و نقاشي مطرح بوده است. ميني‌ماليسم مكتب يا جنبشي جدي بود كه در سال 1960 به‌وجود آمد. ابتدا در هنرهاي تجسمي، بعد در موسيقي و بعد در زبان‌شناسي همگاني و اتفاقا نوآم چامسكي هم كتابي درباره‌ي ميني‌ماليسم در زبان‌شناسي دارد. اين جنبش بعدها در دكور و طراحي صحنه هم نمود پيدا كرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;او در ادامه افزود: هنر ميني‌مال به هر چيزي كه مختصر گفته شود، اطلاق مي‌شود. مفهوم آن به‌نوعي كاربرد مينيمم از يك چيز است كه همه‌ي شاخصه‌هاي آن پديده نيز شامل اين كمينه‌گرايي مي‌شوند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;اين مترجم و شاعر يادآور شد: ميني‌ماليسم از دهه‌ي 60 در آمريكا به‌وجود آمد و عصياني بود عليه اكسپرسيونيسم. ميني‌مال بيش‌تر هنر ابژه‌گرايي است كه به‌صورت حضور منطقي و غيرفردي ‌كردن امور از آن استفاده مي‌شود و فرايند كاهش و كم توضيح دادن در آن، نقش مهمي دارد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;او همچنين عنوان كرد: عباراتي كه به مفهوم داستان ميني‌مال اطلاق مي‌شود، برخاسته از فرهنگ و تكنولوژي آمريكايي است؛ مثل فلش فيكشن و عبارات ديگر؛ اما در فارسي هنوز اين معادل‌ها خيلي تثبيت نشده‌اند و نمي‌دانيم با هم چه فرقي دارند. هنر ميني‌مال جديد است و 40 سال است كه از اولين هنرهاي ارائه‌شده‌ي ميني‌مالي مي‌گذرد. خيلي از نويسندگان ميني‌مال هنوز زنده هستند. وقتي مي‌توانيم از مكتبي صحبت كنيم كه تثبيت شده باشد؛ اما اين موضوع هنوز وجود و ادامه دارد و هنوز نمي‌توان ادعا كرد داستان ميني‌مال به‌وجود آمده و تمام شده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;عبداللهي درباره‌ي نقاشي ميني‌مال هم گفت: در نقاشي مدرن خيلي زود نقاش‌ها فهميدند اين همه پرداختن به جزييات و سايه‌روشن‌ها ملا‌ل‌آور است و نقاشان دوره‌ي غارنشيني چه خوب كه مي‌توانستند با چند خط منظور خود را بگويند. همه‌ي كساني كه در دوران مدرن و پست‌مدرن داستان مي‌نوشته و مي‌نويسند، دوست دارند بگويند كارشان در گذشته‌هاي دور ريشه دارد. همه‌ي آن‌چه در ادبيات كهن، شكوهمند به‌نظر مي‌رسد، در ميني‌ماليسم حذف مي‌شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;اين مترجم درباره‌ي رابطه‌ي فرماليسم و ميني‌ماليسم هم گفت: فرماليسم مثل مينياتوريسم است؛ اما در آن تأكيدي نيست كه حتما ظواهر را حذف كنيد؛ بلكه به اصالت فرم معتقد است؛ ولي ميني‌مال از هر نوع فرمي مي‌گذرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;او سپس درباره‌ي سرآمدان ميني‌ماليسم در ادبيات دنيا گفت: در ادبيات آمريكا، كارور شاخص است و در آلمان كافكا، كه به‌شدت تحت تأثير افسانه‌هاي كهن و متون مذهبي بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;عبداللهي همچنين درباره‌ي «بازي عروس و داماد» گفت: كتاب موفقي بود؛ چون سليماني فلسفه خوانده است و اين قصه‌ها موقعيت‌هاي معمولي زندگي ما هستند كه سراسر طنز است؛ رانندگي ما، زندگي آپارتماني ما و فوتبال ما طنز است. چيز جالب اين بود كه فرم غالب نبود و اين باعث موفقيت اثر شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;همچنين در اين برنامه كه اسدالله امرايي، محمدعلي علومي و رؤيا صدر نيز در آن حضور داشتند، پس از داستان‌خواني علي عبداللهي از آثار ميني‌مال ادبيات آلمان، &lt;STRONG&gt;محمدعلي علومي&lt;/STRONG&gt; در توضيحاتي درباره‌ي كتاب سليماني، خطاب به او گفت: اين كار هم درك فلسفي داشت و هم درك مدرن از جهان، و ادبيات ما در اين زمينه، بهرام صادقي و غلامحسين ساعدي را دارد و شما هم اين شايستگي را داريد. ذهنيت فلسفي در ادبيات كم‌رنگ شده و اين خلأ را شما مي‌توانيد پر كنيد. تأسف مي‌خورم كه برخي كارها در هياهوها گم مي‌شود و مورد بي‌مهري قرار مي‌گيرند، چه از جانب روشنفكران به اصطلاح غيرحكومتي و چه دسته‌بندي‌هاي ديگر. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;رضا ساكي&lt;/STRONG&gt; هم كه اجراي برنامه را برعهده داشت، از مجموعه‌ي داستان سليماني به عنوان اتفاقي در ادبيات طنز ياد كرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 12:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه شرافتمندانه زندگی</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد. &lt;BR&gt;ویلان اول ماه که حقوق  می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد! &lt;BR&gt;و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی  طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟» &lt;BR&gt;بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک.»&lt;BR&gt;ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟» &lt;BR&gt;گفتم: «نه»&lt;BR&gt;گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»&lt;BR&gt;گفتم: «نه»&lt;BR&gt;گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»&lt;BR&gt;گفتم: «نه»&lt;BR&gt;گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»&lt;BR&gt;گفتم:«نه»&lt;BR&gt;گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»&lt;BR&gt;گفتم: «نه»&lt;BR&gt;گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»&lt;BR&gt;گفتم: «آره...نه...نمی دونم.»&lt;BR&gt;ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟» &lt;BR&gt;جواب دادم: «نه»&lt;BR&gt;ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!»&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;۸/۳/۸۷&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 13:16:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
